تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

زندگي در شعر شریعتی

در باغ بی برگی زادم

و در دولت فقر غنی گشتم

و از چشمه ایمان سیراب شدم

و در هوای دوست داشتن دم زدم

و در آرزوی آزادی سر برداشتم

و در بالای غرور قامت کشیدم

و از دانش طعامم دادند

و از شعر شرابم نوشاندند

و از مهر نوازشم کردند

و حقیقت ، دینم شد و راه ، رفتنم

و خیر ، حیاتم شد و کار ، ماندنم

و زیبایی ، عشقم شد و بهانه زیستنم 


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 5:35 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


کدام چشمه-----دکتر علی شریعتی

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد

آدمی که همواره در پی گمشده اش

ملتهبانه به هر سو می کشاند

خدا ، آزادی ، هنر و دوست

در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند

تا وی کوزه خالی خویش را

از کدامین چشمه پر خواهد کرد


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 1:46 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


نگهبان سکوت---- دکتر علی شریعتی

این نگهبان سکوت

شمع جمعیت تنهایی

حاجب درگه نومیدی

راهب معبد خاموش

سالک راه فراموش

چشم بر راه پیامی،پیکی

خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس

گرمی بازوی مهری نیست

که نه بیدار شود از نفس گرم امید

سر نهاده ست به بالین شبی

که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر

ای پرستو برگرد


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 11:59 قبل از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


خدا-علي-معبد -----دکتر شریعتی

چه خانه سرد و احمق و بي روحي است طبيعت

كه خدا از آن رفته باشد

چه شب دراز و تاريك زمستاني است تاريخ

كه علي در آن مرده باشد

چه قبرستان عزادار و غمزده اي است زمين

كه در آن معبد نباشد

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 8:56 قبل از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


دوست داشتن------دكتر علي شريعتي

در هم نگريستند اما سرشار از مهرباني

چشم هاشان هر كدام پياله ي پر از شراب سرخ

كه در كام تشنه ي چشمان هم مي ريختند

و كم كم بر هر دو لب

لبخندي آهسته باز مي شد

لبريز از محبت

سيراب از دوست داشتن

نه عشق

دوست داشتن

لحظاتي اين چنين

خوب و شيرين و نرم و خاموش گذشت


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 3:54 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


نیایش-----دکتر شریعتی

خدایا

آتش مقدس "شک" را

آن چنان در بیفروز

تا همه "یقین" هایی را که در من نقش کردهاند،بسوزد

و آن گاه از پس توده این خاکستر

لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی

شسته از هر غبار،طلوع کند

خدایا

به هر که دوست می داری بیاموز

که "عشق" از زندگی کردن بهتر است

و به هر که دوست تر می داری، بچشان

که "دوست داشتن" از عشق برتر!

خدایا

به من زیستن عطا کن

که در لحظه های مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است

حسرت نخورم

و مردنی عطا کن

که بر بیهودگی اش،سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من،خوب انتخاب کنم

اما آن چنان که دوست می داری

"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز

"چگونه مردن "را خود خواهم آموخت!


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 3:10 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


آدم هاي بزرگ ------ دکتر شریعتی

كساني كه خود بسيارند

نيازي به هم وطن ندارند

كساني كه خود آزادند

از زندان به ستوه نمي آيند

آدم هاي اندكند

كه به ازدحام محتاجند

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 9:3 قبل از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


كار بي چرا----دکتر علی شریعتی

عشق تنها كار بي چراي عالم است

چه، آفرينش بدان پايان مي گيرد

معشوق من چنان لطيف است

خود را به بودن نيالوده است

كه اگر جامه وجود بر تن مي كرد

نه معشوق من بود

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم بهمن 1386 ساعت 9:30 قبل از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


احمق نيستم----دکتر شریعتی

پر بودم و سير بودم و سيراب

و لذتم تنها اين كه ...

آري كارم سخت است و دردم سخت

و از هر چه شيريني و شادي و بازي است محروم

اما...

اين بس كه مي فهمم!

خوب است...

احمق نيستم

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم بهمن 1386 ساعت 9:23 قبل از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


هبوط ----- دکتر شریعتی

مرا كسي نساخت خدا ساخت

نه آن چنان كه كسي مي خواست

كه من كسي نداشتم

كسم خدا بود كس بي كسان

او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست

نه از من پرسيد نه از آن من ديگرم

من يك گل بي صاحب بودم

مرا از روح خود در آن دميد 

و بر خاك و در زير آفتاب

تنها رهايم كرد

مرا به خودم واگذاشت


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم بهمن 1386 ساعت 8:52 قبل از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


گل زودرس

آن گل زودرس چو چشم گشود
 به لب رودخانه تنها بود
 گفت دهقان سالخورده كه : حيف كه چنين يكه بر شكفتي زود
 لب گشادي كنون بدين هنگام
 كه ز تو خاطري نيابد سود
 گل زيباي من ولي مشكن
 كور نشناسد از سفيد كبود
نشود كم ز من بدو گل گفت
 نه به بي موقع آمدم پي جود
كم شود از كسي كه خفت و به راه
 دير جنبيد و رخ به من ننمود
 آن كه نشناخت قدر وقت درست
 زيرا اين طاس لاجورد چه جست ؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در چهاردهم دی 1384 ساعت 6:40 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


شعری از خیمنس

كبوتران
برفراز جام آن درخت بلند
رؤياهايم پرمي كشند
چون كبوتراني كه
تاجي از نور برسر دارند
و به هنگام پريدن ترانه مي پراكنند.
ببين چگونه بردرخت مي نشينند
و چگونه از درخت پرمي كشند.
ببين چگونه
برمن حصاري از نور هديه مي كنند.


شب
خواب، پلي است كه از امروز
تا فردا ادامه دارد
زيرگذرش
رؤيايي
و در پس اين رؤيا
رودي
و در بستر رود
جان من است كه روان است.


تو اي بزرگ
تو اي بزرگ
بيا و آرام بگير
به احترام كوچكتر
كه دنيا از آن اوست
تو ديگري به ملكوت رسيده اي.


ضرب آهنگ
سنگ امروز را رها كن
بخواب و فراموش كن
اگر نوري باشد
فردا مي يابي اش
در پناه شفق
كه به انتظار خورشيد نشسته است.


 

نوشته شده توسط مصطفي در سوم دی 1384 ساعت 9:3 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
 مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
 هر پسين
 اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
 نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
 اي راز
 اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آذر 1384 ساعت 6:41 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


تاسه

در گهواره از گريه تاسه مي رود
كودك كر و لالي كه منم
هراسان از حقايقي كه چون باريكه اي از نور
از سطح پهن پيشانيم مي گذرد
خواهران و برادران
 نعمت اندوه و رنج را شكر گذار باشيد
هميشه فاصله تان را با خوشبختي حفظ كنيد
پنج يا شش ماه
خوشبختي جز رضايت نيست
به آشيانه با دست پر بر مي گردد پرستوي مادر
گمشده در قنديل هاي ايوان خانه اي كه سالهاست
 از ياد رفته است
خوشا به حالتان كه مي توانيد گريه كنيد بخنديد
همين است
 براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد
براي حفظ رضايت
نعمت انتظار و تلاش را شكرگزار باشيد
پرستوهاي مادر قادر به شكارش بچه هاشان نيستند


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آذر 1384 ساعت 6:39 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


شین

يكي بود
 يكي نبود
 يك شهري آن جا بود
 دريا داشت
 پرنده داشت
 آدمي داشت
 علاقه داشت
 در ضمن
 باران هم مي آمد
 خانه ها خواب ها چراغ ها چلچله ها
 مقداري نقطه ويرگول واژه
علامت گردش به چپ هم بود
شب شايعه ماه
ماه دختر دو نرگس هماغوش بركه بود
اما چشمه
از بس به برهنگي ماه حسودي مي كرد
 يك دفعه رفت
با هرچه ابر بالاي آن همه بي خبري بود
 دست به يكي كرد
هفت شب و هفت روز تمام باران آمد
بعد هم پروانه ها آمدند
به جاي رفتن به جانب نور
كلمات مرا چيدند بردند براي ماه
 ماه ديگر دختر نبود
 گفت : پس پرياي بامداد كو ؟
عروس آينه دار دريا كو
چراغ كو ، چلچله كو ؟
 شما به اين صدفهاي غلتان بالاي رود
 چه مي گوييد ؟
چرا هميشه يكي بالاي پل هاي بنفشه
 بوي باران و پروانه مي دهد ؟
و من هيچ نگفتم
 همه چيز انگار
 تشنه ي عطر ملائك بود
 نديده هاي عجيبي آن سوي سايه ها
 به اشكال فرصت نور
قول بوسه مي دادند
و من از بس به برهنگي ماه حسودي كردم
رفتم تا به همان دو نرگس هماغوش بركه رسيدم
يكي داشت مي گفت : يكي بود يكي نبود
باران آمده بود
 باران تمام علائم گردش به راست را برده بود
 برده بود بالاي پل
داشت به تيله هاي غلتان پايين رود نگاه مي كرد


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و نهم آذر 1384 ساعت 6:57 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


نامه ای از یک دوست

از پشت پر چین سالهای کوچ
از آنسوی بی کسی همراه با اولین نسیم وصل
و برای گلدان خالص دلت
هزار سبد گل مهر تحفه خواهم آورد
پس همیشه منتظر باش منتظر آخرین شبنم برگ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:23 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


آوار رنگ

 هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
 امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
 كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
 ناپديد ماند 

                                     (  زنده یاد پناهی ) 

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:13 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت