
جاده گفتی یعنی رفتن ؟
جاده یعنی تکرار همین واژه ؟
دریغ
دوست دانایم دانا باش
که حقیقت بس غمنکتر است
جاده رفتن نیست
که تو بتوانی با آسانی
چند کمند
سوی آفاقی چند
از پی صید ابعاد زمان اندازی
که به دام آری آهوهای می روم و خواهم رفت و خوا...
که به بند آری آهوهای چست زمان را
جاده رفتن نیست
جاده مصدر نیست
جاده تکرار یک صیغه ی غربت بار است
جاده یک صیغه که تکرارش
گردبادی است که با خود خواهد برد
که برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ی پندار مرا
جاده رفتن نیست
جاده طومار و نواری نه و جوباری
جاده یعنی رفت
رفت
رفت
همین
نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 10:43 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

پری دید پریشان شد خیالت ؟
پری رفت
پری با تو بدی کرد ؟
بیابان گرد مجنونم
پریشان مرد صاحب درد
عمو! همروستا : فایز
غم سنگین
غم تلخت همین بود ؟
چه شیرین بود
اگر این بود
پری بود آخر
این خود حیرت انگیز است
نشان عصمت دور و دیار تو
نشان آنکه باور داشتند افسانه را مردم
پری
که رمز پکی بود
بود آری
پری وحشت نمی کرد از بشر از خک آلوده
پری هم به نیاز تن حصار قدسی نظم پری ها را فرو می ریخت
و با چرکین قبایی مهر می ورزید
و با چرکین قبانیی نان جو می خورد
و با چرکین قبایی با تو دوست با تومهر با تو قهر
و قهر و آشتی فایز
تو می گویی که شیرین نیست ؟
عموی چون شقایق وحشی و نازکدلم فایز
که غوغایت همه غم بود
غم غم غم
پری بد کرد با تو
بیابان گرد کرد و آشنا با درد
ولی هم روستای ساده مثل دشت
مگر هفت آسمان عشق جز صحراست ؟
مگر معراج عشق این نیست ؟
مگر مجنون جنون ؟ افسوس
پری بد کرد
تو رنجیدی
ولی آخر پری که بود و اینک نیست
پری رفت
پری از جنگل افسانه ها هم رفت
پری رم کرد
پری مرد
پری پندار پکی را هم از این دیو لاخ قحبه پرور برد
دل و دوست دل و درد
تو چه خوشبخت بودی مرد
چه افسوسی ؟ چرا افسوس ؟
دریغا زنده بودی می شنیدی
که دهقان جوان
آنک
به دنبال خرانگان خرما بار پیرش
چه شیرین شروه می خواند
و بذر نغمه های سوزنکت را
که صحرا را تب شوریدگی بخشید
که خنجر بست خشم روستا را در جدال عشق
چه هشیارو صمیمانه
به پهنای بیابان ها می افشاند
و لنگی خر فرتوت و طول جاده ی صحرا و رنج خستگی ها را
چه آسان می کند بر خویشتن هموار
خداوندا دلم از دین بری شد
اسیر دام زلف اون پری شد
پری دید و پریشون گشت فایز
پری رو هر که دید از دین بری شد
درون قلبهای ساده جا کردن
و قایق بر شط خون و خطر راندن
مگر فایز
ترا این حشمت ایین نیست ؟
سرایان در صدای مردم عمو جان
مگر راز حیات جاودان این نیست ؟
پری رنجید
پری بد کرد
پری رم کرد و دیو
اما
چه می گویم عمو فایز
پری که هیچ
حتی دیو هم رفته ست از افسانه های روزگار ما
و افسانه چه گفتم باز ؟
کدام افسون ؟
دگر افسانه حتی نیست
که شبهای سیاه قطبی ما را کند کوتاه
شکایت نیست
که شوریدگی مرده ست
محبت نیست
چرا که مهرورزی روسپی بازیست
و این
گویا به قانون پری ننگ است
حکایت
هم که چه بسیار
همان تکرار دیگر گونه ی رنگین نیرنگ است
چه سودایی؟
که سر این کرم جوش پوک
چه خوفی ؟
که خطر مرده است
درختان را هجوم شاخ و برگ هرزه از بالندگی انداخت
چرا که یک زمان با چشمه ی قریه تب مرده ست
غرور ؟
غروبی چند پیش ازاین
ز پرخاش رفیق خورده سوگندی
طلبکاری
به ضرب پشت دست زهر خندی خیس سیلان عرق گردید
و یک لحظه
زبانش لال و مژگانش فرو زانوش سست و گرگ دیده گوسفندی
سکت و محسور
و آنگاه از فرازی به فرودی از عطسه ای بیدار از خواب دراز غار
تو گفتی ناگهان معجونی از منگیش
به هوش آورد
و پیدا بود
می شد دید
که او با ضربه ی مرموز پنداری
مگر در خواب نرم حشمتی
شاید
جدالی سهمنک و صعب با خود کرد
و لبخندی
جواب زهرخند آنگاه
و لبخندی گره بگشای بندی
نمی شد دید اما می شد اندیشید
آزادی راز سالمندی
و دو لبخند بعد از زهر خند انگار
حلول دست ها هرم تفاهم یعنی افسونبار پیوندی
و یعنی
رفیق ! آماده ای ؟
ول کن
گذشته ها فراموش
تو از چنگال وهم از جادو از کابوس
رها گشتی
ببین
فانوس کمتاب جزیره ی کامیابی را
و گنج کامیابی را
که می دانی
همان که راز هوش هوشیاران ما است
و می دانی کجا
پیداست
و آنک
سر فرود در آخور سبز خلیج
آنک
هر آن قایق که می خواهی
گشوده بادبان آماده هان برخیز
غرور اینگونه خالی کرد میدان را عمو فایز
و راز بکر ما اینست عمو فایز
قبول راز ما با اهتزاز تند باد ماجراها و شگفتی هاش
و حکیمانه
شگفتی بار تعبیر دیگر اینست
تمام انتظار من وقوع انفجاریست
تمام شروه ی من شعر من اینست
امید انفجاری تازه راز سازش من با زمین است
چرا که انفجار آشفته می سازد خیالم را
چرا که فرصت پندار را می گیرد از من
چرا که حکمت قهار بی چونش
سقوط من
شکست و ناتوانی غرور من
دریغ و درد من از انهدام نیکی و پکی
دروغ مکن
و درد زخم چرکین حقارت های من را می برد از یاد
چرا که در غریو انفجار و دود و تاریکی
درخشان تر چراغ کاذب اوهام حتی آفتاب
پرتوان گم می شود چون سوزنی نازک
پری بد کرد ؟
پری رفت ؟
ترا تنها ؟
و با انگشت چون می رفت
بیابان را نشانت داد ؟
تو هم رفتی ؟
کنار قریه های آشنا بیگانه بگذشتی ؟
و از چاهابها از دلو های سبز آب سرد نوشیدی ؟
و دخترهای بازیگوش
جنونت را به سنگ هایهو بستند ؟
و از احساس مرموزی
نشد پای گریزت یک نفس سنگین ؟
تو هم رفتی ؟
میان تپه ها و سدرهای جنگلی رفتی ؟
میان نخل ها رفتی ؟
کنار مزرعه باغ بنفش داس را دیدی ؟
و گاو آهن
امید سبز صحرا را
نخواندت شعر راندن ؟
شعر رستن ؟
ترا چیزی نکرد اندوهگین فایز ؟
صدای آشنایی بانگ پایی نیز نشنیدی
که آرام از کنارت بگذرد
که دور گردد؟
هیچ ؟
تو باز اندوهگینی که پری رفت
ولی من انتظار انفجارم باز
که این احساس پر اشک
نیاز بازگشتی دیر و ناممکن
نیاز آب سرد از دلو نوشیدن
نیاز گم شدن در وسعت وهم بیابان را فرو بلعد
و سرمستم کند زان باده ی مسموم ویرانگر
عمو فایز
نگا کن قایق آماده ست
مرا می خواند از دریا
جزیره ی کامیابی ها
عمو فایز
برادرزاده را دریاب
مخوان دیگر
مخوان دیگر
مخوان
نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 10:42 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

خیابانهای بزرگ شهر
نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 10:40 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

هر فرود خننجری
از صعود خون کنایتی است
مرد
این عروج نیست ؟
تا رسالت ترا کتیبه ای ؟
هر صعود خون
از فرود خنجری اشارتی است
این سقوط نیست ؟
نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 10:39 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

گم شدم
از رباط ازدحام دوستانم از یگانگی
از دیار و ... شهر ؟ که نداشتم
کوی ؟ هم
کوچه خواب بود
و چراغ های بی شمار
هر کدام اشاره گر به گوشه ای
سمت اهتزاز من کجاست
با اشاره ها هزار ؟
خانه ام کشتی بر آب بود و خراب
من کجاییم ؟
ماهیم
گم شدم
از دیارم از درخت آسمان من کدام ؟
کو ستاره ام ؟
آفتابم ؟
آفتابه
من کجاییم ؟ کجاست
کشورم شهر کوی کوچه خانه ام ؟
خانه ی شماره ی ... شماره ام کجاست ؟
بی شماره ام
بی شمارگی جواز دفن نیست ؟
گم شدم از کنشتم از کتابم از کتم
گم شدم
از شعاع انتظار سرزنشگر زنم
گم شدم
از توانم از تنم
گم شدم از این و آن
گم شدم از او از آنها
گم شدم از شما ... از تو هم
گم شدم از دیارم از درختم از اتاق
از اتاق میهنم
از مربع پلاستیک صندلیم
از مربع از مکعب از کره
گم شدم
از خودم
گم شدم
نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 10:38 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

باید بخوانم امشب
آواز ناشناسی
گویا
مثل پرنده ای حیرت زده
در گنبد کبود خیالم
می چرخد
گویا سه تار مرموزی
زیر گریز پنجه ی پرزوری
از دوردست خاطره در باد
می نالد
پایی فرار می کند از من شتابنک
پایی سبک می اید
چیزی شکفته
شاید
چشزی شکسته در من
می دانم
جریان ناشناسی
رازی آوازی
باید بخوانم امشب
می خوانم
نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 10:37 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

بیدار خواب خاموش
آهوی بی خیال خرامانی
در جلگه های خرم آبم امشب
آب از سرم گذشته است
اما هراس مرگم نیست
من ماهیم
نیلوفری گریزان بر آبم
تصویر ناشکیب درختی
در آبهای خوابم امشب
من
در کوچه باغ خاطره ای دور
فانوس چرب سوزی
دردست خوابگردی غمنکم
شاید
فانوس نیستم من
من آفتابم امشب
بیرونم از مدار خود امشب
هر جا دلم بخواهد
از راه من کناره شو ای هوشیار
امشب
خرابم
امشب
نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 10:36 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت
با انتظار باران ماندن
و امید ها به بذل پسینگاهیش
یعنی
در نیمروز دلهره ی سالهای خشک
آوازهای وحشت خواندن
تا کی ؟
باران آه ... و ایا ...؟
باران حیف و صد حیف
این ابر هم ... ؟
و ابرها که گاه سترون ؟
و ابرهای تردید ؟
برخیز
دوست
برخیز دوست
باید به جستجوی سرچشمه های فیاض
راه افتاد
به جستجوی سرچشمه ای که ناف دریایی باشد
سرچشمه ای که هر ریگش
سیاره ی صفایی را ایمایی دنیایی باشد
برخیز
گفتی گرسنه ام ؟
و غافلی که مزرعه ها تشنه اند
و غافلی که تشنگی آفت
و غافلی که تشنگی مزرعه گرسنگی بازیار ؟
برخیز
تا چشمه را نیایی
تا آبی از تداوم و تکرار و جوش و خروش
بر این زمین شوره نبندی
آن وحشت قدیم تبارت
تا جاودان همراه تست
باید همیشه
در سایه ی گز پیرت
آن چارراه توفان ها بنشینی
و در مسیر گرگان خاطره
و با همان نوای قدیم تبار
که گریه وار و هدیه ی پروردگار
نی بزنی
افسوس کاهوان هم
دیگر مجنون را باور نمی کنند
باید که سوگوار بنشینی
و شعله های بلند حریق تباهی را
با تاج سبز نخل ببینی
که اهتزاز یافته زیر شلاق بادها
که باد می کشاندشان
به جامه های کهنه خواهر ها
آنک ستاره های نو را بنگر
می گویی؟
شاید که بختیار شوند آه
تو ؟ باز هم به بالا ؟
تو ؟ باز هم ستاره ؟
تو غافلی که خک و انسان با یکدیگر هنوز
حرفی به اشتیاق نرانده اند ؟
با هم ترانه ای
در کوچه باغ سبز تفاهم نخوانده اند ؟
اما من خسته ام
وین خستگی قدیمی تنها درمانش
با نوش رفتن است
با نیش خارها و ستیز مغاره ها
با مرهم قدیمی خون
باید به چشمه سار
باید به ناف دریا
باید به چشمه ای که بر آن
چون خم شوم تب عطشم جاودان شفا یابد
و ایینه ی زلالش
تصویر کامیابی من را
منشور تشنگان آواره ای کند
که در تنور عطش تافتند
که سوختند
اما نساختند
منشور تشنگانی که هرگز سراب را باور نداشتند
ای دوست
ای نی زن همیشه به یک آهنگ
ای نی زن درنگ
من نیز می توانم
سر روی زانوان لرزانم بگذارم
و های های گریه ی تلخم باور کنم
که آب می کند دل فولاد را
وانگاه خویش را
تصویر آن شکست بزرگی پندارم
که ناگهان
در یک پسین تابستان
بر حشمت قبیله فرود آمد
و سخوت خورد برد
و آن شکست را
آنگاه
در جاده های گرگ حصاری
یا در هجوم خفت جامی
یا در شیوع طاعون لبخند فاتحان
ستوار سنگری نه
غاری کنم
و جای بازوان تر دختران
که می توانند
مانند ساق نیشکر از پهلویم جوانه زنند
نجوکنان به غارم
به گرمنای خوابی هزار ساله پناه آرم
من نیز می توانم
مثل هزاران یاران
ای دوست
من راه اوفتادم اینک
آخر من بسیار خسته ام
و عضله های پاهایم
مانند مارهای سرمازده
گرمای زوربخش تکاپو می خواهند
من خسته ام
و ... جاده را نگاه کن که چه دیوار پرسایه ی بلندی است آنجا
ای دوست ! ای خواب دوردست
ای دور ای دور دور
من رفتم
من رفته ام و آن سایه نیز رفت
کنون اینجا برپیشخوان چرکی میخانه
به چشمه ی زلال پیاله
آن چشمه سار فیاض
خیره ام
و خیره در زلالش می بینم
در سایه ی گز پیر
آن دوستم
آن نی زن قدیم
هنوز
آنجا نشسته است
من خیره در زلال
آهنگ گیره وار کذایی را
از راه دور می شنوم
باران باران ....
من خسته ام هنوز
او می خواند
من خیره ام هنوز
او می داند 
نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 10:35 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت
تو هم نبودی اگر ای عقاب هار جگر خوار
در این مسیل شب جاودانی وحشت
در آشیانه ی هول و هلک
در آرواره ی زنجیر
من چه می کردم ؟
در این مغک ؟
من آشیانه ی خونم
من آشیانه جگر خویشم
این شقایق جوشان
من آشیانه ی منقارم ای عقاب جگر خوار
از این مسیل شب وحشت این مغک
پرنده ای نمی گذرد جز تو ای گرسنه ی بیمار! تا بخواند : کان دور
چه کده آتش با کوچه ها
چه کرده آتش با پنجه های یخ بسته
چه کرده آتش با خک ؟
چه کرده آتش با خک ؟
عقاب می خندد
چه کرده آتش ! آنجا نگاه کن
به افق
حریق
و به سایه روشن آتش هزارها تابوت
عقاب می گوید : به روی ماشه ی سرد
آن پنجه ها که کردی گرم
رسانده آتش را تا فتیله ی باروت
تو هم نبودی اگر ای عقابم ! ای گرسنه ام ! ای پاس همتم
در آشیانه ی خون
در آرواره ی زنجیر
من چه می کردم ؟
( منوچهر آتشی )
نوشته شده توسط مصطفي در نهم فروردین 1386 ساعت 10:33 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

ارواح
از باد ها پیاده شدند
وقتی که باد می خواند
از کومه های ساحلی مغشوش
شاید حکایتی
با بادهای وحشی باشد
که می تواند برکت را بیشتر
به کلبه های ساحلی ارزانی دارد
شاید
با بادها حکایت تلخی ست
که می تواند یکباره
انبوه ماهیان را
مرده به روی آب برانگیزد
شاید از بادها
مردی بزرگ
مردی نجات دهنده برخیزد
شاید
با بادها حکایتی ست
شاید که بادها
بادند
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:27 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

نیمروز عاطفه
خورشید در شقیقه ی راستت
و قلب آفتابی من در شقیقه ی چپت می کوفت
و اهتزاز نقره ای جوزار
در انحنای آسفالت
در گیسوی بلند تو می خواند
در نیمروز عاطفه بودم
که اسبم اسب سبکپای نبضم
از بهت چشم های عمیق تو از کنار خیالت گذشت
و بیشه ی بلند مژگانت
در شط گرم عشق فروغلتید
ای دوست ای غافل
از من نشسته بیمار ای یار
این دست های سوخته ی من
پاداش آفتاب تن تست
و آن شقایق سرخ بر گردن سپیدت
پاداش بوسه ی من
در انحنای آسفالت کنون
در انتهای عاطفه من می کنم سخن
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:24 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

وقتی که درد
از سرزمین غربت
از تپه ی بلند میعاد می اید
وقتی که درد
بوی غریب غربت دارد
و مرد درد خود را
با درد ناشناس تصلیب می سنجد
حس حقارتی با خشم
و نفرت کشنده ای از خود
با جان مرد درد گلاویز می شود
گر من مسیح بودم
گر من صلیب سنگینم را
تا انتهای تپه ی موعود
بر دوش می کشاندم
و زخم چارمیخ
و چار میخ درد
تصویر های دنیا را در چشمم
مغشوش می کرد
ایا غرور مغرور و سربلندم
مثل عقاب پیری در اوج چرخ
آرام
با تشنج وحشت
آرام ره به گستره ی مرگ می گشود ؟
و درد درد سهمنک گریه نمی شد؟
و دستهای پک گرفتارم
و دستهای سرخ شفیعم
سوی نگاه سرد ستمگر
به التجا دراز نمی ماند ؟
گر من مسیح بودم بر تپهی صلیب
بر تپه ی شکنجه شقاوت درد
بر تپه ی تحمل برتپه ی تبسم ایا
خورشید صبح
که میش های گرسنه را
سبزای پهن جلگه عطا می کند
و چشم های خشک مرا
در شبنم زلال شقایق می شوید
پاهای ناتوان ایمانم را
در باتلاق های پشیمانی
یک لحظه سست نمی کرد ؟
و آهوان رعنا بر آبشخور
در من قساوت خون
خون و شکار را
ایا دوباره زنده نمی کردند؟
ایا دوباره پهنه ی آزادی
آن کوچه های انبوه با چشم های باز محتضر
مشتاق ایه های درخشانم
آن چشم های مضطرب کودن
لب های نیمه باز حیرت زده
آن عاشقان مبروص
مشتاق یک کلام تبرک
مشتاق لمس شافی دستانم
آن دشت های ملتهب
مشتاق بوسه ها به کف پای پک من
آن ساحل زمردی اردن
با دختران گازر جنجالگر
ایا مرا فریب نمی دادند
تا لحظه های آخر بار امانتم را بگذارم
تا فیض درد را به آسان بسپارم
تا خنده های وحشی شیطان را
در قصر با شکوه فلک ها طنین دهم
تا دوست را
اگر چه در آشوب درد رهایم کرد
تا دوست را آری
غمگین و شرمسار ببینم ؟
گر من مسیح بودم
یک صبح می توانستم
بی چای داغ مطبوع
سیگار صبحگاهم را
از پشت میله های فلزی پنجره
با یاد خوابهای سحرگاه گل کنم ؟
گر من مسیح بودم
ایا گل شقایق سیرابی
کافی نبود
تا با صلیب و درد شلنگ انداز
از تپه سوی دامنه ی سرخ رو کنم ؟
بار من از مسیح
سنگینتر است
او با صلیب چوبی تنها یکبار
با میخ های آهنیش در دست
تن را کشید سوی بلندای افترا
او با صلیب چوبی و دشنام دشمنان
با کوه سرنوشت گلاویز بود و من
من خود صلیب خویشتنم
من خود صلیب گوشتیم را یک عمر
سنگین تر و مهیب تر از خشم هاویه
در کوچه های تهمت با خویش می کشم
او را
دشنام دشمنانش می آزرد
اما مرا تنفر یاران
و لعنت مداوم روح خویش
او
فرزند روح قدسی بود و من
فرزند بازیار غریبی
از بیخه های تشنه ی دشتستان
او تنها
یکبار مرد یعنی
پرواز کرد و من
روزی هزار مرتبه می میرم
درد من از مسیح سنگین تر است
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:22 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

