![]()
و مرغ
رنگين كمان پروازش را
وا مي كند
از ساحل خزر
كه فروبندد
بر ساحل خليج
و آه مي كشد
دنبالمان خزر گيج
با بيشه هاي رنگي خر زهره
زير هجوم كف و پرخاش
و زندگي
كه زين گذاشته پشت رنگين كمان
بر ابر مي گذرد
بي صبر
بي صبر
بر ابر هم
جان جنوبي ام اين مجنون
اين ناخداي معزول
در بادبان خاطره مي آويزد
تا از فراز چرخ
دامن به آبهاي مهنا كشد
روياي ماسه زاران را بر هم زند
وان كشتي شكسته ي پندارش را
از گل برآورد
و پشت با ستاره ي قطبي
سمت جنوب دنيا را
در اغتشاش نوبان ها
با گردن سفينه بفرسايد
دريا ولي سراپا سرخ است
دريا چگونه سرخ مي شود ؟
درياي پير مرده
درياي مير مهناهاي غايب
درياي پارس بي پارسي ؟
درياي پارس
به جاي ناوها و بلم هاي تيز تك
با بافه هاي ارغوان و گلايول پوشيده است
و بافه هاي ارغوان و گلايول
مثل هزار قايق نه
مثل هزار مشعل لرزان در آب
با بادبان دود
دامن به آبهاي جنوبي
دامن به سمت تنگه فرو مي كشند
انگار تا از آنجا
ناگاه
بر آبهاي دور جهان حمله ور شوند
پرواي خون كيست
كه اين چنين خليج عزادار فارس را
غيرت نما نموده است ؟
آيا خليج و خزر با هم
پيمان سركشي را
با ارغوان و گلايول
امضا نهاده اند ؟
مرغابي هراساني از كنار پنجره ي پرواز
رد مي شود
انگار تيري
از چله ي كماني در نيزار
نيزار ارغوان و گلايول پريده باشد
انگار تير خوني جاني
از چله ي كماني از ئحشت
و روح ناخداي گرانمايه ام
از شاخه ي صليبي در بصره
پر مي كشد به زاري و مي خواند
شايد كه ديده باشي انفجار پرستويي را
از يورش شهاب ثاقب شاهين
وانگاه انتظار خون و پر و گوشت را
ناگاه در فضا
چه مرگ گوشگذاري
چه مرگ چشمخراشي
شايد شنيده باشي احتراق درختي را
با ضرب آذرخشي ناگاه
وانگاه انفجار برگ و گل ساقه را
ناگاه در فضا
چه مرگ بي خطاب خطيري
چه بيشه سوز شيري
شايد كه خوانده باشي
در قصه هاي خيالي
آن دم كه بي خيال
در كنج تالاري در پرواز
در عمق نرم صندلي
لم داده اي و روزنامه ورق مي زني
يا چرت
يا گوش با پيام حوري خوشبانگي داري
كه لحظه لحظه
با مژده ي گوارايي نزديكتر شدن به ديار يار
فرسنگ هاي فاصله را
خط مي زند
انگار
اين مقطد است
كه تند رو به سوي تو مي تازد
و در تن تو ترس گواراي ديدارهاي ناگاه مي ريزد
و چشم ها و دست و دهان تو مشق بوسه و آغوش مي كنند
و قلب ناشكيب تو پيش از آغوش
واغوش گرم و باز تو پيش از تو مي رسند به ميعاد
و تو تمام تن انفجاري آن سعادت ناباور را اما
ناگاه در فضا
چه مرگ بي مقدمه
بي احتضار و همهمه اي
شايد كه خوانده باشي اما
هرگز نديده اي
پرواز يك جهنم كامل را
در آسمان
و ساكنان دوزخ پران را
كاسيمه سر به ورطه فرجامي سوزان مي غلتند
و دوزخ پرنده
كه پاره پاره بر امواج
به خوشه هاي ارغوان و گلايول
تبديل مي شود
و گيسوان و مژگاني
در شعله هاي آتش و آب
كه دست وپلك گمشده ي خود را مي جويند
و آب و خون و آتش را
شايد شنيده باشي اما
هرگز نديده اي
ناگاه از فضا
هرگز نديده بودم آري
بوف سياه كوخ نشيني
در پوستين آهن
كز برج هاي مرمر كاخ سفيد برخيزد
و
در آسمان پاك خليج فارس
جان كبوتري را
پر پر كند بر آب كبود
جاني و ارغواني
جاني و ارغواني آري
غوغاست بر خليج
غوغاي ارغوان گلايول
غوغاي خون
كه شكل ارغوان و گلايول گرفته است
خون غريب مرگان
خون زلال بي گنهان
درگير و دار چنگل بوف و دال
اينك خليج حجله ست
صدها هزار حجله ي سرگردان
بر آب
و از حجله ها
با چشم خويش مي بينم
دامادها
سرافراز
مي آيند
صدها هزار ميرمهنا
صدها هزار كوچك خان
صدها هزار دلواري
صدها هزار شاعر خونين دهان
با شاعران بگوييد
دامادها درآمده اند اينك
از حجله اي آتش و خون
با شاعران بگوييد اما
افسانه است اينها
و در پناه اين همه چوب سياه دار
و خوشه هاي ارغوان و گلايول
تنها
قاتل ها
هميشه قاتل ها و بي شرف ها
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:45 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

و ... آق كلا
جشنبه بازار بي جمعه اش سراپا رنگ است رنگ
و رنگ ها
از گرگ وميش سحرگاه
بر پشت ماديان ها و گاو ميش و شتر
برخي سوار گاري يا كاميون
تاقه تاقه يال به يال
از سمت آفتابي صحرا مي آيند
و در كنار پياده رو ها
صف مي كشند
تا در لباس رنگ هاي ديگر دوباره
به شهر ها بروند يا به صحرا برگردند
بر پشت ماديان و گاو ميش و شتر
يا موتور
در پنجشنبه بازار در آق كلا
جز رنگ
چيزي نمي فروشند و چيزي نمي خرند
قاليچه هاي تركمني چارقد گليم
خرمهره ها و نظربرها
دندان گرگ و ناخن كفتار
كفگير و دشنه بيلك گاو آهن
احمد به حيرت مي گويد
عينا
از سالهاي اول عصر فلز
بر آستانه قرن بيست و يكم
پرتاب گشته اند
مثل خيال هاي پريشان ما
قاليچه هاي خوشرنگ
با ياد روزگاراني كه بچه ها
در جوفشان مسلسل مي گرداندند
در تهران
صحراي تركمن
مانند كهنه چارقدي
بر شانه ي خميده ي ايران
با باد شن به اهتزاز آمده است
صحرا گليم عتيقي
پاخورده رنگ باخته
هر چند قيمتش بيش
يعني كه زخم بيشتر خورده است
و بندر بلازده ي تركمن تا ابرو در آب
و آب آب خزر
خيل نهنگ محتضر به تقلا
در جستجوي ساحل متروكي براي مردن
تا استخوان دفينه اي از خود بگذارند ارمغهان هزاره بي نهنگ
تا بدويان آينده خنجري و خدنگي از عاج
در غارهاي سنگي روشن به پيه سوز بياويزند
بندر در آب تا ابرو
آنگونه كانزلي
از روبرو هجوم خزر
وپشت سر مهابت مرداب
مرداب بي پرنده و نيلوفر
و هق و هق غريب از گلوي خزر
پ يغام شومي از درون پر آشوب مي دهد
شايد خزر چنانكه خليج پارس
به انتقام خوني پامال
غيرت نما شده است ؟
ليك انتقام از كي ؟
از كومه هاي ساحلي صيادان
يا از پلاژهاي مرفه
يا
ازدست ها و دهان هاي ايمن
در كاخهاي تهران ؟
مي گويم : اين خروش و سركشي
در شان اين منازل دلكش نيست
اينجا هميشه نفخه ي انديشه ي جهان
لاي پشنگه ي آب
بر كاكل درختان و انسان
و پهنه هاي كار و شاليزار مي باريد
اين جنگل عبوس مگر نه
عمري كنام كوچك خان ها بوده ست
صيادهاي خسته ارتش كوچك خان ها مگر نه
شب هاي بي شماري بي شام خفتند
يا
با كله كپور و كفالي پوك
پاي تا سر شكمان تا شبشان
شاد و آسان گذرد ؟
مرد برنجكار مگر نه
كوبيده تا سپيده دمان بر طبل
تا رم دهد گرازان را
و خوانده است از دهن نيما
تازه مرده ست زنم
گرسنه خفته دوتايي بچه هام
نيست در كپه ي ما مشت برنج
و
من
در دستگاه دشتي خود
در گوشه ي شمالي مي خوانم
آن روز سرد برفي طلاش
وقتي سر بريده ي كوچك خان
با ريش خيس خون
در توبره اي حقير راهي تهران شد
تا زهر خند زند
در سيني طلا
مثل سر سياوش
بر باور و رضا ي دل قاتل
من در خيال در بصره
نعش سترگ ميرمهنا را ديدم
ديدم كه چاك چاك به ساتور استعمار
بردار خون به اروند مي بخشيد
و خواندم از سر دلتنگي
هي هاي ! مير مهنا
اينگونه
با آن همه شقايق سوزان
جوشنده از جراحت ها
افتاده اي نگونسار
و مرده اي
يا
روييده اي دوباره
از چوب خشك دار ؟
از خاك جان شير دلان
آيا بهار همين گونه
گل مي نهد به آذين
بر شاخسار ؟
آري
با چشم خويش ديدم و خواندم
اما ميان اين ها
اما امين دارهاي مير مهنا و كوچك خان ها
وشاعران
تنها هميشه قاتل ها
تنها هميشه قاتل ها و بي شرف ها
تنها
دروج ها
نيما گواه ماست
نيما از آن بلندي ها ما را
قربانيان فردا را مي پايد
و آه مي كشد
برگشت را
از زير ابروان برشده ي نيما از حيرت رد مي شويم
سر ساقه هاي خرم كاج
كز نو جوانه بسته و باليده اند
تر تارهاي ابرو
و سبلت گرامي نيمايند
كز عارض و ز نخ شاعران جوان بردميده اند
آري ما
زير سبيل نيما رد مي شويم
و هيچ باك نداريم از دندان قرچه هاي معاند ها
آنها كه معاندند و شاگرد اويند
يا جوجه مولوي ها
كه ريششان نه بر رخ
كه از نخ قلب هاشان روييده ست
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:44 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

روبا فراز داريم
از پشت گوش دماوند
و بر سجاف جاده ي فيروزكوه
روبا فراز داريم
تك تك درخت ها مي آيند
و تند تند مي گذرند از ما
روبافرود
روبا ديار ري
روبا فراز داريم ما
تك تك درخت ها
كم كم زياد مي شوند
و تند تند قافله هاي سبز
انگار
تا بارهاي خرم خود را
در ملك ري زمين بگذارند
در بازار
از ما عبور مي كنند
و ما عبور مي كنيم
از سبزها
از سبز سير جنگل
از سبز باز شمالي
تا سبز سرخ دامنه
تا
گلشن ها و گل
و من كه ميهمان جهان هستم
و من كه ميهمان غريب جهان هستم مي پرسم
اين چيست ؟ چيستند اين ها
اين توده هاي سر به زمين برده
اين بوته هاي پشت كرده به خورشيد
كه انگار
قهرند با خدا
گلسنگ نيستند اما
گل داده گرده هاشان گلسنگوار ؟
فيروزه جار مي زند
بو كن
اين ميش سنگ ها را بو كن
چه عطر خوفناكي دارند
بو مي كنم
چه عطر خوفناكي
فرياد مي زنم
فهميدم
اين بوي گرم شير زمين است
اين بوي جان خاك
كه از دهان اينان بر مي ايد
چاوش زائراني سرگشته در ژرفاست
كاينگونه رازناك و مبهم شنيده مي شود
وينگونه خوفناك عطري
اين ها
پستان خاك را به مكيدن گرفته اند و
هرگز رها نمي كنند
نيما
بايد شنيده باشد اين جوش شور را
تا آنچنان كه مي دانيم
سرگشته گشته باشد در دره هاي يوش
نيما
بايد شراب شير زمين
نوشيده باشد از دهن اينها
سرشار از پريزادست جنگل سرشار از مارال
سرشار از انسان
اين راز نيست ؟
اين راز نيست كه
انسان خيال خود را مي پيمايد
و نام خوابهاي خود را
بر حجم ناب هوا مي نهد ؟
اما پريوشان گرسنه تنها
در آفتاب نان است
كه پاسدار نور و پريزاد توانند بود
و راز رازناك همين است
بالا قطار مي گذرد
بالا قطار هزارپايي چالاك
از دخهمه اي به دخمه اي
از تونلي ديگر مي لغزد
بالا قطار مي گذرد ايمن
پايين پياده رو ها
با سنگ و آب رود گلاويزند
تا گام از گداري نا ايمن
بر خاك سفت بگذارند
اينجا
چيز
در خواب سبز خويش سرگردان است
و آدمي كه بر كناره ي اين خواب سبز مي كوشد
خود خوابگر خسته ي كابوس ها ي بيداري
كابوس سبز تاريك
در جستجوي پرتو نان است
هيهات ! حتي
خاك سبز هم
حاصل نمي شود
ناني تنك
از گندمي به كام
در آفتاب نان
در رودهن
صبحانه نان و عشق و تماشا
با شير ميش سنگ مي خوريم
ريحان دوستي همه جا هست
مثل دهان غايب سهراب
گفتم دهان غايب
چندين دهان غايب
با من هميشه در همه جا سرگردانند
از غايب موقت من خويي
تا غايب هميشه ما اميد
تا غايب منور ما آفتاب رفته فروغ
و غايب عزيز دگر
هم قافيه ي سعيد
مه سايه دار و سپيد
استاده در كمركش فيروزه كوه معلق
مه ايستاده حايل و دمسرد كانگار
به رهگذر بگويد : برگرد
ديو سفيد به تسخير مي گويم
ديو سفيد آمده با پيشواز تهمتن
حتما شنيده شيهه ي اين رخش آهنين
رخش پژوي احمد را
بايد هجوم برد و نترسيد
در مه حلول مي كنيم
آرام مثل سوسمار
كه مي خزد به تالاب در لحظه ي خطر
در مه افول مي كنيم
در مه
گلزردها چراغاني كم نور و دورند
و بيشه هاي حاشيه راه و نيلوفرهاي كوهي
برفند زير دود و دورند زير برف
و دور و نزديكند
نزديك و دور و پنهان و آشكار است هر چيزي در مه
در معده ي عظيم ديو سفيد مه
در روده هاي دودي او پيش مي رويم
ما كاروان كوچك
ما كاروانيان با هم و... تنها
هر يك درون پيله ي خوف خود تنها
انسان هميشه
در ورطه هاي هول و خطر خود را تنها مي يابد
حتي ميان هزاران دوست
حتي كنار يار
اين راز دردناك اسنان است
ما كاروانيان كوچك
بي دست و پا
با بقچه هاي كوچك دلهامان
زير بغل
و دره هاي جنگلي
مه در دهان به هر سو پرخاش مي كنند
جنگل بزرگ و غمناك است
و شهرهاي كوچك
در جلگه هاي كوچك
چون تخته پاره هاي سفيدي بر آب
در شيب هاي خيس و ... در عمق جاريند
دريا كجاست ؟
دريا كجا و ... كي
آن كشتي حكايت
از دستبرد توفاني پنهان در آه باد ملايم
در همشكسته است ؟
اين تخته پاره ها
و من كه ميهمان غريب جهانم مي پرسم
هان چيست چيستند اين ها
اين خانه ها كه در كمركش جنگل
مثل كبوتران چاهي در پروازند ؟
در خانه هاي در پرواز
انسان گونه آرام است ؟
انسان چگونه آنجا فرياد مي زند ؟
فرياد را كه مي شنود ؟
و ديو اگر كه برجهد از غار خويش
كوپال كي جلودارش خواهد بود ؟
باز آن هزارپاي فلزي آن بالا
كه از گلوي تونل در مي آيد
و در گلوي تونل ديگر گم مي شود
و باز
و من كه ميهمان غريب جهانم مي پرسم
كي از گلوي اين مه بي انتها
كه مثل جان مختصري باز مي شود از كلاف رمق هايش بيرون مي آييم ؟
مانند سوسماري كز تالاب
بيرون خزد به سمت علفزار ؟
ساري كجاست ؟
سالار دره كو ؟
پايان اين قصيده ي با وزن سبز و با رديف درخت
كجاست ؟
دريا كجا تخلص خود را
پيش از درخت آخر
در انتهاي قصيده گذاشته ست ؟
كي از دهان دره و دندان هاي سرخش
بيرون فكنده مي شويم ؟
بي هوي و هاي
از روستاهاي بي هاي و هوي ميگذريم
از شهرهاي تنبل سنگين پا
و از خيابان هاي بي سرعت و شتاب
و پر شتاب جانداري آب است
كه در ميانه مي گذرد
آن پايين
و با گريزش آماجي را
در گشت و گرد اين همه بي آماج
در ذهن مي نشاند
اين آب بر خلاف ماخ اولا كه ديوانه مي رود
و نمي جويد راه هموار
همواره
در بستري شناخته مي تازد
به مقصدي شناخته
از روستاهايي
كه شكل روستاي مولد من دهرود
كه شكل روستاهاي ياغي پرور نيستند
كه كشل روستاهاي كتاب درسي هستند
كه شكل فوج كبوترهاي چاهي
يا خيل غازهاي سفيدند به پروازي كوتاه
در كمركش جنگل
از شهرهايي
كانگار روستاهايي هستند
كه از پناه درختان
سر در كشيده اند با حيرت
تا عابران عجيب
بيگانه هاي خطرناك
را به تماشا بايستند
از شهر و رسوتاهايي بي هاي و هو
بي غلغل ترانه و ني انبان
بي كل كلر صدا و صدايي اگر هست
از ساحل شكسته كه تسليم گشته است
تا دره هاي خفته به جنگل كه كرده اند
ميدان براي ظلمت شب باز
تنها به زنگ بسته كلنگي
با لحن نامراقب مي كوبد
اما صداي آدمي اين نيست
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده ام
در گردش شباني سنگين
ز اندوه هاي من سنگين تر
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر
يك شب درون قايق دلتنگ
خواندند آنچنان
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب مي بينم
ري را ري را
بر شانه ي سواد كوه
آلاشت
فوج پرندگاني خاكستري است
كه در هواي مه آلود
و در نشيب جنگل باراني
پرواز بامدادي را
ترسيم كرده اند
از گردنه سواري خاموش
در پوستين قزاقي
سنگين فرود مي آيد
و كوره راه ري را در پيش مي گيرد
پشت سرش درختان
آنگونه كادميان
از شيبهاي تند سرازير مي شوند
و در كنار رود
به تك تكي كه در پي او مي روند
با شك و رعب مي نگرند
آيا
تاريخيان هميشه همين گونه
از راه مي رسند و يورش م يبرند
به شهر و روستا ؟
اين ماز مرد دژم تا كجا
جغرافياي وسوه اش را نشانه خواهد زد ؟
شهري به نام تازه ي قايم شهر
بيرون جهيده از كنف نام دور شاه
قايم به رنج و كار
كه عصمت قديمي او بوده ست
شهري عبوس و سرگردان در خود
بي اعتنا به ما
با شكل هاي نامتناسب
و حجم هاي نامتجانس
شهري كه خويش را
در خود براي خود
تكرار مي كند
تصوير واره هايي از همه سو مي آيند
بي ماجرا
بيگانه با طراوت جنگل
در هم گره مي خورند
و باز ‚ باز مي شوند از هم
و باز مي گردند
به جاي اول خود
بهشهر شهر بهتر خنداني است
دلباز و تابناك
مانند شعر جعفر خورشيدي
و قطره هاي نور از مژه ي كاجهاش
بر برگ هاي كوكب مي ريزد
جان شاعر عزيز بهشهري
به چشم هاي شاعر بوشهري
سيلاب شبنم است
سيلابي
بيگانه با خرابي
كه كوزه هاي كوچك زنبق را از مهر
پر مي كند
ساري سراي دوست
ساري سراي با جناق جهان است
احمد هوار مي كشد
من با جناق نازي دارم اينجا
كه دوست درختان است و به راستي
دلش براي باغچه مي سوزد
و پرتقال هاي شمالي به آفتاب جنوب
هديه مي دهد و ياس
ياس سفيد بندري به سپيده دم
گلهاي گرمسير شما مخصوصا
محبوبه هاي شب را
با اين زمين سيراب
آميخته كرده است
ديوانه مي شويد
فرياد مي زنم
ديوانه كه مي شويد مبادا كه بود كنيد
محبوبه هاي شب را
محبوبه هاي شب
گل هاي خوفناك جنوبند
و جنون
شاعر نوشته اين را بر گورش
بعد از وفات من ز گلم سرزند گلي
ديوانه مي شويد مبادا كهبو كنيد
و با جناق احمد مي خندد
ما
محبوبه هاي شب را اينجا
با عطرهاي تلخ تري رام كرده ايم
عطري
كز نافه ي گياه افلاطون
به ناف آدمي آويخت
در لحظه اي كه سقراط
شد تا ميان گل سرخ و شوكران
فالي زند گزينش پاياني را
ساري سراي فرامرز
ساري سراي شاعر رويايي ها
و نغمه هاي تلخ خموشانه
و ترجمان مرغ سخنگوي شيلي است
سالار دره زير دماغ ساري است
و محله ي سنگ تراشون ش
در حول و حوش حافظه ي گوش ها
سالار دره ها
گسترده زير چتر گل ابريشم
جذابه ي نگاه و تماشا
گويي كه در نهادش
آهنرباي سبز كار نهاده اند
آهنرباي سبز آدمربا كه
هم چشم را به ديدن مي خواند
هم هوش را
و گوش را مي گويد
خود را به نغمه هاي پنهاني بسپر
كامروزشان اگر نشنيدي
فردا طنينشان را
پاي خزر به خاطر خواهي آورد
در ابروان كف
بر هق و هق موج
زير عبور كاكايي ها
دراج هاي نامريي
گم در گياه و بال و پر خويش
چشمان دور دست خيالم را
آوازي مي دهند
گل هاي كركويج
از دره هاي نيما مي آيند
بر جويبار نازك مي رانند
و مي روند به باغ هاي گنبد قطره طلا شوند
ناهار
در سايهسار گل ابريشم
چه ميزبان محتشمي داريم ما
ما كاروان كوچك
با بقچه هاي كوچك دلهامان
زير بغل
ساري سراي بدرود با دوست با دو نارنج
نارنج پرتقالي در دستهاي ما
و آفتاب
در سينه هاي عاشقمان
گرگان كنار هوشم مي رويد
با نغمه ي غم اور ويس
نگارا تو گل سرخي و من زرد
تو از شادي شكفتي و من از درد
تو را مادر دعا كرده ست گويي
كه : از تو دور بادا هرچه جويي
در بارگاه حضرت فخرالدين
اما چه جاي ناله و اندوه اس
با وصف كامجويي هاي رامين ؟
پس ميزبان ما كو ؟
مهدي كجاست ؟
گم كرده ام نشاني او را
گم كرده ... يا كه نياورده ام
گفتي نشاني دوست ؟
مشكل گشوده است
سهراب وار
مي پرسم از سپيدار
آري
ما ميزبانمان را
پاي همين صنوبرها خواهيم ديد
ييلاق شهر ناب
خميازه ي غزل ها
پاي بساط چاي
به نخل ها نگاه كن
آنك ! قشون آريايي مهدي
در پيشواز دوست نه دشمن
بر پلكان آپاداناي كوچك
آماده ست
آرپو جناح چپ
آرش جناح راست
در قلب پوريا ي دلاور
مي خندم مي گويم
تركيب دلپذيري از آرمان و ايمان
نارنج
پيوتسه پشت شيشه ي هر خانه
سيماي دور خود را
نزديك مي كند به خيال ما
دروازه چون گشوده شد اما
ما هيچ چيز نخواهيم ديد
جز آريو و آرش
و پورياي طاهره و مهدي
بر پلكان زمان
تاريخ راستين آري اين است
كاووس نوشدارو سودا مي كند
سودابه صيد تازه اي در زير چشم بگرفته ست
سهراب و سياووش به كار گل مشغولند
گرسيوز و شغاد خيابان ها را قرق كرده اند
و كوچه ي غروب
تنگ تكاب آريو مهدي
و پشت بام گرگان
پرتابگاه تيركمان آرش كوچولوست
و پوريا
نام آوري جوان نمي يابد تا با او
كشتي بگيرد و زمين بخورد عمدا
وينگونه
مهدي تمام عناصر و اسباب شعرش را
بر پلكان خانه اش
فراهم دارد
فيروزه حجم كامل دانايي است
مثل درخت بالغ
كه ميوه در شريانهايش جاري باشد
بي اينكه فخر ميوه نمايي كند
به چشم تيز بين تماشا مي گويد
من پرتقال خالص ايراني
سيب اصيل شمران قطره طلاي گنبد و گرگانم
مخلوط نوجواني و دانايي
معجون حيرت انگيزي است
كه از صداي مومني اول
چون از گلوي مومني دوم بر مي آيد
جوهر گرفته است
روياي پير در جواني اينان
كودك نشسته است
از بس كه پير مي خوانند
اين دو دهان
در نوجواني خود رويا را
احمد به خنده مي گويد : بايد
فكري به حال خود بكنم
در جنگل غريب قناري ها
بايد گلوي تازه تري دست و پا كنم
و سمعكي بزنم
باران بيشتر طلبد خاك
و زندگي هر چند پر طراوت تر
از مرگ مرتعش تر
اي كاش
ناگه چهار دهان گرم
با هم هوار مي كشند
سيروس
اي كاش در ميانه ي اين جمع بود و هرمز هم
مي گويم
سيروس بر كرانه ي اين جمع است
و از روي شانه هامان مي خواند
ننوشته هاي شورانگيز را
و تند و تند و يك دنده
خط مي زند
تصوير هاي نامتجانس را
از خواب ها ي ما
او
از پاي بيستون اكنون
ما را مي داند
و اسب هاي يخينش را
با يالهاي برف
وشيهه هاي الماس
هي مي كند بر سينه ي برهنه ي تابستان
هوشنگ چهارلنگي هم هست
كه با چراغ زنگوله
رد گياه را
به برگان بازيگوش نشان مي دهد
و هرمز علي پور هم هست
كه از ميانه مي آغازد شعر را
نيمي به روي لب جان و نيمي
پ شت حصار آفاق
و سهم برگ تشنه آهي مي ماند
برجي براي كبوترهاي ناپيدا
او
مثل شكار دوري اينك
ما را
مي پايد
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:43 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

انگيزه ي مهاجرت من
نفرت نبود هجران بود
كسي نگفت : برو
يكي نوشت : بيا
اين كاروان كوچك م يخواهد
از ري سفر كند
از سرزمين ري
كه چرخه ي سياست در آن
مثل هميشه بي حضور حقيقت مي گردد
ميخواهد آري
از ري سفر كند
و قلبهاي خسته ي شيرين را
در خانه هاي كوچك
مقهور دود و دينار
لختي فروگذارد
و راز ناتواني دريا را
در عمق دره هاي تپورستان وايابد
در عمق دره هاي تپورستان زيرا
ري را
ري را صدا مي آيد امشب
از پشت كاچ كه بنداب
برق سياهتاش تصويري از خراب
در چشم مي كشاند
گويا كسي است كه مي خواند
گويا كسي است كه مي خواند
سرگشتگان دايره ي سنگ را به آب
و حوريان مزرعه ي آب را به خاك
گويا كسي است كه مي خواهد
در بشكند طويله مخروب ذهن را
و قاطران گرسنه ي ذوق را
از آخور قوافي خالي بگشايد
و گزنه ي چموشي
زير دم سخن بگذارد
اين كاروان كوچك
مارال تابناك و خسرو و فيروزه
احمد و من
اين كاروان كوچك آري مي خواهد
ري را رها كند
با زخمه ي دراي همان ري را
و يوش اين جزيره ي آتشفشان سرزده از دره هاي پر مه را نشانه زند
ري را ري را
زيرا صداي آدمي اين نيست
زيرا صداي آدمي
ديگر وضوح خود را
در گير و دار آواز فرتوتي گم كرده است
ري را ري را
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:41 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

آنك چكاد نام آور
زال سپيد گيسو
وارسته از مرافعه ي مرغ و فكر لال پدر
تركانده استخوان
از آغوز غليظ بر مايه ي زمين
كه لب نهاده بر لب جام چرخ
فيروزه ي زلال خالص افسانه مي نوشد
از آسمان هنوز آبگون دماوند
در آسمان ري اما
از پشت دود ساكن بي ايماني است
كه شكل آبي حوض
در نقش بي قرار مورب نماي كاشي شكل
با چشم مژده هاي گوارا دارد
تنها
در خانه هاي كوچك
به حوض هاي كاشي آبي
خواهي رسيد
و ايمان چشم را به آبي كاشي باور خواهي كرد
كاجي
نارنجي
افرايي
و زاغ بي خيالي كه جان تنبلش را
مثل تن و صدايش
از برج دودكش
بر شاخه هاي كاج مي اندازد
او پاسدار حافظه ي نيم سبر الهيه
و قيطريه است
تنها
در خانه هاي الهيه است
كه دست تابناك فيروزه
از طعم ماه
به تاقهاي كهنه خبر مي برد
و چشم نازنين
بر سطرهاي جامعه مبهوت مانده است
و گيسوان افسانه
در راستاي باد جنون مي وزد
در آٍمان ري بايد
دود حرامزاده
دودي كه از سلاله ي هيزم نيست
و اكسيژن سياده وارده را
با دست پس بزني
تا عشق را بر آستان دلي غمناك
پيدا كني
در تور دور لبخندي
در آستين حايل اندوهي
در چارچوب دري كوچك
در سرزمين ري
قلب ظريف شهر
در ساعت بزرگ شهر نمي كوبد
در خانه هاي كوچك مي كوبد
در جمع جمعه ها
و جمعه هاي گرم پر از شنبه
در نامهاي ساده ي زيبا
در قلب هاي ترد شكيبا
در نام پادشاه بلافصل شعر نو
با شعر هاي گرم بلافصلش بعد از نيما
زان پس كه جانشين حقيقي
در نيمه راه عنان سنگين كرد
در شاعر سپيد گيسو
گيسويي از قماش كلاگيس سنتي قاضي ها
يا قاضي هاي سنت
در محضر عدالت و تشريقات
كه با اشارت ابرويي
گهگاه امور عدالت را از پايتخت شعر
در شعر پايتخت رتق و فتق مي فرمايد
در كنج دنجي از كرج شاعران و نقاشان
در كارگاه مسلميان در نگاره هاش
كه چشك پاره پاره ي انسان
بر جسم پاره پاره دنيا آويزان است
هرجاش
و فاطي اين تجلي خاك و جان
با پنجه هاي شيرينش در كار گل از گل
يا كار گل از گل
اي كاش مي توانستم
هر جمعه با رضا و ليدا
در كارگاه داغ شما جان سرد گرم كنم
كنج علي
باباي چاهي ما
با ياد آن كبوتر چاهي
كز چاهسار تنگستان
يك روز پر كشيد
و رفت و رفت
تا برجهاي سنگي نا ايمن
روي حصار چين ي گوهر دشت
انسان كنار حصار چين
شعري چگونه از گل ابريشم خواهد نوشت ؟
يا طرحي از عبور نازك پروانه
از بيشه زار نيزه و زوبين؟
وقتي كه شك نداري كه لاي جرز
چندين هزار كنفوسيوس آرميده اند
يا چند صد هزار جلد دائو جينگ ؟
در نام تابناك سيمين
سيمين شعر خالص در خاتم غزل
سيمين شعر نازك
نازكتر از نگاره ي چيني
در قاب چرمي وزن
در بارگاه بانو
جامي كنار جام علي مي نهم
برگي كنار دفتر سيمين
تا در فضاي يخزده ي روزگار
با آذرخش و روغن شبنم
و هيم ترانه
آتش به پا كنيم
و فصل سنگواره و سوگ و سكوت را
با ضريب پنج پنجه و شش مضراب
بر داريه ي دف آفاق
از غلغل غريب اصول ي نو
از نو بپا كنيم
جامي كنار جام علي
برگي كنار خنده ي اميد
گوشي كنار چشم سپانلو تا
شعر بلند جاهلي او
اين هشتمين معلقه ي نو را
از اين رواق كهنه بياويزيم
چشمي كنار شعر سپانلو
فكري كنار پيش حقوقي
عطر غريب يانكي
از سينه ي قصيده ي ايراني
با سرفه هاي قافيه ي عربي
شعري به استواري شعر كمال
با اهتزاز رديف
در بركه ي زلال خيال
و گرته هاي تازه تري از
شكواي دردناك جمال
اما دل حقوقي هم ديگر
طاقت نخواهد آورد
از اين هواي عفن و آب ناگوار نگيرد
او خيزد در جواني جان مي زند
تا بشكند
گلشيشه هاي قافيه ي پرملال را
در سنگسار آهن و انديشه
تا بازگردد آزاد
از كافه هاي ظلمت
و رقص ناشيانه اش را
بر ميزهاي دكه سلمان
پايان دهد
خواهم نوشت بي پروا
آزاد
آزاد ماهي شعر
زيباترين آغازهاي پايان نيما
آزاد كه هنوز
باور نمي كند
باران پشت پنجره اش كولاك است
و سيل در كوچه
داردكتابهاي جوان را با باتلاق هاي عفن مي برد
در خانه هاي كوچك آري
هستي و شعر
در چرخه ي قديمي موسيقي و شراب
با گام هاي چالاك
بر سيم هاي حامل جان مي رقصند
و اين چنين
انكار مي كنند
تبعيد جان زنده ي امروز را
به سنگوارههاي مرده ي ديروز
در خانه هاي كوچك تهران آري
در حوض هاي كاشي
ماهي و ماه غلت و غنايي رعنا دارند
در خانقاه شمس
شمس جديد گيلان
در سايه ي صنوبر فرزانه
شمس قديم تبريز تنها
در زخمه هاي تار حسن زاده
در قمري گلوي صديق تعريف
در سينه ي گشاده و گرم اديب
وپنجه هاي مست علي زاده
گلچرخ گاهگاهش را
در چشم مي كشاند
و مولوي پير
در گوشه اي به گوشه ي چشمي خوش است
تا قفل گنجخانه ي جان بشكند
و دامني به چرخش گرداب دامني بزند
اينجا بهار بازار نسرين و لاله است
و گل به گل
نرگس براي پندار
و توتيا براي چشم هاي كهنسال از گرد دامن يار
و ارغوان
به اشتياق پنجره هاي پر انتظار
و افسانه از براي روياهايم
ترخيص مي شود
اينجا براهني
بااشتعال جان بي آرامش
در خيل واژه هاي رها از مدارهاي بي مركز
آواز خوان بي پروا
از شوكران تزوير
در كوچه هاي آتن امروز است
و طنز شاد عمران
در شعرهاي تازه ي او گريه مي كند
و سيد علي مجنون
تورات مي نويسد با
خودكار بيك
از كي و كي بگويم در ري ؟
از آن چكاد سفيد
كه سر برون كشيده از ابر
از حلقه ي كمند حرامي ها
كه لب نهاده بر لب جام فلك
و نوشداري فيروزه مي نوشد
از آسمان هنوز آبگون دماوند ؟
آن نوشدارويي كه تهمتن
بعد از فرو شكستن سهراب
پاشيد در نگاه درمانده ي فضا ؟
از كي و كي بگويم ؟
از خسرو جوان
كه تار بغل مارال روي شانه
معماري شگفت عاطفه مي فرمايد
با آن مصالح كم ؟
تاغ خسرو شاهي گلدان هاي مجموعه ها و زير مجموعه هايش را
بر پلكان شعر نو بگذارد
تا قاسم سواد كوهي بي تا
نه چون رضا
بر كرسي قضا بنشيند
در چند و چوني بي پروا در دادگاه متهمي پير
با نام بي بهاي خرافه
و كنيت خرفت
و خوش خوشك بگويد : عزيز دلم
دوزخ اگر كه باشد هم آن را
از كنده هاي كهنه هيزم كنند چنانكه ناصر خسرو گفت
بسوزند چوب درختان بي بر
نه از پياز نرگس يا ساقه ي گل سرخ
در سرخ كردن جگر بلبل
و حشمت از ميانه ندا در دهد
آري خورشت بلبل و گل سرخ
به گفته ي ماياكوفسكي خوراك باب دل و نيش كاسبان شكمباره اي است
كه بعد سيري كامل چكامه ي ترشي هم
در وصف بلبل و گل سرخ
آروغ مي زنند
تا شاعر سترك ما محمد مختاري
در سايهي شمايل مريم
و مژه هاي غمگن سهراب و روح تابناك سياوش بنويسد
تمام رودهاي جهان
رود آبه هاي فردايند
و زايش نو
در آبهاي گل آلود هم از موجي تا موجي
تكرار مي شود
و آنكه پشت مي كند به افق هاي نو
دنبال گيسوان سرزده از شنزار
و گورهاي سرگرداني مي گردد
كه مرده اي در آنها
غير از دهان پوك و چشم تهي نيست
تا كاسه اي صدا بچشاند
گشتار كاهلانه ي او را
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:40 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

شب بال مي گذارد بر شن
و بادها
آرام مي شوند
شبتاب ها
از سنگواره هاي صدف ها بالا مي آيند
تا با ستاره ها
نجواي رازناكي آشكاره كنند
نجوايي
از دريايي
كه مرده است
نجوايي از ژرفاهاي مفقود
و ماهياني نابود
كه فلس هاي نقره اي خود را
شب ها به ماه پيشكش مي دارند
بايد سفر كنم
بايد خيال خود را
از خواب سنگواره
و گيسوان سرزده از شن رها كنم
انگيزه سفر من نفرت نيست
كسي نگفته : برو
يكي سروده : بيا
پرنده پر زد و خاك از حسرت
آهي كشيد
پرنده
رنگين كمان پروازش را
از ساحل خليج
بر ساحل خزر بست
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:39 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

درياي مرده خاك فراوان دارد اما
انگيزه ي مهاجرت
نفرت نبود
حيرت بود
دريا چگونه مي ميرد ؟
به راستي
دريا چگونه پير شد و مرد ؟
با من سر جواب ندارد كسي
در زير آسمان كوتاه
اين شبكلاه كج شده از زلفم
با چشم باز مي بينم
دريا مرده ست
و اين كوير شن
اين چاك چاك سوزان
اين لاشه ي گسيخته ي اوست
وين پشته هاي ماسه ي مواج
اين لخته هاي سرخ برشته
خود گوشت هاي سوخته ي آبند
پس اين نهال گز و تاغ ؟
اين ها شراع قايق هاي مفقودند
وين بوته هاي گون هم
زلف مسافران و كشتي شكستگان غرق شده
كه معجزه نجات را
در انتظار دستي از غيب مانده اند
اين آبهاي جاري جوشان
و آن چراغهاي مكرر ؟
آنان سرابهاي صديق حقيقتند
و اينان سفينه هاي در گل نشسته و فرسوده
كه مانده اند خاطره در ذهن تابناك سراب
در خواب شن
دريا مرده ست
و گردبادها
خيل سوارهاي با شنل ارغوان سرگردانند
كز بامداد تا شب
دامنكشان از اين مرز تا مرز دورتر
نالان و سوگوار مي آيند
و سوگوار و نالان بر مي گردند
و اين سر بريده ي خورشيد اين شهيد ؟
و اين سر بريده ي خورشيد است
بر مازه هاي ماسه فرو غلتيده
از آن سوي حصار افق
و آن سوي حصار افق
به راستي چه مي گذرد ؟
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:38 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت
.jpg)
نیلوفران غول آسا
بر ساق هاي لاغر بيمار
سرهاي پير خود را مي جنبانند
و از حضور فاجعه تصوير مي دهند
كج بيني آفتي است هراسنده
و از هواي اين سوي خورشيد است
از بادهاي استخوانكش زمهرير
نوبان آب هاي كبودي كه قرنهاست
تعميد از آفتاب نديده است
كج بيني آفتي است
كج بيني افترا به دو چشم خويش
چه كشتي يي چه شراعي
چه عنكبوت و عقرب زريني
هان ‚ اي فريب خورده ي اوهام خويش
نفرين تلخ كيست چنين آشكار
كز گفته هاي پوكت پژواك مي شود؟
فرجام ناخدايان معزول
هذيان روز و ورد شبت باد
هذيان روز و ورد شبم باد ! ورنه من
با اين خموش و هرز و بي آب آسياب
تا چند وهم آرد كنم ؟
تا چند همچو بيوه زنان عصر ها
بر آستانه ها بنشينم
و انتظار كشم آن نبوده ي نيامدني را ؟
هذيان روز و ورد شبم بود و روز و شب
بيدار خواب دايره ي كور برج خويش
بر پاره پوستي همه سرمايه و سرايم سر بردم
سربردني كه روز و شب انگار
با پا از آسمان بلندي آويزان بودم
با من ولي نه هول سقوطي نه مويه اي
نه وحشتي ز جانور و جن و انس
زين سردتر چه وحشتي
اي در فريب خويشتن استاد
اي بهره ات تمام شكيب تبار و گرده ي زخمي شان
كه جاي كوه و چكاد
در چاه مي شتابي بر ماه
تنها مگر سفينه اي اين بي درخت را
از تخته پاره هاي پساب از من
خالي كند
تنها مگر سفينه اي
با بادبان آتشم از اين طلسم برگيرد
روياي رنگبازان هذيان است
بر آب شخم مي زني اي ساكن حباب
اما به راستي كه ترا
بر آبهاست راه رهايي
گر جان و تن گلاويزي با اشتياق رفتن
كشتي خودي شراع خود
به خيز و بشكن از هم ديوار خوف و خيزاب
گر دست و پاي بايدت اينك بزن
تنها مگر سفينه اي از خشمپاره ها
تا بي سكان و لنگر از اين بويناك پرگيرم
تا هر كجا ستاره قطبي مدد كند
و بازتابش
در آينه ي شكسته پيشاني م
رهكوره هاي دريايي را
در چين و در چروك تجربه روشن دارد
رهكوره هايي
چاپاي جاشوان كهن
جاپاي مير مهنا
كز ديرباز
فانوسدار آفاق
و تنگه هاي آبي ايام بوده اند
تا من در امتداد مژگان آنها
رد سفينه هاي سفر هاي باستان
رد حريق هاي خرامان بر آب را
پاروكشان بگيرم و از بادبان كمانه كنم
وين بويگن جزيره ي درياي زهر
اين كوزه ي خيالي پر راز و رمز را
تا بشكنم
وز اين غلاف شوخگن اين پوك
شمشير وار نه چون مار
رخشان فراشوم
و كشتي خميده ي شمشير را شراع گشايم
و از اين جزيره
تا انتهاي دنيا
به اهتزاز درآيم
تا سرزمين رنگي رويا
روياي شاعران پريشان دماغ
كه شعرهايشان
از چشمه هاي زخم
از كينه و جنون مي جوشد
و از جنونشان خطري استحاله يافته و محسوس است
اينك چكامه اي
با آن نشانه شعري اينك
بر متني از عطوفت عشقي بدوي
عشقي كه پا به پاي اساطير
تاريخ جنگ هاي ميهن من را
بر گرده ي پلنگان و ايوان كاخ ها
و بر ستون و سردر دروازه هاي دنيا حك كرده است
مي خوانم اين چكامه ي غمگين را
وز صخره هاي خارا مرغي
رنگين كمان پروازش را
از ساحل خليج
تا ساحل خزر مي بندد
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:38 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

اما چكامه سبز نمي آيد
اما پرنده سبز نمي خواند
چيزي در اين حوالي است
جرثومه غريبي شايد
از عرشه اي پياده شده منتشر شده است
از بادهاي استخوانشكن زمهرير
نوبان آبهاي كبودي كه قرنهاست
تعميد از آفتاب نديده است
كج بيني آفتي است
كج بيني افترا به دو چشم خويش
چه كشتي يي چه شراعي
چه عنكبوت و عقرب زريني
هان ‚ اي فريب خورده ي اوهام خويش
نفرين تلخ كيست چنين آشكار
كز گفته هاي پوكت پژواك شود ؟
فرجام ناخدايان معزول
هذيان روز و ورد شبت باد
هذيان روز و ورد شبم باد ! ورنه من
با اين خموش و هرز و بي آب آسياب
تا چند وهم آرد كنم ؟
تا چند همچو بيوه زنان عصرها
بر آستانه ها بنشينم
و انتظار كشم آن نبوده ي نيامدني را ؟
هذيان روز و ورد شبم بود و روز و شب
بيدار خواب دايره ي كور برج خويش
بر پاره پوستي همه سرمايه و سرايم سر بردم
مانند باد زار
شايد پياده كرده منتشر كرده اند
عيبي در اين حوالي است
كه تاقه هاي تابان اسبرق خليج هم
ديگر نه سبز آبي
ديگر نه عاج يشمي است
و ناوها كه مي آيند
يا خيزران و خفت مي آورند يا
ترياك
و ناوها كه مي گسلند از ساحل
يا نفت در بهاي گرسنگي مي برند
يا شاعران تبعيدي را
سوي جزيره هاي بي نام
شايد جزيره هاي نيلوفرهاي غول آسا
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:36 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

آن سوي آفتاب
با سايه سار سرد و مسي رنگ انگار
خورشيد ديگيري
خورشيد سردي
از كهكشان ديگيري از اعماق
از كهكشان ديگيري از اعماق
از كهكشان سردي
بر ناخدا و كشتي او كرده بود افول
و ناخدا و كشتي او را
در زمهريري از رنگ
و رنگ هايي از يخ سوزان
در مغربي متبرد از خون و يخ يله مي داشت
آن سوي آفتاب
نيلوفران غول آسا
ترسيم محض حيرت بودند
و روي ساق هاي لاغر افيوني
سرهاي پير خود را مي جنباندند
گويي در آن هياهوي ساكن مي خواندند
مزمور همسرايي مرموزي را
آري نهنگ مرد
آري نهنگ
در آبهاي بصره
بر استوا و محور
بر بادبان و بر دكل ناو خويش
مصلوب شد
و آن صليب ساكت
ترسيم نام ميرمهنا شد
بر خيزه هاي شن
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:36 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

دريا چگونه مي ميرد ؟
بايد بدانم اين را
دريا چگونه ناگاه
مثل نهنگ پيري
در اوج فر و فوران
بر جاي خشك مي شود
و بادهاي بيگانه
بر پشت سهمناكش بي پروا
رقصي غريب و بيمار مي آغازند ؟
بايد بدانم اين را
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:34 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

باد بزرگ مي گسلد از كوير
چارسوش
جو بادهاي كوچك گلبادهاي سرگردان
و گردباد بالغ ناف جنين توفان
و گردبادها
فواره هاي كوچك سرگردان
آسيمه بال فرا مي رسند
گويي قطار ارواح راه افتاده ست
گويي قطارها حركت كرده اند از عدم
گويي مسافراني نامريي
تبعيديان وادي دوزخ به خاك را
مي آورند
تا در درون معده ي باد بزرگ
در روده هاي دودي توفان واپسين
خالي كنند
گويي قطارها حركت كرده اند
باد از كوير مي گسلد
از كوير مي گسلد يالهاي خشك
كف مي كند كوير بزرگ از يال
از يال خشك از كف خشك
و يال ها
پاشنده بر ستبراي گردن
بر گردن خميده ي شنپشته ها
بر گرده ي گسسته ي اسبان غلتيده روي هم
گردن به گرده ي گرده به گردن
از تاختي طلسمي سنگين شن كه شن به سكون از اوست
خود يكسره سوار و سنگر و شمشيرند
باد از كوير مي رسد آٍيمه
سر به ساحل مي كوبد
باد كوير ‚ خشمي
خشك ‚ آبجوي
جوشان
بر تخته سنگ مي شكند پخش مي شود
بر تيزه تيز شمشير
شمشير در ميان دو كتف خليج مي نهد
خنموج مي زند سر و چنگال مي كشد به رخ باد
موج از تلاش مي افتد بر مي خيزد ‚ مي افتد
قد راست مي كند همه تن جان و مي زند تن و جان
بر كناره مي پخشد
چرخان چرخان
مي آيد باد و مي كشد شنل خود بر آب
از راستاي آب مي گذرد حجم خويش را
از حجم ابر پوش زمان حجم لحظه مي گذراند
از حجم خويش مي گذرد خيز مي زند سر خيزاب
خيزاب زير گردش او مي گردد
گردان
گردان
از تيزه تيز مي گذرد تيز و تيغ و كج
تيغ كج از غلاف جهان مي جوشد
از غلاف زمان
و تيغ گردباد چنان اهتزاز مي گيرد
كز موج م يبرد رگ و خورشيدهاي سرخ مي افشاند
از قطره قطره قطره ي اقيانوس
خيزاب سايه مي زند او را غروب را به گريبان او مي آويزد
تيغ كج از غروب مي گذرد تا فراسوي روز
تا آن سوي حصار مسيني كه آفتاب
با منكسف شدن به افق هاي سياره اي غريب
شايد غريب و ساقط
افراشته ست بيرق سردش را
تا زمهرير سوت و سياهي كه زندگي در آن
درياي مرده اس است
با ماهيان مرده
با كشتي غريبي
با هفت بادبان و دكل
مصلوب مانده بر دكل و بادبان خويش
با ناخداي سرسختي
كه دست روي اهرم سكان و چشم بازمانده بر آفاق گم
در جستجوي اختر قطبي طلسم شده است
يك لحظه پيش تار نگاهم را
اي عنكبوت زرين آويزان بودي
در زاويه ي شراع و دكل بر شمال جهان
از برج خويش و از سكون قطبي خويش
با پرتو پريده به پيشاني بلند افق لرزان بودي
كژتابي و گريز تو از من
اي كژدم طلايي
از اقتضاي طبع شرنگين
يا از طبيعت فلكي بود
يا بر من اين شقاوت
تقدير بد ستاره ي من كرد
از اتفاق يا
ناخداي آن همه پرسش را اما
از آن همه كتاب سفيد آن شراع ها
اوراق باد برده ي تقدير كور او
يك وايه وانتوانست شد
تعويذ واژه اي را هم
بر گردن تكاورش
آنك
يابوي كور آخور آب
ديگر نمي شد آويخت
قفل طلسم دلزدگي ها را
رمزي
از آن همه مزامير
ديگر نمي گشود
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:32 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

اين روح سوگوار جنوبي
بالاي ابرها هم
ما را رها نمي كند
در ابر نيز دريا مي بيند
در دريا مرگ
درياي مرده خاك فروان دارد اما
بخت كدام چشم است
كه بي خطا بشناسد
درياي مرده را از رعشه ي سراب ؟
و از سراب و ريگ روان
درياي زنده را ؟
بخت كدام چشم است
كه آبهاي جادو را
از موج هاي شن بشناسد
تا بشناسد انسان را
از سايه هاي جادو
و نخل ها و درختان را از وهم
وهمي كه راه مي سپرد
با ريشه هاي جادو و برگ هاي واقعي
در آبهاي هيچ ؟
بايد كه از كوير بپرسم
بايد كه از سراب بپرسم
اين رازهاي راز آميز را
بايد
از گردباد بپرسم
راز سوارهاي گمشده را در كوير خوابهاي مهنايي
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:31 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

آري
از قهرمان تا قرباني
هميشه فاصله كوتاه است
هميشه فاصله مخدوش
هر دو هميشه امكان دارد
در جاي هم قرار بگيرند
سردار يا سر دار
اين چند و چون بيهوده ست
بايد يكي تو باشد
تا ديگري تو نباشد
بايد يكي شهيد باشد
تا ديگري يزيد
اين چند و چون بيهوده است
بيهوده است مير مهنا اما
اما هميشه چشماني پنهان و ژرفابين هست
كه موي زال را
از ماست ترش تاريخ بركشد
كه راستها و دروغان را
در اغتشاش روايت ها روشن كند
انده مدار مي رمهنا
انده مدار كوچك خان
انده مدار دلواري
انده مدار شاعر خونين دهان
تشخيص مي دهند
تشخيص مي دهند
كه كي شهيد و كي ملعون
و قهرمان و قرباني كي ست
و اين حقيقت هم عريان خواهد شد كه
در فاصله ي چهار چوبه ي دار
دار شما
تنها هميشه قاتل ها و ملعونان
بر اسب كام سوارند
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:30 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

آنك نگاه كنيد آنجا
نه دور آنچنانكه نياريد ديد
بر عرشه هاي ملوان هاي عريان را
با ريش هاي انبوه در چهره هاي وحشي نامالوف
و زير ابروان پرپشت
آن چشمهاي موذي كاونده را
آن اختران شيشه اي سبز
آنگونه سبز كه انگار از بنادر كيهاني
بر خواتب خاكي ما
نازل شده اند
ميانبر 2- تمثيل
يك قايق حقير
بي بادبان و دكل
بر موج ها فراز و فرودي دارد غريقوار
با هر فراز
گويي تمام توانش را
از سينه مي گشايد و مي گويد
هستم
با هر فرود
گويي صداي پوكش پژواك مي دهد
كه هيچ نيستم حالا
حالا نه صاعقه نه تگرگ
حالا نه رعد نه رگبار
حالا نه شعله نه پيكانم
يك قايق شكسته ؟
نه
تابوتي سرگردانم
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:29 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

اين چيست ؟
در دهان باز افق اين چيست ؟
نارنج سرخ مشتعلي دارد
در يك دهان باز اساطيري
بلعيده مي شود
ماري بنفش آبي و شنگرفي
ماري
با قطر و با تلاطم يك دريا
و طول استوا
روح جنوبيم
اين ناخداي معزول را
كابوس هاي گردابي
هرگز رها نخواهد كرد آيا
حتي
بالاي ابرها ؟
مار بنفش آبي شنگرفي
با فلس هاي مشتعل
با معده ي پر نارنج
خوابيده است سير
گهگاه شكر لذت سيري را
تنها دمي فرو مي كوبد
و موج هاي خردي مي پاشد
بر صخره هاي ساحل تاريك
در بادهاي شرجي سنگين
در ظلمتي كه غلظت خود را
بي ماه در مهي متراكم مي پوشاند
از چشم هاي ساطع كيهاني
يك بوم بادباني
زير شراع تاريكش
از خور ريگ مي گسلد
و ساعتي دگر
آن سوي تر
يك غولنا و بريتاني
با معده ي پر تزوير و سرب
از درد مي تركد
نارنج هاي مشتعل
فواره مي شوند از دهن مار
و در فضاي دريا مي پشكند
و خارك را
در چشم خيس تاريخ
عريان مي دارند
پس شعله هاي گل به گل
گلبوته هاي سرخ علفزار سبز
به اهتزاز در مي آيند
بر چينه هاي سبز نمك
فرداي چندمين بود اما
كه نعش دزد دريايي
بر دار بصره
تقطيع نه
كه تكثير شد
يا چندمين پريروز بود
كز آبراه سرمدي هرمز
خيل نهنگ هاي فلزي
بي خوفي از خدنگ مشتعل ناگاه
وارد شدند
تا بر سرير دزدان بنشينند
كه هيچ گاه
بر نان كودكان بندري
دستي دراز نمي كردند
و نفت را
جز روغن فتيله فانوس هاي كوچك
نقشي نمي شناختند و نمي دانستند كه
چه شربت گوارايي است استسقاي معده هاي فلزي را
فرداي
نه
حوالي امروز بود
كه بادهاي زار
با قايق عربي
و بوم هاي آفريقايي
دنبال ناوها
به ساحل شمالي درياي فارس شراع برافراشتند
نا در تن زنان جنوبي
و جاشوان بندر سوار شوند
تا طبل هاي اعماق
اين شافيان بدوي
شب هاي پر صلابت تابستان را
خيس عرق كنند
تا باد درد را بر مانند
از پيكر شكسته ي مردي جوان
و باد بي هوا درون كپر ها خزد
و
از راه پشت پا
وارد شود به قلب عروسي شوريده جان و ... ديوانه اش كند
و باز طبل ها
خيس عرق بكوبند
نفرين بي محابشان را
سمت جنوب دنيا
اين چيست ؟
اين تب كه استخوان را مي سوزاند
اين تب كه چارچوب قايق تن را مي پوساند
و مرغ خيس جان را
در بادهاي هول هوا مي كند
و عشق را به حيرت مي آرايد ؟
بيهوده است
درمان ندارد اين تب
تنها كنار مير مهنا مانده است مانده بود
آنجا كنار قلعه ي ژاندارم ها
غرق دخيل هاي رنگين
غرق تريشه هاي دل عاشقان
آيا
بايد دخيل بست
و نذر كرد : يك سفر جمعي
چاووشخوان به خارك به ديدار مير محمد
با بوم هاي آفريقاي؟
آيا
بايد دخيل بست
و نذر كرد
صد من برنج
صد قوچ كال فربه
ديگي به حجم خارك .... تا
سرماي جوع شايد
شايد هزار معده ي خالي را
يك شب فروگذارد
باشد كه باز گردد خون زير پوست ها ؟
آري
بايد روانه شد
چاووشخوان و كوبان بر طبل
آري
كوبان به طبل ورنه همين تب
جان جنوب را ويران خواهد كرد
و روح اژدهاي بنفش
آبي مان را
خواهد خشكاند
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:27 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

درياي مرده خاك فراوان دارد اما
انگيزه ي مهاجرت تن
نفرت نبود هجران بود
گلواژه اي
شكشست در مغناطيس
گلواژه ها شكفت از شكسته ها
بي طاقت شد پرنده ي سرخ سر به هوا
كسي نگفت : برو
يكي ن.شت : بيا
پرنده پر زد و خاك از حسرت آهي كشيد
غروب بود و چلچله ها بال مي زدند
و چاك چاك مي شد
فضاي آخر پاييز از هجوم قيچي هاشان
و ساعت دگر كه حكايت
بالاي ابرها جاري بود
و نبض در قله رو مغناطيس
مي زد
نگاه خسته
به سمت پرتو نامعلوم
مي كوشيد
تا خاك
آن پايين
در عصر بازمانده به ساحل
از من سبك بماند و
در در زفاف ظلمت و شن بندد
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:25 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت

با بادها هميشه حكايت هاست
از بادها هميشه خيالي غريب با دل درياييان گلاويز است
و كار بادها هميشه
آشوب يادهاست
تا آب هاي جنوبي هميشه تاختگاه سواراني باشند
از جنس باد
وقتي كنار كپرها
هي مي شوند
با گوش خويش مي شوني شيون زني كه
از ميان توفان مي زارد
و گويي از زمين و زمان مي خواهد
كه پيكر ظريف نحيفش را
از بازوان ديوي برهانند
بر بادها هميشه
جن هايي بي شمار سوارند و مي گذرند
و ناگهان يكي از آنها خود را
از عرشه روي ساحل مي اندازد
تا در وجود زني زيبا
يا در تن جوان برومند ساحلي
جا خوش كند و به زيرش گيرد
از بادها هميشه شكايت هاست
و جاشوان شوخ قديمي را
از بادها هميشه حكايت ها
شايد از بادها
مردي بزرگ
مردي نجات دهنده برخيزد
شايد كه بادها بادند
نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:24 بعد از ظهر موضوع خلیج وخزر _منوچهر آتشی | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نفرین بر گلوله و تفنگ
علي شريعتي
شب و خون
داغ ترين گلوله قرن
اشعار حسين پناهي
اشعار فريدون مشيري
اشعار فروغ فرخزاد
اشعار هیوا مسیح
اشعار شاملو
اشعار سهراب سپهری
اشعار سید علی صالحی
اشعار منوچهر آتشی
اشعار نادر نادرپور
اشعار هوشنگ ابتهاج
اشعار خسرو گلسرخی
اشعار محمد علی بهمنی
اشعار رسول نجفیان
اشعار سیمین بهبهانی
خلیج وخزر _منوچهر آتشی
دیدار در فلق_ منوچهر آتشی
زندگینامه منوچهر آتشی
آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی
عكسهاي منتخب شاعران
مسائل اجتماعی
مقام معظم رهبري
قیصر امین پور
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY