تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

بیدار

بر دست سیمگونه ی ساقی
روشن کنید شمع شب افروز جام را
 با ورد بی خیالی
 باطل کنید سحر سخن های خام را
 من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح
 پای حصار نیلی شبها دویده ام
از لاشه های گند هوس ها رمیده ام
 مستان سرشکسته ی در راه مانده را
 با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش
 هشیار کرده ام
تا بشکنم سکوت گران خواب قلعه ها
 واگه شوم ز قصه ی سرداب های راز
 زنجیر های وحشی پرسش را
 چون بردگان وحشی از خواب
 بیدار کرده ام
کوتاه کن دروغ
 شب نیست بزمگاه پری ها
شب ، نیست با سکوت لطیفش جهان راز
 از آبهای رفته به دریای دوردست
 و از برگ های گمشده در پیچ و تاب ها
نجوا نمی کنند درختان به گوش رود
جز چشم مرگ دیده ی بیمار تشنه ای
یا چشم شبروی که گرسنه است
 به برق سکه های گران سنگ
 بیدار نیست چشم کسی شهر خواب را
دل خوش مکن به قصه ی هر مرده ی چشم پیر
در خود مبند شعر صداهای ناشناس
رود است آنکه پوه کند روی سنگ ها
 باد است آنکه می کشد از دره هیا نفیر
 نفرین چشم هاست
 سنگ ستاره ها که به قصر خدا زدند
 کوتاه کن دروغ
 از من بپرس راز شب خسته بال و پیر
من رهنورد کوه غروبم به شهر صبح
 من میوه چین شعر دروغم ز باغ شب
 بیگانه رنگ کشور یأسم به مرز خواب
از من بپرس! من
 بیدار چشم مسلخ بود م
در انتظار دشنه ی مرگم
 نه انتظار پرتو خونی ز عمق دل
تا باز بخشدم نفس از عطسه ی امید
 بر هر چه قصه های دروغ است
 نگرفته ام ز توسن نفرین خود لگام
 تا خوابگاه دختر مستی
 جنگیده ام ز سنگر هر جام
 از من بپرس ! آری
من آخرین ستاره ی شب را شکسته ام
 از شام ناامیدی تا صبح نا امیدی
بیدار بوده ام
 با دست های مرده ی چشم سفید خویش
 دروازه سیاه افق را گشوده ام
 سحری درون قلعه ی شب نیست


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:25 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


نعل بیگانه

آمدم از گرد راه گرم و عریق ریز
س سوخته پیشانیم ز تابش خورشید
 مرکب آشفته یال خانه شناسم
 سم به زمین می زند که : در بگشایید
آمده ام تا به پای دوست بریزم
 بسته به ترکم شکار کبک و کبوتر
پاس چنین تحفه خندهایست که اینک
 می بردم یاد رنج و خستگی از سر
دست نیازم گرفته حلقه در را
 سینه ام از شور و شوق در تب و تابست
در بگشایید ! شیهه می کشد اسبم
خسته سوارم هنوز پا به رکابست
 اما در بسته است صامت و سنگین
 سینه جلو داده است : یعنی برگرد
از که پرسم دوای این تب مرموز
 به چه گشایم زبان این در نامرد
 پاسخ شومی در این سکوت غریب است
 دل به زبانی تپد که : دیر رسیدم
چشم غرورم سایه شد رگم افسرد
 ماند ز پرواز بال مرغ امیدم
شیهه بکش اسب من ! اگرچه به نیرنگ
 کس سر پاسخ ندارد از پس این در
 خواهم آگه شوم که فرجامش چیست
بازی مرموز این سکوت فسونگر
جمله مگر مرده اند ؟
س می پیچد دود
 زندگی گرم را پیام و پیمبر
 پس چه فسونیست ؟
 آه ... اینجا ... پیداست
نعل سمند دگر فتاده به درگاه
اسب سوار دگر گذشته از این در
ریخته پرهای نرم کبک و کبوتر


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:24 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


درد شهر

پشت این خانه حکایت جاریست
نیست بی رهگذری ، کوچه خمار
هرزه مستی است برون رفته ز خویش
 می کشاند تن خود بر دیوار
 آنچنانست که گویی بر دوش
 سایه اش می برد او را هر سو
 نه تلاشی است به سنگین قدمش تا جایی
 نه صدایی است از او
 در خیالش که ندانم به کدامین قریه است
 خانه ها سوخته اینک شاید
قصر ها ریخته شاید در شب
 شاید از اوج یکی کوه بلند
 بیرقش بال برابر گذران می ساید
 دودش انگیخته می گردد با ریزش شب
دره می سازد هولش در پیش
 مست و بیزار و خموش
 می رود کفر اندیش
 در کف پنجره ای نیست چراغ
که جهد در رگ گرمش هوسی
یا بخندد به فریبی موهوم
یا بخواند به تمنای کسی
 می برد هر طرف این گمشده را
 کوچه ی خالی و خاموش و سیاه
 وای از این گردش بیهوده چو باد
آه از این کستی بی عربده آه
شهر خاموشان یغما زده است
 کوچه ها را نچرد چشمی از پنجره ای
 نامه ای را ندهد دستی پنهان به کسی
 ساز شعری نگشاید گره از حنجره ای
یک دریچه نگشوده است به شب
 تا اتاقی نفسی تازه کشد
تا نسیمی چو رسد از ره دشت
 در ، ز خوابی خوش ، خمیازه کشد
پشت در پشت هم انداخته اند
 خانه ها با هم قهرند افسوس
 شب فروپاشد خکستر صبح
بادها زنده ی شهرند افسوس
مست آواره به ویرانه ی صبح
پای دیواری افتاده به خواب
 خون خشکیده به پیشانی اوست
با لبش مانده است اندیشه ی آب


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:24 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


عهد

کنون رؤیای ما باغی است
 بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو
سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند
به ساق هر درختش یادگاری ها
 و با هر یادگاری نقش یک سوگند
کنون رؤیای ما باغی است
 زمین اما فراوان دارد اینسان باغ
 که برگ هر درختش صدمه ی دیدارها برده است
 که ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است
 که آن سوگند ها را نیز
 همان نشتر که بر آن کنده حک کرده است ، بر این کنده حک کرده
است ، با یار دگر اما
که
گر شمشیر بارد از
کنون رویای ما باغی است
 بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک
 بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم
و دل را خوش نداریم از خراش ساقه ای میرا
 بیا تا یادگار عشق آتش ریشه ی خود را
 به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم
که با ران فریبش نسترد هرگز
 که توفان زمانش نفکند از پا
 که باشد ریشه ی پیمان ما در سینه ی ما زنده تا باشیم


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:23 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


جام من

همه تن چشم ، بلور
 بسته در نشئه ی جاوید شرابی که ندیده است ، نگاه
 مانده چون سایه ی لبخندی بر چهره ، به رف
دل گشوده به نسیمی گمراه
 نز غبارش به تن آلودگی و نز اثر پنجه ی مست
 گرد پندار شبا روز منش آلوده است
 بر تنش بال نفسرده ، نه پروانه ، نه کرم
 با نگاهی نگران
 چشم من بوده که پروانه ی پیرش بوده است
 همه تن چشم بلور
 گونه بی خشم بلور
نز غروبش جز شرم
نز طلوعش جز وهم
تکیه داده است بر اندیشه ی بی انبازی
 گوش بسپرده به هیچ آواز
 هوش بسپرده به رؤیای کبوترها بر گنبد دور
 گرچه سر با خویش است
 نیست هر جنبش من زو پنهان
 رنگ می بازد از هر نفسم
 شوق می یابد از هر هوسم
خواب می بیند دلزندگی مستی پیشین مرا
 سایه ی دستم افتد چو بر او
 به گمانش که شدم تا ز شراب کنمش
عزم دیوانه ی سرسخت مرا
لیک با او عهدی است
 تا که این پرده نجنبد بر در
تا که این در نجهد چون سگ کاشانه ز خواب
 تا نلغزد به دل حجره ی من چون مهتاب
باغبان همه گلشن هایم
 تا لبانم ننشیند به گل ترد لبش چون زنبور
 تا شبی نشکفد از باغ بدنمان انگور
همه تن چشم بماند این جام
همچنان باد بنوشد نکام
همه تن چشم بمانی ای جام
 همچنان باد بنوشی نکام
 تک رنجور مرا ریشه فسرده است به خک
باغ متروک مرا ریشه رسیده است به سنگ
چاه اختر ها خشکیده ز آب
 رخم گل ها را بگریخته رنگ
ابرها را همه با من سرکین
بادها را همه با من سرجنگ
پرده ی پیر که چون من شده هر نقشش پیر
 هرگز از جای نجنبید واگر جنبید از بادی بود
 گل قالی نفسرد
 پله ، آهنگ سبک خیزی پایی نسرود
 دل به رنگی مسپار ای جام
اینکت آمدم اما نه گمان تا ز شراب کنمت
 آمدم ، سنگین دل ، سنگ به کف بشکنمت
جام چون رشته ی اشکی بگسیخت


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:22 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


رحیل

پشت سر واحه ی پکی نگران
 پیش رو خنده ی شیطان سراب
 در سرم اما گلگون خیال
تاخت می کرد به هرنیش رکاب
پیش می رفتم و هر پنجه ی راه
 رهنمونم به دیاری می شد
 با لب سوخته هر برگ خزان
 مژده بخشای بهاری می شد
گرچه می ماند ز ره پای شتاب
 شور من اما پیش از من بود
 پای تا سر همه تب بودم و تاب
 عشق من اما بیش از من بود
 چشم وحشت زده ام در بن دشت
جلوه ی سبز تمنا می جست
 وز سر شاخه ی هر راه دراز
میوه ی سنگی شهری می رست
با چه راهی بروم این همه شهر
 به چه شهری بردم این همه راه ؟
لیک با رفتن من بر می خاست
 طرح هر شهر ز هامون چون آه
 نقش گلگونه ی بس بوته ی سرخ
جلوه گر می شد در مرز امید
 لیک تا می راندم آن همه رنگ
 جادو آسا به عدم می لغزید
درکدامین افق انگیخته دود
 شهر مرموز نگارین پریان ؟
ماده آهویان گردش به چرا
جدول شیر به گوشه روان ؟
کو بلور آذین قصر ملکه ؟
 تا به وردی دهمش خواب گران
 تنش اندازم بر کوهه ی زین
تاخت آرم به دیار انسان ؟
رمه ی شاه ، چراگاهش کو ؟
 مرتع خرم چل کره کجاست ؟
نهمش زین مرصع بر پشت
کره اسبان به خروش از چپ و راست ؟
دایه با دوک و کلافش همه شب
 آن همه قصه که می بافت چه شد ؟
 زان همه گنج که کاویدمشان
 سکه ای زنگ زده یافت نشد
باز بر شاخه ی هر راه دراز
 میوه ی سنگی شهری می رست
 دایه شورم به سر انداخته بود
 ماهی چشمم دریا می جست
گل خون در کف پایم می سوخت
 آسمانم به سر آتش می بیخت
 اسب سم سوخته ی پاهایم
 نعل ناخن به بیابان می ریخت
 رفتم آن شاخه ی راهی که نگاه
 در گمانی گذران یافته بود
 گفتم اینک نفس تازه ی شهر
 پیشواز اید با سور و سرود
رفتم و رفتم و رفتم بی تاب
 تا که پایم به لب سایه رسید
 با تنی سنگین دروازه ی شهر
 شیون انگیخت و برپا چرخید
در من اینوسوسوه ره یافته بود
 شستشویی عطش از سینه زدای
 بستر از سبزه و همیان ، بالش
 درد چین خوابی اندیشه فسای
وحشت آن همه صحرای سیاه
میرد از همهمه ی شهر سپید
 چابک آمیزم با کوچه و کوی
 پشت هر پنجره خوانم به نشید
پشت پرچین گل افشان غروب
 غربت از چهره بشویم به شراب
 آشنا با همه آویزم گرم
 سر نپیچم ز نهیب و ز عتاب
شب خود را ز تنی گرم و لطیف
نگذارم که تهی ماند و سرد
 دل دریا هوسم را هرگز
چیره نگذارم گردد غم و درد
خوش گمان بودم ... ناگاه درید
 گوشم از خنده ی جادویی پیر
 شهر آشفته شد از بادی و خاست
 پشت دروازه یکی تشنه کویر
 چه کویری ! چه کویری ! که در آن
 چشمه ها تشنه تر از لب ها بود
 خشک و سوزان و عطشنک و عقیم
 تا افق ها ، همه سو صحرا بود
 باز کوچیدم و هر پنجه راه
رهنمونم به دیاری می شد
 چشم بی نورم در سنگستان
 اینه ی خون شکاری می شد


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:20 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


احساس

دیوار آرامشی در من فرو ریخت
 چونان بنایی سست و باران خورده در شب
 و پایی موذی و ویرانگر در تاریکی از من گریخت


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:19 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


احساس

 از درخت انبوه و تنهای سکوتم پرنده ای پرید
 و پندار پرندگان دیگر در آن لانه یافت
 شاید پرنده ی دیگر؟
و شاید پرنده های دیگر ؟
پس من هنوز زنده ام ؟
و قلبم از وحشتی گوارا فشرده شد


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:18 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


ای چراغ قصه های من

 ای گل هر لحظه از عطر لطیف یاد تو سرشار
خنده ات در قصر رؤیایم کلید خوابگاه ناز
تا تو در خرگاه عطر خویش
 خلعت لبخند بخشی لحظه های انتظارم را
هر رگ من جاده ی یاقوت شهر شعر
 هر رگ من کوره راه کشتزار شور و تشویشی است
کز سر هر سبز سیرابش
سرخ منقاران رنگین بال
برگ پیغام جزیره های عطر آگینشان آواز
 عطر آواز کرانه های موج آوازشان در برگ
وز جهان گنگ هر پرواز
 سبز بی پاییزشان در برکه ی چشم است
 پای بندرهای دیگر زندگی مرده است
 آبهای تیره می غلتند روی هم
 می دود خرچنگ هر اندیشه در غار سیاه بهت
 جاشوان بر عرشه ی مرطوب
خواب های تیره ی آشفته می بینند
 جاشوان بندر شعر من اما خوابشان شاد است
 خواب می بینند
 می درخشد آبهای دور
 بادبان های هر طرف با رفت و آمدهای قایق ها
 طرح پرواز کلاغان سپید شاد را
 در فضای صبح بی خورشیدمی بندند
 مرغ ماهی خوار در رؤیای پر موجش
ماهیان رنگ رنگ از آب می گیرد
 انتهای هر پی من باز هم فانوس دار بندر یادی است
تا تو با من گرم بنشینی
 تا توانم مرد گردآلود جاده های پندار تو باشم
 هر نفس کز من گشاید دشت
 مرتع بی خوف گرگ آهوان بی گناهی هاست
مخزن هر دانه ی با باد سرگردان
 باغ پر گنجشک شادی هاست
 سینه ی هر سنگ
 رازدار خورد و خواب قافله های گران کالاست
 بطن هر لحظه
خوابگاه قرن هاست
وین همه، مهتاب من ! از من
 یک نفس با عطر گلهای سپید نوشخند توست
 ای چراغ کوچه ی افسانه های گنگ
 کوچه ای از شهر خشتش حرف و حرفش اشک
 گر تو با من سرد بنشینی
گر نگیری نبض بیمار بهارم را
 هر نفس دشتی غبار آلود خواهم داشت کاندر آن
 بادها در جستجوی برگ
 برگ ها له له زنان در دشت سرگردان
کاروان ها خاطرات محو دور آغاز
در غبار بی سرانجامی
دزدشان در پیش
 زنگشان خاموش
 بارشان سنگین
 کاروانی ها
 گردشان در چشم
 خارشان در پا
 یأسشان در دل
 در حصار بسته ی پر گرد گمراهی
 چون ستور گیج گرد خویش می چرخند
 آهوی تنهای دشت شعرهای من
 تپه و ماهور پندارم به جست وخیز هر صبح تو معتاد است
 گر تو با من سرد بنشینی
 سنگ سنگ دشت شعرم گریه خواهد کرد
 برگ برگ باغ شعرم اشک خواهدریخت
 جوی پندارم
 تا نبیند مرتع سز تو را خالی
تا نبیند صبحدم آبشخور پک تو را متروک
 چشمه اش را ترک خواهد گفت
در میان سنگ ها و صخره ها آوار خواهد شد
 ای چراغ قصه های من


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:17 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


بر ساحل دیگر

رون آشفتگی ها با برون عصیان
بر کدامین ساحل رامش
در کدامین بستر بی سنگ و صخره گرم داری جا
 با کدامین پیر جادو خاطرات گرم است
 در کدامین قلعه ای دریا ؟
پای بگشوده به مرز دیدگاه من
 ریخته خالی صدف ها را به ساحل پیش چشمان لئیم دانش من
 راه بسته بر نگاه من
تا نه بگمارم خیالی خلوتت را ؟
تا ندانم با کدامین پیر جادو روز و شب همخوابه ای ، دریا ؟
زورقان تیز پرتاب گمان ها
 هر یکی سرشار بندرهای سنگین بار
 مرغکان سست بال جستجوگر
 هر یکی جویای سلک گوهر تاریخ
ماهیان رنگی و چالک و شاد آرزوها
 بطن هر یک مدفن انگشتر سبز نبوت
بطن هر یک زادگاه یونسی ، هستی کمین بعثت او
جام سرخ روشن خورشید
 با شراب تازه ی هر روزش کنده
 آسمان های درون سینه ات جاری
 چشم ساحل را
 بادبان زورق بگسسته لنگر را
 می فریبی این همه را ، می بری این ارمغان ها را کجا ، دریا ؟
از چه ات با من سر پاسخ نه ، این سان ورد می خوانی
 از چه دانه می فشانی پیش مرغ پیر فکر من
 از چه اینسان می فریبی بادبان های نگاهم را ؟
 از تو زینسو هر چه می بینم فریب و قصه و ورد است
 با تو ز آن سو هر چه می دانم ندانم چیست
از تو اما برنخواهم داشت
 چشم پرسش ، سایه پرخاش
از تو اما برنخواهم کرد
 دست کاوش دام ژرفا گرد
 با تو این جاشوی پیر و شوخ
 راز پنهان یاب اعماق است
 روشنان روزهای رفته اش را در تو می جوید
 ماهیان لحظه های مرده اش را در تو می گیرد
 این کران اندیش مروارید چشم کودکش را از تو می خواهد
 سحر فرعونان فسون ها را بگو جاری کند بر ساحل مفلوک، بیمی نیست
 او عصای لاشه ی فرسوده ی خود را
 در شبی تاریک روی سینه ات خواهد فکند آخر
موج ها را پاره خواهد کرد
 ورد بطلان خواند خواهد بر خروش یاوه جوشت
بادبان چاوشی ها اوج خواهد یافت
 ضربه ی نرم تپش ها دور خواهد شد
تا بیاساید به روی ساحل دیگر
تا نه بگشایی به مرز دیدگاهم پا
تا نگویی می بری این امرغان ها را کجا ، دریا ؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:16 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


در غبار خواب

از عمق شب ستاره ای آمد نفس زنان
 در موج اشک های من افتاد و جان سپرد
 چون چشم آهویی که بر سر چشمه ای رسید
 چون قلب آهویی که به سرچشمه ای فسرد
 با مرگ او ستاره ی قلبم به سینه سوخت
 با مرگ او پرنده ی شعرم ز لب پرید
 بادی وزیذ و زوزه کشان آب را شکست
 ابری رسید و مرتع مهتاب را چرید
آن قاصد هراسان با آن شتاب و شور
 در حیرتم ز دشت کدام آسمان گسست ؟
گر با لبش نبود سرودی چرا فسرد ؟
گر با دلش نبود پیامی چرا شکست ؟
 چشمم هزار پرسش اینگونه دردنک
بر بال شب نورد هزاران ستاره بست


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:16 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


دره های خالی

 گمگشته ی چاهسار اوهام
 بر سنگ گمان کشیده گردن
 جویای چراغ قریه ی دور
 پویای سواد شهر آهن
 نه ناله های مردهای بی اسب
نه شیهه اسب های بی مرد
 از سینه ی دره های موهوم
 چاووشی بادها غم آورد
 با جنبش برگ های تاریک
 جنبد دریای هولش از دل
 هر باطل بی نوید ، روشن
 هر روشن پر نوید ، باطل
 در دره ی سرد خاطر او
 نه هلهله ی سرود پندار
 در سینه ی آن مسیل پر سنگ
 نه پای گلی نه پنجه ی خار
 خیزد از او غرور چون دود
 پیچد در او غبار تشویش
 با او گردد هراس نزدیک
 چون سایه به کودک کج اندیش
 با ضربه ی ورد باد نگاه
 از شب گسلد هزار جادو
گیسو افشان و شاد و بی رنگ
 رقصند به گرد هیکل او
با ضربه ی تک ستاره ای باز
 بازند اشباح تند پارنگ
همرنگ نگاه دور گردند
 از دور کنند بازش آهنگ
 روید در شب ز وحشتی شوم
دستان از او به التجایی
 لرزد از او لبان مبهوت
جوشد از او سبک صدایی
ای دست لطیف خفته در ابر
 ای پای سپید رفته در شب
 ای جاده که می رود به مهتاب
از دیده ی من نهفته در شب
چون پت پت شعله بر فروزید
 بر سینه ی ره چراغ پاها
انگشن چو صبح برگشایید
 تا اسب تپش برانم آنجا
ای مرغ سپید سخت منقار
 بشکن سنگ سیاه و پر سیم
 بگریزان آهوی رم ایین
 تا بگریزم ز جنگل بیم
 بنشان باغ لطیف خورشید
 بر تیغه ی کوهسار گلگون
 بر سینه ی تپه ها برویان
 گلبوته ی شعله های پر خون
 ای آتش خفته در رگ دشت
 پای شب بی ستاره می سوز
ای دهکدئه ی خزیده در خواب
 برخیز و اجاق ها برافروز
 ای آتش قصه گوی مرموز
 فرمان رحیل در بیان آر
پیغمبر بی پیامم اینک
 بر لب هایم ترانه بگذار
تا تبت آهوان روان کن
 جاری دشتان چو سبز دریا
 تا چین بهار ها برانگیز
صد قافله گل ، به صبح ، رویا
 سرگشته ی قصه های خویشم
 گریان ، لرزان ، گشوده بازو
 ای طبل نهفته در خروش ای
 درهم پیشچان گروه جادو
ای اسب نجیب کج شده زین
 رم کرده ز نیش افعی پیر
 افتاده سوارت این چنین مات
 آسیمه سر آ ز خکش برگیر
های ای نی زر نفس ! سرودی
 تا سبزه شود به سنگ ، رویا
تا بندد صبح در سیاهی
چون نطفه ی بره های موسی


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:15 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


زنده پرداز

 از پس ابرهای سست و سیاه
 می درخشد ستاره ای بیدار
 شب نمنک ژاله می بندد
روی انگشت های سبز بهار
دست پنهان آب سبز انگشت
 باغ را گرم برگ بافتن است
 می دود روی دشت آهوی باد
گل شب در تب شکافتن است
 سایه ها شرمنک خنده ی صبح
 پای در شیب تپه های کبود
 زیر چشم دریده ی خورشید
 تن فرو می کشند نرم به رود
 دشت تا دشت می تپد ز نسیم
 اقیانوس پر تلاطم گل
 پر زنان مرغکان خواب آلود
 جرعه ها می چشند از خم گل
 کوه تا کوه زندگی باغ است
 نوک هر ساقه چشمه سار شراب
 پنجه های نسیم شیرینکار
 می کشد چابک از شکوفه نقاب
 از پس هر نقاب حوری رنگ
 پاشد از گونه نور عطر آمیز
 دست از شهد زندگی پر بار
 چشم از اشک آرزو لبریز
از پس هر نقاب جلوه گر است
 شمع در کف فرشته ای بیدار
 شب دل ها به نور او روشن
 سرمستان ز دود او هشیار
 کوه تا کوه عطر و زمزمه است
 به جز آن تک درخت پیر و عبوس
 که رها کردئه زلف بر دیوار
 آستینش حجاب اشک فسوس
دشت در دشت رقص و همهمه است
 به جز آن بیوه ی خموش و ملول
 بی چراغ شکوفه ، دل تاریک
 ساقه هایش فسرده و مسلول
طفل یک غنچه دست و پا نفشاند
 در حریر لطیف دامن او
 پنجه ی یک شکوفه چنگ نزد
بر گریبان او و بر تن او
 گل پستان کور کودک کش
 در لب تشنه ی گلی نفشرد
 شرم بین کز بهار شرم نکرد
بس بهاران فسرد و او تفسرد
 دشت در دشت ، زندگی بر و بار
 به جز این بید سرسپرده به باد
 تن سپرده به هرز پیچک ها
 مستی مرگ را کند فریاد
 به جز آن بی ثمر که مرده در او
 چشمه ی پک عطر و جلوه ی رنگ
با دلش ساقه های نازک مهر
برگ در زهر مانده ، ریشه به سنگ
خک سرگرم زنده پردازی است
 زندگاه لیک مرگ می بازند
 آشیان سرد و جوجه ها بیمار
روز و شب در بهشت پروازند


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:14 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


گذرگاه

 من گذرگاه تپش های فراموشم
 پاسدار چشم های کنجکاوم ، معبر پاهای پر رفتار
 سنگ بیدارم
 گام ها را می شمارم ، نقش هر اندیشه را در سینه می بندم
 لغزش گمراه کوراندیش را از پیش می بینم ، نمی خندم
تکیه گاه کوله بر دوشان پاره آستینم
 همچو آب از هر گمان رهگذر تصویر می چینم
 در سر من گرد صحراهای ناپیداست
گل به گل در وسعت یادم اجاق سرد آتش های خاموش است
رد پای کاروان ها در گدار نهرها مانده است
 در شب طولانی اندیشه ام ، عاشق
راستین احساس خود را پای دیوار بلند خانه ای مانده است
 نقش ماتی بر درخت روزگارم
هر که ام خوانده و ناخوانده است
جویبار خنده ها در من گذر دارد
 ساقه های گریه ، سر بر شانه ، بشکسته است
 دردها و دغدغه های نهان را اینه ام
 صید من پنهان ترین جنبش
با همه غم های دنیا آشنایم من
 با غم سخت و سترگ پادشاه دشت ها ، چوپان
 کز فراز بارگاه استوارش برج کوهستان
 تای آسا رفته در صحرا نگاهش
 کنجکاو سیل زرد گله ی گرگان
گرچه با هر سنگ دارد آشنایی ، وز نهان تیره ی هر دره بینایی
اضطراب جاودانش لیک در کار است
 بر سر هر پنجه اش چشمی بیابانگرد بیدار است
هر نگاهش پاسدار گوسفندی ، هر رگ او گردن هر بره را بندی است
 گرده ش می لرزد از پندار خونین پلنگان
با نی زرین سرودش ، با هیاهویش
 می دمد بر دخمه های تیره ، ورد هوشیاری
تیر مار مست آهنگش
 می زند بر صخره ی هر هول خفته نیش بیداری
با همه غم های دنیا آشنایم
 با غم دریا که اقیانوسش از دامان خود رانده است
 با غم دریاچه کز آغوش دریا دور مانده است
 با غم مرغی که رنج آشیان پرداختن برده است
 با غم مرغی که دور از آشیان خوانده است
 با غم سنگی که تندیس ونوسی خواست بودن ، سنگ گوری شد
یا درون چشمه ای شهزاده بانویی بر او عریان نشیند
 در دل سرداب تاریک و سیه سنگ صبوری شد
 با همه غم های دنیا آشنایم
 با غم صحرا
با غم دریا
 با غم حیوان
 با غم انسان
 با غم خاموش و مرموز پیمبرها
 کز فراز قله ی اعجاز پای آتش ایمان
 خیره بوم آسا در اعماق قرون گنگ
 خیره در ابر سیاه وهم
در کمین مرغ زخمین بال پیغامی
 در کمین نور الهامی
 چاره جوی سرکشی های گنهکارانه ی انسان
پاسخی ، خوف پرستش زنده دار ، اندر قوم تباه اندیش
 هاله ها پیچیده اند از وهم گرد خویش
 من گذرگاهم
 با همه غم های دنیا آشنایم
 دردها و دغدغه های نهان را اینه ام
 صید من ، پنهان ترین جنبش
 با دل من کوفته نبض هزار انسان خوف اندیش
 اضطراب قوم را از چشم هاشان می شناسم
 با درنگ لحظه هاشان آشنایم
 دست مرموزی که خک خاطر هر زنده را آرام
 با درشت انگشت های هرزه کاویده است
 بر دل بی تاب من هم پنجه ساییده است
 سوسوی چشمی که از ژرفای تاریکی
 گونه ها را نور سرد خوف پاشیده است
 بر دهان باز و چشم وحشت من نیز خندیده است
 با همه غم های دنیا آشنایم
 اینه ام بردگان رهسپار دور را تا پای دیوار بلند کار
 سنگ خاموش گذرگاهم
 بازگوی گفتگو های نهانم
 ابر حیرانم
 دیده ی امید ها را در پی خود می کشانم
 رنگ هر اندیشه را رنگین کمانم


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:13 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


کرانه و من

 شب از نسیم و ستاره پر است و لب خاموش
 من آشیانه ی اندیشه های نوبالم
 تنم ، چو پرسش بی پاسخی است بر لب عمر
رگم خروشد و چشم و دلم ، به لب لالم
بر این کرانه اگر زورقی نماند و گذشت
 چه چشم های صدف ها که با دریغ افسرد
 چه دام ها که در اعماق تیره روغن ماند
 چه دست ها که پیام و تپش به رگشان مرد
بر این کرانه اگر زورقی کناره گرفت
 چه دست ها که خجل ، دامن امید افشاند
 چه چشم ها که پر از آب شور خجلت سوخت
 چه سینه ها که تپش با امید دیگر راند
 کرانه کور و امدیش دراز و سر بی فکر
 گرفته دامن با تحفه های دریا پر
 اگرچه سنگ و صدف ، تا کدام خالی را
 چراغ لغل وش گوهری است آبشخور
 کرانه با همه درد و دریغ ساخته است
 اگرچه با گل گونه همیشه سیلی موج
کجا که نگسلد ! اینک ز نوک مرغی پیر
 شکفته سلکی روشن ، چو در بغلطد از اوج ؟
کجا که یونسی از موج و کف نلغزد پیش
برون کشیده تن از غار نرم و تیره ی حوت؟
کجا که تن نسپرده به نیل موسایی
خوش و سبک نخزد روی سینه ام تابوت ؟
کرانه کور و امدیش دراز و من بیدار
 به سوی مرتع مهتاب می برم شب را
 گشوده از نی رگ نغمه های سحر آمیز
 غبار کرده به پا گله های کوکب را
چه اختران که به هیهای چشم من در تاب
 چراغ قریه به پایان نوید رامش و خواب
نگاه دختری از بیشه زار اشک به من
 به جای نغمه نیم خونفشان و من بی تاب


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:9 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


مناجات

تکرار کن
 تکرار کن ، فراغت را و رهایی را
 تکرار کن
 خنده ی بلند شاخسار بی تاب را بر پرواز بی گاه پرنده ها
 که صیادی در میان نبوده است جز باد
تکرار کن
 پرنده ای را که چون اندیشه ی سپید و شاد من
 جز دل ابرها
آشیان گرم هیچ باغی را نپذیرفته است
 تکرار کن

نفس های شکوفه را زیر منقار سنگین مرغ بهار
تکرار کن
 پرپر شدن را و شکفتن را
 تکرار کن
 خزان شدن را و رستن را
 تکرار کن
 غرور شادمانم را بر اسب بادپای چوبین
 و ریزش حصار بلنمد قلعه ی مفتوح موهوم را
 تکرار کن
 پیشانی خونی همگنان معصوم را
تکرار کن
 جاده ی گریزان را تا آستانه ی نخستین خانه شهر مه آلود
 و نغمه ی دردنکن را تا گوش نخستین دختر برآن آستانه مردد
و تپش هایم را تا سینه ی آن دختر
که گلوگاهش افق روشن ستاره ای زرین بود
 و اینک پروازگاه پرنده ای زرین است
تکرار کن
 نفرینم را تا مفصل بالهای آن پرنده
 و بشکن بالهایی را
 که بر آشیان سرد بوسه های من گسترده اند
 بوسه هایی که از هول پرنده ی زرین
 بر گرد آشیانه ی خود
 سرگردانی و دریغ آرمیدن را
 به نغمه ای سوگوار تسبیح می کنند
 تکرار کن
 استغراق شبانه را بر دریچه ی آزاد در گذرگاه عطرهای بر بال نسیم مسافر
 تکرار کن
 لحظه های بازنیافتنی را
 خوابگردی کودکانه را در نخستین غروب های بهار دشت
 تا ساقه های شاداب
 زیر پای سنگین چشم هایم خم شوند
 تا رویش علف ها را
 با کف پاهای عریان احساس کنم
تا تپش قلب کوچک پروانه را
 بر سینه ی کرم غنچه بشنوم
 تا چشم انداز احساس های گوارا را
با درنگی بی تابانه بر تجربه های دردنک
 حصار رضایت کشم
 تا زندگی را بپذیرم
تا به مرگ نیندیشم
 تا به هیچ نیندیشم
تا اندیشه ای نداشته باشم
 تکرار کن
 تا اشتباه نکنم
 تا بی خردانه بر لحظه ها گام نگذارم
 تا ناهشیار و بی اعتنا
 کنون را به فریب باغ های ناشکفته ی فردا ، آزرده نسازم
 تا به افق ننگرم
 و دریای جیوه را
با همه نرمی و تلاطم
زیر پای خود و پیش روی خود احساس کنم
 تکرار کن و مقدر کن تا پشیمان نشوم
 تا پشیمان شوم که چرا پشیمان شدم
 تکرار کن
 و لحظه هایی را که به گرداب حادثه پایان یافت
 مقدر کن تا جویبار لحظه ها را به سوی دریای آرام حادثه ای دلپذیر کج کنم
 مقدر کن تا خود حادثه ای شوم
 تکرار کن
 مرا تکرار کن
آمین


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:8 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


چراغ

 پت پت فانوس
خار می چیند ز پای چشم هر عابر
 پت پت فانوس
باغ می بافد به هر بایر
 شهر می سازد به هر متروک
 شعر می کارد به هر خاموش
گرنه هر سنگی طلسم قلعه ای است
 گرنه هر قلعه طلسم قصه ی پرهایهوی روزگاریست
 این همه افسانه ، پس و هم کدامین قصه گوی شرمساری است ؟
 پای از این اندیشه ها سنگین مکن ای دوست
در بن این شب که گنج صبح
با هزاران برق روشن چاره ساز خستگی هاست
 با هزاران دست روشن چشمه ی مهر است
 با هزاران لب درخت میوه های شهدنک بوسه هاست
 از چه رامش با فسونکار ندامت واگذاری ؟
 از چه ؟
 چشم اما می تپد در چهره ی من
 هوش می خشکد ز هول جاودان وهم
 میوه ی طاقت
 می مکد شادابیش را شاخ پیر خشم
 سنگ می ترمد ز صبر من : چه یعقوبی و چه ایوب
 گور میخندد به روی من : سکندر قصه ای بود
 راه می پیچد مرا : زیم کوه جز فریاد خود کس قصه ای نشنود
 پت پت فانوس اما ؟
پت پت فانوس
 می دهد بازم نوید موزه بگرفتن به هر کاشانه ای
پت پت فانوس چون چشمی امید افروز
 چتره می سازد به ایما غربت دلگیر را
با فریب کورسوی شمع هر ویرانه ای
 پل می بندد گران بر بی گدار شب
وز دل پر هول تاریکی
 چشمه سار صبح می جوشاند از بانگ خروس
 طرح انسان می زند بر جنبش کابوس
این همه فانوس
 کوردل ، آخر چا در لجه ی تردید ؟
 خیره سر ، آخر چرا مایوس؟
جاده امامی گریزد زین سمج امید
 می دود پنهان میان خار و سنگ و غار
 می رمد هر برگ این باد گرسنه را
 سرد و خالی می شکافد صخره ی هر یاد
 ضربه ی این تیشه کار سینه فرسا را
 هر صلیبی با دریغی سرد
 چشم می بندد دروغ شوم این بی دم مسیحا را
هر ستاره ، خنده اش چون نیش
سخره می ریزد بر این تشویش
زخم خار هر درنگ
 سرگذشت رفتگان می گویدش با پا
این رمیدن ها نگاه بی افق را خیرگی است
 این دویدن ها دل بی آرزویت را تپیدن هاست
 این تپیدن پت پت فانوس روغن سوخته است
صبر این دیوانه شب را ، این همه مظلم
 هر چراغی خود به راهی گمشده ای است
 هر چراغی با فریب پرتو فانوس دیگر می سپارد راه
 در چنین تزویر کار دلسیاه
 هر چراغی را چراغ دیگری باید گرفت و هر شبی را با شبی
دیگر به صبح آورد
 هر غمی را با غمی دیگر به تسکین ، هر دلی را با دلی دیگر
گوش با افسون هیچ آواز مسپار
دل به چاه هیچ امیدی میفکن
 شیشه ی این دیو را بر سنگ مرز زندگی بشکن
 پت پت فانوس ، اما
 می سپارد هر نفس ما را به دشت باز یک افسوس


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:6 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


قلعه

 نعل ها در ریزش زرینشان گویی
 در طلسم بی شتابی مانده اند
 وان غبار سکن بی مرد را
 جاودان بهر فریب چشم راه اندیش من افشانده اند
 خالی این جاده را ، تا کومه ها ، تا کاخ های دور
 خش خش برگی نکرد از خواب خوش بیدار
 وین سکوت شوم همزاد مرا
 ضربه ی سم سوار گمرهی نشکست
 مانده پا در باتلاق بهت
نعره های بی طنین وحشتم را در تمام خک گوشی نیست
 از پس هر خار بوته خیره با تردید
 چشم هایی باز می پاید مرا اندیشنک
 سایه ی هر برگ برگی باشد از در لانه ی توفان
 تا نیفتد در طلسم من
 می خزد پنهان و سینه می کشد بر خک
قلعه در گرداب وحشت ، تن فروتر می دهد هر دم
 باز مانده پیش پایش هر کلاف راه
 بسته مانده بر نگاه انتظارش پای هر پوینده حتی باد
 پنجره های عبوسش تشنه ی یک پرتو امید
 برق شلاقی به پشت اسب
 برق سنگی زیر نعلی گرم
 زندگانی گرد او سنگ است و سنگ افشان
 سنگ نفرت در فلاخن دارد آماده
 دست کیداندیش هر پنهان
آفتابش زاد و زیور سوخته است
 دست نفرین تن به تیرش ، دوخته است
 خالی پر خوف وهم انگیز او
 کس نمی داند چه افسون ها به خویش اندوخته است
 جا به جا دندانه های برج و بامش را
 بس کمند آویخته
پای رفتن هر که را بوده است ، گویی
 بی گمان خود را رهانده ز این قفس بگریخته
 کس نداند این حصار هرزه مفتوح کدامین پیر سردار است
 کس نداند ، کی ، کدامین جادو ایین زن
 شوی با دیهیم خود را زهر در جام می آغشته است
 خویشتن ویم برج خونین آستین را ، بیوه کرده است ؟
کس نداند ، لیک
 این غبار اندیش دل از آرزوی سرگذشتی آنچنان سرشار
 در سکوت وحشی پر آفتاب خویش
با مناجاتی غمین ، با مرگ در پیکار
از درون تیره شوید زنگ تیمار
 بشکنید ای نعل ها بغض هزاران سنگ را بر ساحل این راه
 جاده ی تا هیچ آبادی
 بلکه نخل دودی از انسان
 بشکفد بی انتهایش را
 آسمان بی نسیم پر غبارم را که شبهایش
 خاموش از فانوس بندرگاه اخترهاست
 ای پرنده های سنگستان کوه دور
 پر کنید از بال کوبیهای پر جنجال
 های ! مرغان بلورین بال بارانها
شیشه های تیره ام را بشکنید از ضربه ی منقار
 بار دیگر بر حصار من گیاه زندگانی را برویانید
 زندگی را بار دیگر با من آرایید
گردی از ره برنمی خیزد ، دریغ
 برگی از صحرا نمی جنبد که : ماری رفت
 لاشه ی این افعی بیجان ز مهر و زهر متروک است
 قصه ی پیران یاوه گر
 کار خود را کرده است
 قصه ی پیران بیماری که شبها پای آتش ها
 از کلاف خویش بگشودند و زنجیر بسی افسانه پیچیدند
نیش هرزه بازکردند و طلسم کینه بر دیوار من بستند
 مادر ! آنجا قلعه ی پیری است
 گشته در پای حصار هرزه اش شهزاده ی گلگون سواری سنگ
مانده در هر غرفه اش خورشید چهره دختری در بند
 مرغ آنجا بال می ریزد
 اسب آنجا نعل می ریزد
 در دل آن قلعه سحر آمیز شمشیری است
 هر که آن شمشیر را یارد به چنگ آرد
قلعه ها را فتح خواهد کرد
 دختران را نیز
دشت خاموش است
 جنبشی از برگ و بادی نیست
 کهنه زخمش باز گشته ، یاد زخم و دردش از سر می رود قلعه
هر نفس در گل فروتر می رود قلعه
آخرین آواز های او
 قطره های آب را ماند چکد بر تپه های شن
ای سواران خم شده بر یال مرکب ها
 ای سواران سیمگونه تیغتان در اهتزاز
دخترانی را که روی کوهه زرین زین افکنده اند
 غرفه آذین کرده ام سوزانده ام عود و عبیر
 شستشوشان می دهم در چشمه های شهد و شیر
 از عصیر نابتر انگور خک
 در بلورین جام های لعل گون دارم شراب
 از پر مرغان مهتاب آشیان
 بستر شور آفرین گسترده ام بر تخت های عاج
بزمتان آماده دارم ای سواران
 پر کنید این راه نفرین کرده را از گرد
پر شوید ای دشت ها ، از مرد
ای سواران ، تشنه ی غوغای انسانم
 آرزومند طنین نعل زرین سوارانم
 از تن چرکین دیوان
 وز خروش قهقهه های هراس انگیز آنان
 من ، دلم آشوب بگرفته است
 پکی لبخند هاتان را بیفشانید در ایینه های من
 پلکان را بشکنید از ضربه چکمه هاتان
 وحشت سرداب ها را بشکنید از بانگ خویش
 تیرگی رابشکنید از برق و تیغ
 بادهای مرده در دهلیز ها را راه بگشایید
 تا به دشت دور بگریزند
گردن افسانه های کهنه را زنجیر بردارید
 تا به کام شب فرو ریزند
ای ! انسان چشمه ی افسانه ها
 از شگفت من
 قصه های تازه کن آغاز
 تا سواران سوی من تازند باز
تا ز جلد کهنگی شمشمیر های خسته برخیزند
 تا دوباره تیغ بازان بر سر اندیشه های خویش بستیزند
 دختران تا حسن خود بینند در ایینه ام
 تا ز مهر کنده گردد سینه ام
 ای سواران
 کاش این دروازه بگشایید
 وی پرنده ها
 کاش
قلعه را گرداب ماسه ، همچنان افعی فرو بلعید
قلعه دیگر نیست
 قلعه ای گویا نبوده است آنچنان که رفت
مرز تا مرز افق دشت است و دشت و دشت
 مرز تا مرز افق باد است و باد و باد
برگی از هامون نمی جنبد
 راه در خواب است


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:5 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


سوگند چشم

 من چه نویسم که در دلت بنشیند
من چه سرایم که در تو همهمه ریزد
برگ دریغی ز شاخ فکر تو افتد
 چشمه ی مهری ز سنگ چشم تو خیزد ؟
 آن همه کم بود ، شعر و شور و کنایه ؟
 با رگ سرد تو این ترانه چه گوید ؟
شخم زند خک سینه را تپش دل
 جز گل یادت در این عقیم نروید
 از من هر کوره راه وسوسه بگسست
جانب شهر تواش روانه نمودم
 هر روز از خویشتن بریدم پیوند
 هر شب در کوچه های یاد تو بودم
خانه ام از خنده ی غریبه خموش است
 خاطرم آزرده از نوازش یاران
 نام تو غلطد درون خونم کافی است
 از پس این در چه ضرب پنجه چه باران
با همه مهتاب های که پای تو را شست
 با همه خورشید ها که چشم مرا سوخت
 چون گل تصویر سر به راه تو ماندم
هر تپشم حسرت پیام تو اندوخت
گفتم شاید شبی تو ، چون همه شب من
 چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد
 پنجره بر باد سرد شب بگشایی
ماه به رخسار وهمنک تو تابد
گفتم شاید شبی ز خشمی زیبا
پاره کنی پرده ی شمایل پرهیز
 گیسو افشان کنی به صفحه ی دفتر
کاغذ بی جان کنی به نامه گل انگیز
 شاید تنها منم به یاد تو خرسند
 شعرم شاید نه غم دهد نه ملالت
 نامم چون میوه ای فراموش از چشم
خشک شده لای شاخسار خیالت
 شاید ، اما گمان بد نکنم هیچ
 آن همه افسانه های مهر هوا نیست
 چشم تو سوگندش ار دروغ اید
 یک سخن راست در زمین خدا نیست


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:4 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت


لب به شگفت

ابری از کرانه گذشت
آه سرد حسرت من
باغی از ستاره شگفت
واژگون بهار چمن
جاده مرد و دشت تپید
 آشیانه ها همه گرم
 برگ ها چو پرسش و خوف
غنچه ها چو خنده و شرم
ساقه ها طلسم شدند
 دود شد ز روزنه مار
 مرغی از ستاره گریخت
راه تن کشید به شهر
 برج خیره شد ز حصار
سکه ای مگر ، مگر اشک
 بسته یخ به گونه ی شب
 خواب قصه بر لب و چشم
 باز مانده خیره ، چو لب
کومه ، مرغ رفته به خواب
 لانه پر ز بیضه ی راز
 دستکار خاطره چیست
 زیر سقف این شب باز
لب درون آب سکوت
 شب ، اگر چه تیره ، زلال
 تن سپرده ام به نسیم
 سر سپرده ام به خیال
هر ستاره ای قفسی است
 این همه پرنده کجاست ؟
 هر پرنده ای هوسی است
 پس کجاست این همه دل ؟
 من چو هول حادثه ها
 با شب آفریده شدم
 چون سری غریق در آب
 صبحدم مکیده شدم
من چو صبح صاف کویر
 شهرم از ترانه نخاست
 در من آتشی ندمید
 مرغ گرم عاطفه ام
 پر به گونه ای نکشید
 من ، گمان لرزش مرگ
 بر شباب ها زده ام
 من ، هراس صبح ستیز
شب به خواب ها زده ام
لب گشوده ام به شگفت
 باد ، شهر برگ نگاه
 انتهای خویشتنم
 پا نهاده بر سر راه
 دره نیست ، نیست دریغ
تا رها شوم به تهیش
 باز دشت و مزرعه است
 خواندم به دامن خویش
 لیک من حصار خودم
 نز قفا امید و نه پیش
 لب گشوده ام به شگفت
 من کیم، نه مرغ و نه مور ؟
س مرغم ، آشیانه به دام
 مور خرمن تن خود
 باد برگ خاطره ها
 حجله گاه بی دختر
گور قلب روشن خود
سایه خیز این همه یاد
 خیزگاه پرسش و وهم
 من کیم در این همه شب
 من کیم بر این همه خک
یک خم تهی از گنج
 گنج بی خرابه و خم
 در عبور خنده و حرف
 چشم هایشان همه کور
 پای هوششان همه لنگ
 خویششان کرانه ی دور
 من کیم در این همه حرف
 شب چرا نمی مکدم
قطره ای از این همه ابر
 روی سنگ تشنه ی دل
 پس چرا نمی چکدم
 برگ ها نه خشم و نه خوف
شب چو فیل جسته ز خواب
 یک پر ستاره گسست
 صد پر ستاره گسست
 بادبان مگر ، مگر ، آه
صبح ، موج سرخ ملخ
 باغی از ستاره تباه
 شهری ازستاره خراب
ره برون خزید ز شهر
 یک سر غریق در آب


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 11:3 بعد از ظهر موضوع آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی | لینک ثابت