در باغ بی برگی زادم
و در دولت فقر غنی گشتم
و از چشمه ایمان سیراب شدم
و در هوای دوست داشتن دم زدم
و در آرزوی آزادی سر برداشتم
و در بالای غرور قامت کشیدم
و از دانش طعامم دادند
و از شعر شرابم نوشاندند
و از مهر نوازشم کردند
و حقیقت ، دینم شد و راه ، رفتنم
و خیر ، حیاتم شد و کار ، ماندنم
و زیبایی ، عشقم شد و بهانه زیستنم
نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 5:35 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نفرین بر گلوله و تفنگ
علي شريعتي
شب و خون
داغ ترين گلوله قرن
اشعار حسين پناهي
اشعار فريدون مشيري
اشعار فروغ فرخزاد
اشعار هیوا مسیح
اشعار شاملو
اشعار سهراب سپهری
اشعار سید علی صالحی
اشعار منوچهر آتشی
اشعار نادر نادرپور
اشعار هوشنگ ابتهاج
اشعار خسرو گلسرخی
اشعار محمد علی بهمنی
اشعار رسول نجفیان
اشعار سیمین بهبهانی
خلیج وخزر _منوچهر آتشی
دیدار در فلق_ منوچهر آتشی
زندگینامه منوچهر آتشی
آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی
عكسهاي منتخب شاعران
مسائل اجتماعی
مقام معظم رهبري
قیصر امین پور
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY