در باغ بی برگی زادم

و در دولت فقر غنی گشتم

و از چشمه ایمان سیراب شدم

و در هوای دوست داشتن دم زدم

و در آرزوی آزادی سر برداشتم

و در بالای غرور قامت کشیدم

و از دانش طعامم دادند

و از شعر شرابم نوشاندند

و از مهر نوازشم کردند

و حقیقت ، دینم شد و راه ، رفتنم

و خیر ، حیاتم شد و کار ، ماندنم

و زیبایی ، عشقم شد و بهانه زیستنم 


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 5:35 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت