
مرگ در هر حالتي تلخ است
اما من
دوستتر دارم كه چون از ره در آيد مرگ
درشبي آرام چون شمعي شوم خاموش
ليك مرگ ديگري هم هست
دردناك اما شگرف و سركش و مغرور
مرگ مردان مرگ در ميدان
با تپيدن هاي طبل و شيون شيپور
با صفير تير و برق تشنه شمشير
غرقه در خون پيكري افتاده در زير سم اسبان
وه چه شيرين است
رنج بردن
پافشردن
در ره يك آرزو مردانه مردن
وندر اميد بزرگ خويش
با سرود زندگي بر لب
جان سپردن
آه اگر بايد
زندگاني را به خون خويش رنگ آرزو بخشيد
و به خون خويش نقش صورت دلخواه زد بر پرده اميد
من به جان و دل پذيرا ميشوم اين مرگ خونين
نوشته شده توسط مصطفي در یکم اسفند 1384 ساعت 8:15 بعد از ظهر موضوع اشعار هوشنگ ابتهاج | لینک ثابت

بگشاييم كفتران را بال
بفروزيم شعله بر سر كوه
بسراييم شادمانه سرود
وين چنين با هزار گونه شكوه
مهرگان را به پيشباز رويم
رقص خوش پيچ و تاب پرچم ها
زير پرواز كفتران سپيد
شادي آرميده گام سپهر
خنده نو شكفته خورشيد
مهرگان را درود مي گويند
گرم هر كار مست هر پندار
همره هر پيام هر سوگند
در دل هر نگاه هر آواز
توي هر بوسه روي هر لبخند
بسراييم
مهرگان خوش باد
نوشته شده توسط مصطفي در یکم اسفند 1384 ساعت 8:13 بعد از ظهر موضوع اشعار هوشنگ ابتهاج | لینک ثابت
شب فرو مي افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آويخته بود
من در اين خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ريخته بود
ناگهان حس كردم
كه كسي
آنجا بيرون در باغ
در پس پنجره ام مي گريد
صبحگاهان شبنم
مي چكيد از گل سيب
نوشته شده توسط مصطفي در یکم اسفند 1384 ساعت 8:12 بعد از ظهر موضوع اشعار هوشنگ ابتهاج | لینک ثابت

تا نيارايد گيسوي كبودش را به
شقايق ها
صبح فرخنده
در آيينه نخواهد خنديد
نوشته شده توسط مصطفي در یکم اسفند 1384 ساعت 8:10 بعد از ظهر موضوع اشعار هوشنگ ابتهاج | لینک ثابت

خسته و غم زده با زمزمه اي حزن آلود
شب فرو مي خزد از بام كبود
تازه بند آمده باران و نسيمي نمناك
مي تراود ز دل سرد شبانگاه خموش
شمع افسرده ماه از پس آن ابر سياه
گاه مي خندد و مي تابد از اندوهي س رد
خنده اي غم زده چون خنده درد
تابشي خسته و بي رنگ و تباه
چون نگاهي كه در آن موج زند سايه نرگ
سوزناك از دل ويران درختان خموش
مي رسد گاه يكي نغمه آشفته به گوش
نغمه اي گم شده از سينه نايي موهوم
بانگي آواره و شوم
مي كشد مرغ شباهنگ خروش
مي رود ابر و يكي سايه انبوه و سياه
نرم وخاموش فرو مي خزد از گوشه بام
آه دردي ست در آن اختر لرزنده كه گاه
كورسو مي زند و مي شود از ديده نهان
وز نهيب نفس تيره شام
مي كشد مرغ شباهنگ فغان
آه اي مرغ شباهنگ خموش
بس كن اين بانگ و خروش
بشكن اين ناله پرسوز و گداز
بشكن اين ناله كه آن مايه ناز
تازه رفته ست به خواب
آري اي مرغك اندوه پرست
بس كن اين شور و شتاب
بس كن اين زمزمه او بيماراست
نوشته شده توسط مصطفي در یکم اسفند 1384 ساعت 8:9 بعد از ظهر موضوع اشعار هوشنگ ابتهاج | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نفرین بر گلوله و تفنگ
علي شريعتي
شب و خون
داغ ترين گلوله قرن
اشعار حسين پناهي
اشعار فريدون مشيري
اشعار فروغ فرخزاد
اشعار هیوا مسیح
اشعار شاملو
اشعار سهراب سپهری
اشعار سید علی صالحی
اشعار منوچهر آتشی
اشعار نادر نادرپور
اشعار هوشنگ ابتهاج
اشعار خسرو گلسرخی
اشعار محمد علی بهمنی
اشعار رسول نجفیان
اشعار سیمین بهبهانی
خلیج وخزر _منوچهر آتشی
دیدار در فلق_ منوچهر آتشی
زندگینامه منوچهر آتشی
آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی
عكسهاي منتخب شاعران
مسائل اجتماعی
مقام معظم رهبري
قیصر امین پور
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY