تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم

خوش به حال من ودريا و غروب و خورشيد
 و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد
رشته اي جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشيد
به كف و ماسه كه نايابترين مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا مي فهميد
آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد
 ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم
هيچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد
خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد
منكه حتي پي پژواك خودم مي گردم
آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:11 بعد از ظهر موضوع اشعار محمد علی بهمنی | لینک ثابت


حيف انسانم ومي دانم تا هميشه تنها هستم

تيكه بر جنگل پشت سر
 روبروي دريا هستم
 آنچنانم كه نمي دانم در كجاي دنيا هستم
حال دريا آرام و آبي است
 حال جنگل سبز سبز است
 من كه رنگم را باران شسته است
 در چه حالي آيا هستم ؟
قوچ مرغان را مي بينم موج ماهي ها را نيز
 حيف انسانم و مي دانم
 تا هميشه تنها هستم
وقت دل كندن از ديروز است يا كه پيوستن بر امروز
من ولي در كار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه اي ماسه بر مي دارم
با مداد انگشتانم
 مي نويسم
 من آن دستي كه
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهي با هم مي خندند
من به چشمانم مي گويم
 زندگي را ميبيني
بگذار
اين چنين باشم تا هستم


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:9 بعد از ظهر موضوع اشعار محمد علی بهمنی | لینک ثابت


من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
 غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را
 بر سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست
بر سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خودستاني را كه بي شك
تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم
 تا روشنم شد : در ميان مردگانم همدمي نيست
 همواره چون من نه : فقط يك لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را
 دردستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
 شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگرچه
 اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:8 بعد از ظهر موضوع اشعار محمد علی بهمنی | لینک ثابت