مرا به سفره ی بی نان خوی مهمان کن
مرا به مائده ی خام نام سفیدت
مرا به خانه ی بی خانه و در و دیوار
مرا به خلوت بی دشمنت بخوان ای یار
مرا به زمزمه ی بی صدای افسانه
که نرم می چکد از چنگ بیت های بلند
مرا بخوان که به محراب معبد پکت
نماز واجب شعری را
به سجده سر بگذارم به مهر باطل عشق
مرا ببر به هیاهوی شهر مرموزی
که ارث برده ام از بهت بایر اجداد
که ناشنفته و ناخوانده مانده و مانده هنوز
که من به سایه روشن گرگ و میش
ربودمش ز کلبه ی ملعون چه مبروصم
مرا به بایر پر انتظار سیلابت
کویر تشنه ی سیلاب شعر سیلابی
مرا به راندن گاو آهن مدادی دعوت کن
که شعر خرم گندم را
که مثنوی هزاران منی گندم را
به پهنه ی کویر تو
بی باران بفشانم
تو عزلت تمام رسولان روزکور
تو غربت تمام شب آوازان
تو از رواق های دروغ آوران سودایی
تو از تمام ارسطو بزرگتری
مرا نجات بده
مرا ز کوچه ز میدان
مرا ز ده ز بیابان
مرا ز راست ها که دروغند
مرا ز عشق که آغاز نفرت است
مرا ز نفرت
مرا ز عاطفه حتی نجات بده
مرا رباط سفر های خانگی
مرا رباطبیابان خانه باش
مرا
کرانه باش
بهانه باش
من از تمام خیابانها
از چار راهها
من از چراغ قرمز قانون
حتی
با اسب تاخت کردم
که آشتی بدهم باد و دود را
که آشنا بکنم سینه را به دود و به باد
اما دریغ
بهار
ای بهار من
ای کاغذ ای سفید
که من تمام گناهان شهر را
که من تمام بذر گناهان شهر را
به دشت پک تو
با دست پک پاشیدم
تو بار مهربانی داری
مرا رها کن از این بختک سیاه
از این شب سربی
که رو به سقف سکوتم به وحشت افکنده ست
مرا رها کن از این خشکسال خواب و خیال
مرا به سفره ی بی نان خویش
مرا به نان سفیدت به شیر تازه ی میش سفید بی قوچت
مرا به آب
تشنه ام آخر
مرا به آب سرابت
مرابه شتنگی جاودانه مهمان کن
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:20 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

بیا سرریز کن ای خون از این نی
که بزهای جوان را
علفهای جوان تر می دهد از ریشه ها پرواز
که می راند غرور سخت چوپان را
میان دره ها و دشت های باز
که گرگ تشنه را پای هجوم از دخمه می بندد
که راه سنگلاخ خستگی را می کند هموار
بیا سرریز کن ای نغمه از این نی
که صبح از لای زنبق ها بجوشد
که مرغ تشنه نور
براید سینه مال از دره شب
و از آبشخور گل جرعه ای نوشد
بیا سرریز کن ای خون
میان کوچه های خسته شهر
کنار پنجره های گشاده
به هر جایی که دستی شاخه ی نیلوفری را
به سوی کوچه ی خاموشی پندار
به گلدان سفالینی نهاده
بیا پر باز کن ای خون سرخ آواز
بیا پرواز
فراز چارراها و خیابانهای شب بگذر
و نتهای بلند نبض مستم را
به سیم حامل پس کوچه های یادها بنواز
بیا سرریز کن ای خون
بیا تا باز در میخانه ها بوی شراب و چرک و چربی و غریو خنده ی مستان
شب بی نعره را سنگین کند تا مستی بی نعره را دیگر براندازد
بیا تا کوچه ها باز از طنین گام مستان هایهو گیرد
بیا تا پنجره ها پلک بیدار همیشه ی لحظه دیدار ها باشد
بیا تا عشق ها چون روزگاران کهن انگیزه ی خشم و خطر گردد
و میدان ها دوباره عرصه میعادهای تازه تر گردد
یکی با خک درغلتد
یکی از خک برخیزد
که دختر ها تماشا را
گلوبند گلوی خویش بفشارند
که دختر ها تمام قلبشان را در نگاه تشنه بگذارند
که دخترها دوباره گیسوی انبوهشان ویران شود بر کوهه های زین
دلا ! پوسید دنیا خون مردان شد کثیف از الکل و افیون
نخواهی جست دیگر دل نخواهی دید دیگر خون
دلا گندید دیگر خون گرم زندگی در کوچه های شهر
دلا سرریز کن فریاد خون از هفت بند رگ
دلا فریاد کن دیگر
دلا دیگر ......
دلا دیگر ......
دلا دیگر ......
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:17 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت
فرار ؟
کجا ؟
به سوی بوته ی سرخ شقایق ؟
به سوی رقص مار مست نیلوفر ؟
به سوی چشمه ی پک پریزادان ؟
ولی دیگر دل آن طفل سبکپا نیست
که گول رنگش از جا برکند چالک
که خاشک خیالش را رباید آب
که فکرش تاب بندد تاقی رنگین کمانی را
که با پرواز یک پروانه خاطر بگسلد از خک
دلا برخیز
چه وقت خواب ؟ آب از سر گذشت آخر
دلا برخیز و بشکن با تپش آرامش این کوچه را دیگر
سحر بیدار بودی روزگاری
آنک آن خورشید
دو نیزه بر شده از کوهسار شرق
و چون آبی زلال ازلای پای میش ها و بیشه ها جاریست
دلا برخیز
علف های بلند دره ها پژمرده خواهد شد
گراز آشفته خواهد کرد زنگل های شبنم پوش خوشبو را
پلنگ آلوده خواهد کرد آبشخوار آهو را
و گرگ ماده کاپوی دلیر گله را از راه خواهد برد
ولی دیگر دل آن نیست
ولی دیگر دل آن نان تنور گرم و خشوبو نیست
که لای چاشتبند بازیارانش توان پیچید
که پشت بازیاران را تواند قوتی بخشید
دلا برخیز
دلا ! چوپان پیر بادها برخیز
دلا ! اشتر چران ابرهای وحشی نازا
که غافل می گریزند از فراز چشم های خالی چاها
دلا ! آواره گردا ! فایز غربت گریز لول دشتستان
بیابانی کن آشفته حالان بیابانی
بیابانزاد شوخ
اینک خیابانگرد بی پروا
طنین شروه های دختران هیمه چین آنک
ترا می خواند از گزدان دلا
ولی دیگر دل آن نیست
ولی دیگر دل آن چوپان تنها نیست
که با آهنگ غمنک نی اش بزهای تنها نیست
که با آهنگ غمنک نی اش بزهای بازیگوش
علف را در سکوتی غیر حیوانی به کام آرند
و از روی زمین سر سوی او بزغاله های خسته بردارند
و قوچ پیر پیشاهنگ
چمان با زنگ سنگینش
کنار صخره همراهی کند آهنگ چوپان را
دل کنون چار میخ چارراههای غریب شهر
دل کنون جوی گند کوچه های شهر
دل کنون کهنه سندان هزار آهنگر نفرت
دل کنون میوه خونین نخلی تشنه و مسموم
بلی دل دیگر آن دل نیست 
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

تو از کدام بیابان تشنه می ایی ای باد
که بوی هیچ گلی با تو نیست
نه زوزه ی کشیده ی گرگ گری
نه آشیان خراب چکاوکی
نه برگ خرمایی
تو از کدام بیابان می ایی ؟
پرندگان غریبی از این کرانه می گذرند
پرندگان غریبی که نام هیچ کدام
به ذهن سبز گز پیر ده نمی گذرد
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:14 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

نيزار سبز ساحل رود
در خواب بود
شب بال باز كرده بر باديه
تصوير ماه بدر مبهوت
مانند شير ديده گوزني
در آب بود
شب بال باز مي كرد از دشت
آب فلق روانه در بوته زار خشك
آهو چمان به گلگشت
شب بال باز كرد
ما بار باز كرديم
نيزار رود را با هايهو تهي
از وحشت گراز كرديم
و قوچ هاي وحشي
از آبخور رميده
با بانگ بوي ما به مراتع
باز آمدند
ما صيادهاي چابك چاركوتاه
هر ساله سالروز نخستين آواز كومه را
به شكار ني مي آييم
اينك اجاق هامان كه دشت را
در گرگ و ميش صبح مشبك كرده
نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 12:3 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

از انفجار قطره زماني گذشته بود
از انفجار قطره كه دريا
از انبساط سبز روح بهار كه صحرا
گلهاي سرخ دامنه را ديديم
مست بلوغ سرخ طراوت
كه اشتران قافله ي قاچاق را
آن گونه سهمناك
با رقصشان گرفت كه دشمن فرا رسيد
ما تا انفجار نبض
تا احتراق داغ شقيقه ها
تا اضطراب لحظه ي موعود
رفتيم
تا جنگل طلايي ارژن
تا جنگل بلوط
كه ديديم
دود
و ز ماورا دود و درخت و زغال
الار عاشقان
چنگ بلند بارانش در دست مي سرود
اي عاشقان خسته
اي قوچ هاي تشنه تنها سرگردان
كه نامهايتان
و عكس تير خورده ي قلب شهيدتان را
بر كنده هاي تناور حك كرده اند
افسوس ! در ولايت دنيا
هيزم شكن سواد ندارد
اينست
كه عاشق
بايد كه يادگاري ها را
زين بعد بر رواق باد نگارد
نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 12:2 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

داس و خورجينم را بر مي دارم
به بيابان
تا اسب سفيد شعرم را
بافه اي سبز قصيلي علفي برچينم
خاك اين جلگه ولي بي نمك است
لف اين وادي بي خون شيرين
آب آبشخور بي چاشني شوراب
اسب چالاكم در گوشه ي اصطبل
دمبدم دارد فربه تر مي گردد
شيهه ي پر شورش
ماديان وار و ظريف
گوش تيزهوشش دارد كر مي گردد
آفتاب اينجا كم زور
كه بر كله ي اسب
داغ سوزان جنوبي بزند
غير آن مفرغيان تنديس
چشم و همچشمي را اسب و سواري نيست
تا كش از كجا بكند
دوردست هوسش را
ماديانبويي در عمق غباري نيست
تا در او شيهه ي پر تاب غروري شكند
دشت ها اينجا مردابي و پوك
جاده ها كوتاه
در رگ اسب و دل من پوسيد
هوس تاخت و تازي دلخواه
نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 12:1 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت
شكوفه هايي
دميده در فلق شير رنگ
شكوفه هايي در آرامش ملال سحرگاه
دلا بلند شو از خواب نرم عاطفه ها
دلا ! بلند شو از خواب آب مي گذرد
و لخت ديگر
هرگز نديده اي آخر
كه از كدورت خون شبانه ي شرقي
كه از كدورت زخم شهيدهاي شبانه
گرفته آينه در دست دوردست آينه گردان آفتاب مي گذرد
و لخت ديگر
هرگز نديده اي آخر
خون از سراب مي گذرد
دلا بلند شو از خواب
نگاه كن به تقلاي سايه هاي حاشيه ي دشت
به آن سوار غريب
آن پيمبر آگاه
كه باز در فلق سرب رنگ آب گذشت
نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 12:0 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نفرین بر گلوله و تفنگ
علي شريعتي
شب و خون
داغ ترين گلوله قرن
اشعار حسين پناهي
اشعار فريدون مشيري
اشعار فروغ فرخزاد
اشعار هیوا مسیح
اشعار شاملو
اشعار سهراب سپهری
اشعار سید علی صالحی
اشعار منوچهر آتشی
اشعار نادر نادرپور
اشعار هوشنگ ابتهاج
اشعار خسرو گلسرخی
اشعار محمد علی بهمنی
اشعار رسول نجفیان
اشعار سیمین بهبهانی
خلیج وخزر _منوچهر آتشی
دیدار در فلق_ منوچهر آتشی
زندگینامه منوچهر آتشی
آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی
عكسهاي منتخب شاعران
مسائل اجتماعی
مقام معظم رهبري
قیصر امین پور
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY