تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

شعری برای زخم

اين سرخ گونه
هرگز سخن از درد
نرانده ست
رون آتش مي زيد
 و هراس را با او
یاراي برابري نيست
 خاموش نشسته به انتظار
زخم را
و گلوله را پاس مي دارد
تا آن روز
 كز جراحت سهمگين خويش
پرچمي برافرازد
اين سرخ گونه
خاموش نشسته به انتظار
تمامي تن من
سرزمين من است


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:3 بعد از ظهر موضوع اشعار خسرو گلسرخی | لینک ثابت


ملاقاتی

آمد
 دستش به دستبند بود
 از پشت ميله ها
 عرياني دستان من نديد
 اما
 يك لحظه در تلاطم چشمان من نگريست
 چيزي نگفت
رفت
اكنون اشباح از ميانه ي هر راه مي خزند
خورشيد
 در پشت پلك هاي من اعدام مي شود


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:2 بعد از ظهر موضوع اشعار خسرو گلسرخی | لینک ثابت


صبح

دگر صبح اسن و پايان شب تار است
دگر صبح است و بيداري سزاوار است
دگر خورشيد از پشت بلندي ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرماي شب تاريك ، تن هامان نمي لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمي ترسد
 دگر شمع اميد ما چو خورشيدي نمايان است
دگر صبح است
 كنون شب زنده داران صبح گرديده
نخوابيد ، جنگ در پيش است
 كنون اي رهروان حق ، شب تاريك معدوم است
سفيدي حاكم و در دادگاهش هر سياهي خرد و محكوم است
 كنون بايد كه برخيزيم و خون دشمنان تا پاي جان ريزيم
دگر وقت قيام است و قيامي بر عليه دشمنان است
 سزاي حق كشان در چوبه ي دار است
و ما بايد كه برخيزيم
دگر صبح است
چنان كاوه درفش كاوياني را به روي دوش اندازيم
جهان ظلم را از ريشه سوزانده ، جهان ديگري سازيم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را كنون برخاستن شايد
نهال دشمنان را تيغ ها بايد
كه از بن بشكند ، نابودشان سازد
اگر گرگي نظر دارد كه ميشي را بيازارد
قوي چوپان ببايد نيش او ببندد
اگر غفلت كند او خود گنه كار است
دگر صبح است
دگر هر شخص بيكاري در اين دنياي ما خوار است
و اين افسردگي ، ناراحتي ، عار است
دگر صبح است و ما بايد برافروزيم آتش را
بسوزانيم دشمن را
كه شايد همره دودش رود بر آسمان شيطان
و يا همراه بادي او شود دور از زمين ها
دگر صح است
دگر روز تبه كاران به مثل نيمه شب تار است


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:1 بعد از ظهر موضوع اشعار خسرو گلسرخی | لینک ثابت