كمي جلوتر
من آن طرف امروز پياده مي شوم
كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار
كسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي آيد
از آن طرف كودكي
و نزديك پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد
كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترين صداي اين حدودي
كه مرا ميان مكث سفر
به كودك ترين سايه ها مي بري
با دلم كه هواي باغ كرده است
با دلم كه پي چند قدم شب زير ماه مي گردد
و مرامي نشيند
مي نشينم و از يادمي روم
مي نشينم و دنيا را فكر مي كنم
آشناترين صداي اين حدود پنجشنبه
كنار غربت راه و مسافران چشمخيس
دارم به ابتداي سفر مي روم
به انتهاي هر چه در پيش رو مي رسم
گوش مي كني ؟
مي خواهم از كنار همين پنجشنبه حرفي بزنم
حالا كه دارم از ياد مي روم
دارم سكوت مي شوم
مي خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم
گوش مي كني؟
پيش روي سفر
بالاي نزديك پنجشنبه برف گرفته است
پيش روي سفر
تا نه اين همه ناپيدا
تنها منم كه آشناترين صداي اين حدودم
تنها منم كه آشناترين صداي هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود
هر چه درياست ، در من آبي
حالا هر چه پيري است ، در من كودك
هر چه ناپيدا ، در من پيدا
حالا هر چه هر روز و بعد از اين
هر چه پيش رو
منم كه از ياد مي روم ، آغاز مي شوم
و پنجشنبه نزديك من است
جهان را همين جا نگهدار
من پياده مي شوم
نوشته شده توسط مصطفي در یکم اسفند 1384 ساعت 7:49 بعد از ظهر موضوع اشعار هیوا مسیح | لینک ثابت

ديروز پنجره ام رو به دنيا باز مي شد
از امروز ناگزير
پنجره فقط ديوار مي بيند
كه سايه ها در آن مي ميرند
و ماه
هميشه از نيم رخ شيشه اي دور
به خانه مي نگرد
از اين پنجره به بعد
من از دنيا مي ترسم
تو مي گويي تاريك مي بينم
ولي جهان به روشني حرف هاي ما نيست
نه كه فكر كني من پسر آسمانم
كه از آن پنجره تا اين
از معجزه ي سطري گذشته ام
نه كه نه
من همان توام كه شهيد داده ا ي
من همان توام كه شهيد داده اي
من همان توام كه زير ماه مي ميري
شايد عروس مي شوي
من از روشني روزها نمي گويم
از اينكه چيزي براي خنده ندارم
سر به ير حرف مي زنم
هميشه كه نبايد چراغ چهار راه
پيش پايمان سبز شود
گاهي خوب است دير به خانه برسيم
دير از خانه درآييم
از اين چراغ به بعد مي بيني
كسي براي مردن به خيابان نمي آيد
و انگار قرار اين مدار بود
كه زود به خانه برسيم
زود از خانه درآييم
و زندگي را به خانه ببريم
ولي تو همان مني
كه هر روز براي مردن به خيابان مي آيم
هر روز براي مردن به خانه مي روم ؟
ولي من همان توام كه ته سال
تنگ كوچكي از عيد به خانه مي بري
وقتي ماهي هست
كسي براي زندگي به خانه مي آيد
وقتي ماهي نيست
كسي براي مردن به خانه مي آيد
از امروز ناگزير
پنجره فقط ديوار مي بيند
كه سايه ها در آن مي ميرند
هميشه كه قرار نيست
پنجره رو بهدنيا باز شود
از امروز ناگزير
اين مدار
بر اين قرار مي چرخد
گاهي ته روز
ته فنجان قهوه و نواري كه خالي است
يك پنجره به جايي دور باز مي شود
نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 12:2 بعد از ظهر موضوع اشعار هیوا مسیح | لینک ثابت

از امشب
خوابهايم براي تو
از اين پس
باچشم هاي باز مي خوابم
از اينجا به بعد
چشم هايم از تا غروب نگاههاي آشنا مي آيد
و مي رود كه بيايد از طلوع چشم هايي كه نديدم
از اينجا به بعد
كه تو چترت را نو مي كني
من از راههاي پراز چتر رفته برمي گردم
ولي تو آمدنم را خواب نخواهي ديد
از اينجا به هر كجا
من بدون ساعت راه مي روم
بدوه هر روز كه صبح را
از پنجره به عصر مي برد
و پاي سكوت ماه
به خاطره خيره مي شود
از اينجا به بعد
دنيا زير قدم هايم تمام مي شود
و تو از دو چشم باز
كه رو به آخر دنيامي خوابد
رو به چترهاي رفته
تمام خوابهايم را خواهي ديد
نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 12:1 بعد از ظهر موضوع اشعار هیوا مسیح | لینک ثابت

در روزهاي كودكي ام باران مي بارد
روي شيشه هاي امروز
لكه هايي تازه مي بينم
كه مثل خيال شب هاي رو به ستاره هي بزرگ مي شوند
به راه هاي نيست مي روند
به دنيا خيره مي شوند
و مرا خيال مي كنند
خيال مي كنند
من از دريا مي آيم
كه لب هايم هميشه مي خندند
من از برف مي آيم كه هميشه چتري با خودم
خيال مي كنند او
من آن مسافري كه از راه مي رسم
از بزرگ شدن دنيا
حرفهاي كسي نگفته مي دانم
و مرگ برايم تعريف شده است
و مي دانم كه ماه
چند بار دنيا را به ياد آورده است
ولي او
آن مسافر
پي اولين خواب
به راه دنيا مي افتد
شبي به شيه هاي فردا نگاه مي كند
و باران در روزهاي كودكي را خيال مي كند
خيال مي كند او
آن مسافري كه از راه مي رسم
پي خيال هاي رو به ستاره و
لكه هاي تازه هي بزرگ مي شوم
ولي او
آن مسافر
شبي كنار رؤياي جاده مي ميرد
و من با مرگ بيدار مي شوم
تمام زندگي ، خوابي ، خيالي بود
نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 12:0 بعد از ظهر موضوع اشعار هیوا مسیح | لینک ثابت

بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بكشد ، بماند دير برود
بماند سوت بكشد ، برود دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي كنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ كس نيست
كمي از كناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
كه مردان بسياري را گم كرد
مرداني كه در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
كمي از اين همه صندلي هاي پر دود
كمي از اين همه چشم و عينك هاي سياه
مي خواهم كمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه كنم
مي خواهم كمي دورتر از شما
كمي نزديك تر به ماه
بميرم
نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:58 قبل از ظهر موضوع اشعار هیوا مسیح | لینک ثابت
روشنايي راه
از حضور ماه نبود
چه قدر راه هاي تاريك از من گذشت
چه قدر خيال حضور ماه پرپر شد
و آسمان به كوچه هاي فراموشي رفت
ولي من نمي دانستم
روشنايي راه
از عبور كودكاني بود
كه از خواب سيب هاي شبانه مي آمدند
و نمي دانستم آسمان
در كجاي اين جاده تمام مي شود
و راه هاي گم شده ، در كجاي شبانه مرده اند
راههايي كه شهرهاي هزار ساله را بهخاطر مي آورند
تو در اينجاي رفتن چه مي كني ؟
خيال مي كنم و در نمي دانم آمدن مي گريم
به گوشه ها پناه مي برم و راه آمده را مي نويسم
مي نويسم
گندم رطوبت خاك بود
كه ما به خاطرش از كوه
به زير آمديم
و ساعت هاي مچي
راه را به بيراهه ها بردند
مي نويسم امروز
نشانه ها را از بغض كهنه اي بر مي گردند
تا راههاي بي عبور كودكي صدايم كنند
مي داني
مي خواهم آن تنهاترين مسافر راههاي بي ته دريا باشم
مي خواهم آنكودك ترين عبور
از خواب سيبهاي شبانه برگردم
و حالا كه بر مي گردم
در راه كودكاني فقط نگاه مي كنند
و در دستهايشان ، خداحافظي غريبي تكان مي خورد
انگار آمدنم تمام مي شود
ديگر هيچ راهي صدايم نمي زند
كه سر زردي جنگل ها و آفتاب
پشت پلك هايم راه مي روند
و دره هايي كه جاده را تكرار نمي كنند
انگار من ديگر به راه آمده بر نمي گردم
كه دهكده هاي در راه
چراغهايشان را از ياد برده اند
مي خواهم از همين جاي نمي دانم آخرين تماشا و
آخرين حرف گم شده باشم
روشنايي راه
از حضور ماه نبود
كودكي سي ساله انگار مي گذشت
هیوا مسیح
نوشته شده توسط مصطفي در چهاردهم دی 1384 ساعت 6:43 بعد از ظهر موضوع اشعار هیوا مسیح | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نفرین بر گلوله و تفنگ
علي شريعتي
شب و خون
داغ ترين گلوله قرن
اشعار حسين پناهي
اشعار فريدون مشيري
اشعار فروغ فرخزاد
اشعار هیوا مسیح
اشعار شاملو
اشعار سهراب سپهری
اشعار سید علی صالحی
اشعار منوچهر آتشی
اشعار نادر نادرپور
اشعار هوشنگ ابتهاج
اشعار خسرو گلسرخی
اشعار محمد علی بهمنی
اشعار رسول نجفیان
اشعار سیمین بهبهانی
خلیج وخزر _منوچهر آتشی
دیدار در فلق_ منوچهر آتشی
زندگینامه منوچهر آتشی
آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی
عكسهاي منتخب شاعران
مسائل اجتماعی
مقام معظم رهبري
قیصر امین پور
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY