تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

كاكل

 با تو
 بي تو
 همسفر سايه خويشم وبه سوي بي سوي تو مي آيم
 معلومي چون ريگ
مجهولي چون راز
معلوم دلي و مجهول چشم
من رنگ پيراهن دخترم را به گلهاي ياد تو سپرده ام
و كفشهاي زنم را در راه تو از ياد برده ام
اي همه من
 كاكل زرتشت
 سايه بان مسيح
 به سردترين ها
مرا به سردترين ها برسان


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:10 قبل از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


مرداد

ما بدهكاريم
 به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
 معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
 و نگفتيم
 چونكه مرداد
 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:9 قبل از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


نه

 بر مي گردم
 با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
 آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:8 قبل از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


منظومه ها

 پس اين ها همه اسمش زندگي است
 دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
 و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
 و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
 و ماه
 و منظومه ها
 ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:7 قبل از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


ساده دل

 دل ساده
 برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور
 گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كيش كن
 كه قند شهر
دروغي بيش نبوده است


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:5 قبل از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


بارون

همه اينو مي دونن
 كه بارون
همه چيز و كسمه
 آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
 چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
 حسابا لبريزه
 يك و دو !‌ هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
 شكر خدا
 شب و روزم بسمه


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:3 قبل از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


چراغ

بيراهه رفته بودم
آن شب
 دستم را گرفته بود و مي كشيد
 زين بعد همه عمرم را
 بيراهه خواهم رفت


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:2 قبل از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


تا سه

در گهواره از گريه تاسه مي رود
كودك كر و لالي كه منم
هراسان از حقايقي كه چون باريكه اي از نور
از سطح پهن پيشانيم مي گذرد
خواهران و برادران
 نعمت اندوه و رنج را شكر گذار باشيد
هميشه فاصله تان را با خوشبختي حفظ كنيد
پنج يا شش ماه
خوشبختي جز رضايت نيست
به آشيانه با دست پر بر مي گردد پرستوي مادر
گمشده در قنديل هاي ايوان خانه اي كه سالهاست
 از ياد رفته است
خوشا به حالتان كه مي توانيد گريه كنيد بخنديد
همين است
 براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد
براي حفظ رضايت
نعمت انتظار و تلاش را شكرگزار باشيد
پرستوهاي مادر قادر به شكارش بچه هاشان نيستند


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:1 قبل از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


کاج ها در بکراند

 

 

 

 

نيمكت كهنه باغ
 خاطرات دورش را
 در اولين بارش زمستاني
از ذهن پاك كرده است
 خاطره شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم
 خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودي

                                                                زنده یاد پناهی


 

نوشته شده توسط مصطفي در چهاردهم دی 1384 ساعت 6:32 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


مرداد

ما بدهكاريم
 به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
 معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
 و نگفتيم
 چونكه مرداد
 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

                                            زنده یاد پناهی


 

نوشته شده توسط مصطفي در چهاردهم دی 1384 ساعت 6:18 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


چراغ

بيراهه رفته بودم
آن شب
 دستم را گرفته بود و مي كشيد
 زين بعد همه عمرم را
 بيراهه خواهم رفت


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و نهم آذر 1384 ساعت 7:0 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


جغد

 كيست ؟
 كجاست ؟
 اي آسمان بزرگ
در زير بال ها خسته ام
 چقدر كوچك بودي تو

                                                      .... زنده یاد پناهی ....

                                


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و نهم آذر 1384 ساعت 6:50 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


آوار رنگ

 هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
 امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
 كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
 ناپديد ماند


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و نهم آذر 1384 ساعت 6:48 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


شبي باراني

و رسالت من اين خواهد بود
 تا دو استكان چاي داغ را
 از ميان دويست جنگ خونين
 به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
 با خداي خويش
 چشم در چشم هم نوش كنيم

                                              ...  زنده یاد پناهی  ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:50 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


پروانه ها

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
 اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
 در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
 بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
 مي داني ؟
 انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
 مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
 گوش كن
 يكي بود يكي نبود
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
 به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
 مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
 تاريخ يا جغرافي ؟
 مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
 براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
 به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
 مي بايست مي خوابيدم
 اما مادربزرگ ها گفته اند
 چشم ها نگهبان دل هايند
 مي داني ؟
 از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
 كودك
 خرگوش
 پروانه
 و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه
 بي نهايت
 بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
 پروانه ها
 آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
 در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
 كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
 او را
 كسي را دوست مي دارم
                                      ... زنده یاد پناهی ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:43 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


بهانه

 بي تو
 نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
 و عصر
عصر واليوم بود
 و فلسفه بود
 و ساندويچ دل وجگر
                                                ... زنده یاد پناهی ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:35 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


غریب

مادربزرگ
 گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:33 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


کودکی ها

به خانه مي رفت
 با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
 دعوا كردي باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
 كه در دل پنهان كرده بود
 تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
 و خنديده بود
                                                      

                                                 ... زنده یاد پناهی ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:29 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


سرودی برای مادران

 پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
 چه كسي او؟
زني است در دوردست هاي دور
 زني شبيه مادرم
زني با لباس سياه
كه بر رويشان
 شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته است
 رفتم و وارت ديدم چل ورات
چل وار كهنت وبردس بهارت
 پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار زني بهياد سالهاي دور
 سالهي گمم
 سالهايي كه در كدورت گذشت
 پير و فراموش گشته اند
 مي نالد كودكي اش را
 ديروز را
 ديروز در غبار را
 او كوچك بود و شاد
 با پيراهني به رنگ گلهاي وحشي
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
 زني با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته
 بود
زير همين بلوط پير
 باد زورش به پر عقاب نمي رسيد
 ياد مي آورد افسانه هاي مادرش را
 مادر
 اين همه درخت از كجا آمده اند ؟
 هر درخت اين كوهسار
حكايتي است دخترم
 پس راست مي گفت مادرم
 زنان تاوه در جنگل مي ميرند
 در لحظه هاي كوه
 و سالهاي بعد
 دختران تاوه با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد نشسته
 است آنها را در آوازهاشان مي خوانند
 هر دختري مادرش را
 رفتم و وارت ديدم چل وارت
 چل وار كهنت وبردس نهارت
خرابي اجاق ها را ديدم در خرابي خانه ها
 و ديدم سنگ هاي دست چين تو را
 در خرابي كهنه تري
 پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
 و اين بار دختري به ياد مادرش


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:26 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


بارون

همه اينو مي دونن
 كه بارون
همه چيز و كسمه
 آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
 چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
 حسابا لبريزه
 يك و دو !‌ هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
 شكر خدا
 شب و روزم بسمه

                        ( زنده یاد پناهی )


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:18 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت