تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

به کاسه این خالی

به كاسه ي اين خالي
چه بوده ، كه ديگر نيست؟
 تفكر و هشياري
 كه نيست ، سرم سر نيست
 تفكر و هشياري ؟
چه بيهوده مي گويي
 كه دشمن آسايش
 ازين دو فراتر نيست
خوشا كه چنين مستم
 ز خويش برون هستم
به كو به مفرسا در
كه كس پس اين در نيست
 كه خفته چنين با من
 تو پيرهني يا تن
كه با تو مرا خفتن
پذيره ي باور نيست
ز باور وناباور
 به ياوه سخن گفتم
مراد من از معنا
 به لفظ ميسر نيست
تمامي ي تن حسم
 و در تب آغوشت
به منطقم از عصيان
 خلاص مقدر نيست
به كاسه ي اين خالي
كنون ز جنون سرشار
 تجاسر كودك هست
 تعقل مادر نيست
سزد كه تو از ياري حريم نگه داري
 نياز عطشناك
 به خون كبوتر نيست


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت 8:58 قبل از ظهر موضوع اشعار سیمین بهبهانی | لینک ثابت


گفت و گو

 تازگي چه خبرها ؟
كهنه هم خبري نيست
 جز گرفتن و بستن
 كار تازه تري نيست
شور و شوق و تحرك ؟
 طرفه يي كه نديديم
 هر چه بود ، همان هست
 تحفه ي دگري نيست
 پيش بيني ي فردا ؟
 تلخ كامي ي ديروز
 در مجال تصور
 شهدي وشكري نيست
 كو كرامت و عصمت
 دم مزن كه درين شهر
غير ناخن و دامن
 هيچ خشك و تري نيست
عصمتي به دو تا نان ؟
 گر گرسنه بماني
 در معامله داني
 آنچنان ضرري نيست
 شهر نكبت و خواري
 بي مجامله آري
 جز عفونت ازين گند
سودي و ثمري نيست
 شب به روز رسد باز ؟
 روز ؟ هرگز و هرگز
 در تلاطم ظلمت
 ساحل سحري نيست
ساز كن قوقولي قو
 كو تسلط و تاجم ؟
 من كلاغم و با من
 اين چنين هنري نيست
 اي كلاغ بدآواز
 با شمايل ناساز
گرچه آيه ي يأسي
در منت اثري نيست
 باش تا نفس صبح
 درفساد بگيرد
 بيشه زار خشونت
خالي از شرري نيست


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت 8:57 قبل از ظهر موضوع اشعار سیمین بهبهانی | لینک ثابت


فرمان پذیر آتش باش

هي قرص ،‌ هي دوا ، ول كن
 اين زندگي ست؟ آري ؟
نه
 بهبود جسم ويران را
 هيچ انتظاري داري ؟
 نه
فردا چگونه خواهد بود ؟
دنيا درست خواهد شد ؟
 خورشيد رقص خواهد كرد
 از بعد سوگواري ؟
 نه
مهتاب در سرابستان
 هر شب حرير خواهد بافت ؟
صبح از ستيغ خواهد تافت
 با شال نقره كاري ؟
 نه
 فقر و فساد و فحشا را
 از اين خرابه خواهي راند
تا عيش و امن و تقوا را
 سوي سرا بياري ؟
 نه
مقتوله هاي مسكين را
 كز بغض خويش نان خوردند
 بر گور اگر گذر كردي
 نان دگر گذاري ؟
 نه
هي قرص ، هي دوا ، بس كن
 اين شرق شرق شلاق است
 هر ضربه را يقين دارم
 با نبض مي شماري ، نه ؟
بالا بلند پويا را
 ننگ است ضعف و بيماري
 گر آخرين دوا خواهي
مرگ است و شرمساري ، نه
 برخيزد و چهره رنگين كن
 تا باز نوجوان باشي
پيش عدوي بدخواهت
 خواري مباد و زاري نه
 در آخرين نبرد اي زن
 فرمان پذيز آتش باش
 دست به خود گشودن هست
 گر پاي پايداري نه


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت 8:54 قبل از ظهر موضوع اشعار سیمین بهبهانی | لینک ثابت


برای انسان این قرن

براي انسان اين قرن
 چه آرزو مي توان كرد
 كه در نخستين فراگشت
خراب و خون ارمغان كرد
 ببين كه در مغز پوكش
 چه فتنه يي شعله انگيخت
 ببين كه در دست شومش
 چه كوهي آتشفشان كرد
ببين كه با خون و وحشت
عجين به چرك و عفونت
به هر كلان شهر عالم
چگونه سيلي روان كرد
تنوره ي آتشينش
 شراره ها بر زمين ريخت
 خراش در عرش افكند
 خروش در آسمان كرد
گرسنه ي نيمه جان را
 گلوله ها در شكم ريخت
گروه لب تشنگان را
گدازه ها در دهان كرد
 نه ساقي و جام عدلي
 نه غيرتي با گدايي
يكي ستم از جهان برد
يكي ستم بر جهان كرد
هجوم رايانه ها را
 به فال فرخ نگيرم
كه در پساپشت هر يك
 نحوستي آشيان كرد
 به فتح نيروي ذرات
 چگونه خرسند باشم
بسا كه معموره ها را
خرابه و خاكدان كرد
خداي من ! اين چه قرني ست
 كه بخش ديباچه اش را
 به خون و زرداب زد مهر
 به ننگ و نفرت نشان كرد
 به عرصه ي جنگ و وحشت
فكنده سجاده بر خون
براي انسان اين قرن
 چه آرزو مي توان كرد ؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت 8:53 قبل از ظهر موضوع اشعار سیمین بهبهانی | لینک ثابت


در طول راه

پير ماه و سال هستم
 پير يار بي وفا ، نه
 عمر مي رود به تلخي
 پير مي شوم ،‌ چرا نه ؟
 پير مي شوي ؟ چه بهتر
 زود مي رسي به مقصد
 غير از اين به ماحصل هيچ
 بيش ازين به ماجرا ، نه
هان ،‌ چگونه مقصد است اين ؟
 مرگ ؟
 پس تولدم چيست ؟
آمديم تا بميريم ؟
 اين حماقت است ، يا نه ؟
زاد و مرگ ما دو نقطه ست
 در دو سوي طول يك خط
هر چه هست ، طول خط است
ابدا و انتها نه
در ميان اين دو نقطه
 مي زني قدم به اجبار
 در چنين عبور ناچار
 اختيار و اقتضا نه
نه ،‌ قول خاطرم نيست
 مي توان شكست خط را
مي توان مخالفت كرد
با همين كلام : با نه
زاد ما به جبر اگر بود
 مرگ ما به اختيار است
زهر ، برق رگ زدن ، دار
هست در توان ما، نه؟
نه ، به طول خط نظر كن
 راه سنگلاخ سختي ست
 صاف مي شود ، وليكن
جز به ضرب گام ها ، نه
 گر به راه پا گذاري
 از تو بس نشانه ماند
 كاهلان و بي غمان را
 مرگ مي برد تو را ، نه
گر ز راه بازماني
هر كه پرسد از نشانت
 عابر پس از تو گويد
 هيچ ، هيچ ، كو ؟ كجا ؟ نه


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت 8:52 قبل از ظهر موضوع اشعار سیمین بهبهانی | لینک ثابت