
در بيابان فراخي كه از آن مي گذرم
پاي سنگين كسي در دل شب
با من و سايه ي من همسفر است
چون هراسان به عقب مي نگرم
هيچ كس نيست به جز باد و درخت
كه يكي مست ويكي بي خبر است
خاطر آشفته ز خود مي پرسم
كه اگر همره من شيطان نيست
كيست پس اين كه نهان از نظر است ؟
پاسخي نيست ، بيابان خالي است
كوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من مي شنوم
بانگ سنگين قدم هاي كسي است
كه به من از همه نزديكتر است
چشم من ديگر بار
در تكاپوي شناساي او
نگهي سوي قفا مي فكند
ماه در قعر افق
چون نقابي است كه خورشيد به صورت زده است
تا مگر در دل شب ، رهزني آغاز كند
من به خود مي گويم
اين همان است كه شب ها با من
سوي پايان جهان ، رهسپر است
آه اي سايه ي افتاده به خاك
گر به هنگام درخشيدن صبح
همچنان همقدم من باشي
جاي پاهاي هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمين خواهي ديد
وين اشارات تو را خواهد گفت
كاين وجودي كه ز بانگ قدمش مي ترسي
مرگ در قالب روزي دگر است
نوشته شده توسط مصطفي در یکم اسفند 1384 ساعت 8:3 بعد از ظهر موضوع اشعار نادر نادرپور | لینک ثابت

چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين اشك
اشك باغبان پير رنجور است
كه شب ها راه پيموده
همه شب تا سحر بيدار بوده
تاك ها را آب داده
پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده
دل هر دانه را از اشك چشمان نور خشيده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين خون است
خون باغبان پير رنجور است
چنين آسان مگيريدش
چنين آسان منوشيدش
شما هم اي خريداران شعر من
اگر در دانه هاي نازك لفظم
و ياد ر خوشه هاي روشن شعرم
شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست
كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است
شرابش از كجا خوانيد ؟ اين مستي نه آن مستي است
شما از خون من مستيد
از خوني كه مي نوشيد
از خون دلم مستيد
مرا هر لفظ ، فريادي است كز دل مي كشم بيرون
مرا هر شعر دريايي است
دريايي است لبريز از شراب خون
كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه ي لفظ است ؟
كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه ي شعر است ؟
چنين آسان ميفشاريد بر هر دانه ي لبها را و بر خوشه دندان را ؟
مرا اين كاسه ي خون است
مرا اين ساغر اشك است
چنين آسان مگيريدش
چنين آسان منوشيدش
نوشته شده توسط مصطفي در یکم اسفند 1384 ساعت 8:1 بعد از ظهر موضوع اشعار نادر نادرپور | لینک ثابت

در پس شيشيه ي باران زده ي خاطره هاي من
حلقه ي آتش سوزاني است
كه شبي كودك همسايه
در جلوخان سراي من
زير آن كهنه چنار افروخت
او كه از روز بيابان به شب دهكده بر مي گشت
عقربي را كه به بازيچه شباهت داشت
لحظه اي چند ، در آن حلقه ي نوراني
رقص دشوار هلاك آموخت
رقص ، در همهمه ي شعله ي تلود يافت
عقرب از واهمه ي مردن بي هنگام
آن قدر بي خبر از خويش ميان عطش و آتش
رفت و باز آمد و لغزيد و فرو افتاد
كه توانايي خود را همه از كف داد
وز سر خشم و پريشاني
دم انباشته از زهر زلالش را
بر وجود عبث خويش فرود آورد
وز جهان ، چشم طمع بردوخت
لاشه اش نيز در آن دايره ي سرخ درخشان سوخت
آه ، اي عقربك ساعت
كه تو را بي خبر از كار جهان هر روز در پس شيشه ي شفاف قفس مانند
در دل حلقه ي جادويي اعداد توانم ديد
هر چه سر بر در و ديوار زمان كوبي
راه ازين دايره ي تنگ به بيرون نتواني برد
بهتر آن است كه از وحشت بيداري
دم انباشته از زهر ملالت را
ناگهان بر تنه ي خويش فرود آري
تا تو را خواب خدايانه فراگيرد
وندر آن خفتن مستي بخش
نيمروزان را چون نيمشبان بيني
وانچه را لحظه شمارند ، تو نشماري
آه ، اي عقرب جانباخته در دايره ي آتش
آه ، اي عقربك ساعت ديواري
كاش راه ابديت را
كه كلافي است سر اندر گم
روز و شب ، بيهوده نسپاري
نوشته شده توسط مصطفي در یکم اسفند 1384 ساعت 8:0 بعد از ظهر موضوع اشعار نادر نادرپور | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نفرین بر گلوله و تفنگ
علي شريعتي
شب و خون
داغ ترين گلوله قرن
اشعار حسين پناهي
اشعار فريدون مشيري
اشعار فروغ فرخزاد
اشعار هیوا مسیح
اشعار شاملو
اشعار سهراب سپهری
اشعار سید علی صالحی
اشعار منوچهر آتشی
اشعار نادر نادرپور
اشعار هوشنگ ابتهاج
اشعار خسرو گلسرخی
اشعار محمد علی بهمنی
اشعار رسول نجفیان
اشعار سیمین بهبهانی
خلیج وخزر _منوچهر آتشی
دیدار در فلق_ منوچهر آتشی
زندگینامه منوچهر آتشی
آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی
عكسهاي منتخب شاعران
مسائل اجتماعی
مقام معظم رهبري
قیصر امین پور
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY