تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

به مسافر دور رفته

تو خواهي آمد جهان آرامتر خواهد شد
اين جا كه باشي
 سويه هاي اضطراب در مه مي روند
و نوميدي به حاشيه ي غروب
سنگي براي نشستن خواهد يافت
مرزنگوشي برنيامده
من اما پاييز را نمي شناسم
چرا كه هنوز از قشلاق بهار نكوچيده ام
 چادر در آسمانخراش ها زده ام
خودم
 بر چينه ي شمعداني ها سفر رنگ مي كنم طولاني
 و كودكانم با بره هاي سفيدم آن پايين
 توپ مي بازند
چراغ ها عقيق هاي زرد از مه بر مي آيند
 و ايواني دودآگين در هشر
فاخته سرگشته اي را پناه مي دهد
 جالا تو
 از اين سفر آمده نيامده برگو چه ديده اي
آيا معابد فلورانسي
از برج هاي دندان پريده ي ارگ بم
زيباترند ؟
 صيادي كه در كوچه هاي آب لوتكا مي راند
 تاريك تر مي آيد يا
ماهي گير خسته ي خزري مانلي
 از آبهاي گمركي ممنوع ؟
حالا كه از ديار عاشقان آزاد مي آيي واگو
آيا
 پرواز يك كبوتر چاهي
 از برج هاي كليساهاي ناپل زيباتر است
 يا ساقهاي ترساني كه
 چون كفتر سفيد نيم بسمل از ميان ماشين ها فرار مي كند
 از قبح خنده هاي مسلسل ؟
بگو بگو
از طره هاي تابدار ونوس بيشتر خوشت آمد
 يا گيسوي هراساني د پسكوچه ها
 كه مثل آتشي از گوشه اي
 گل مي كند و در نفسي دود مي شود به هوا
تا در گوشه ي دگري برافروزد سر به هوا ؟
بگذار باري
تو خواهي آمد حالا كه آمده اي
و نوميدي كنار سرايت
 سنگي براي نشستن پيدا خواهي كرد


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی و یکم مرداد 1388 ساعت 3:34 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


ماه کنار خوابم

بر ميخيزم و بي هوا چشم مي گردانم تا ببينم
گل سرخي را
كه كنار خوابم بود و ديگر نيست
پس ناتمامي هايم را
حس مي كنم و دور دست ها را مي پايم
 مهي كه هراسان انگار
 بر سينه مي برد
قرباني عزيزش را تا معبد يخ
 چه بگويم چگونه تكلم كنم در اين طلسم
گونه بازگردم به آب هاي سايه
 اكنون كه در خزيده ام از خواب و
به جاي گل سرخ كنار رويايم
با برگ هاي خاكستري
درخت غريبي مي بينم
 بي سبزينه
در شكل پوزخندي
كه ماه ي
ز جنس فلزي خشك
 سمت شمال سرد بيداريم
مي تاباند


 

نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:17 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


چادر های آه

نه گل نه شراب
مهي ناپيدا بر باغها و خانه ها
و آوازي كه از زمين مي جوشد
بي طنيني چون نمك از دريا
چه گونه برانمش از در ؟
محنت
 بومي اين خانه است و چادرهايش را
 هر جا دلش بخواهد برپا مي دارد
 چادرهايي از جنس آه


 

نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:16 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


كابوس در پارك

ناگهان درختان پاركهاي وطن
 تكاوران سبزپوش دشمن شدند
و ما
محصور ميان برگها و ساقه ها
كه نيزه و زوبين ها
 مثل نهال هاي توفان زده
پا در گريز و پا در بند مانديم
چه گذشت ؟ افسوس
 افسوس سايه ي خنگي و جرعه ي آبي سرد
و گذاري فارغ از كوچه باغ ها
اما
 اكنون كه تمام درختان وطن دمشنند چه بايدمان كرد ؟
آهاي ! حاشيه نشينان كتاب ها و اجاق ها
ما
 براي جنگيدن تفنگ نداريم
نه براي گفتن دهاني
نه براي زيستن سايه اي
 نه براي مردن گودالي
آي ! ياي


 

نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 1:14 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


لب گريه ي جانور تبعيدي

برادرم
 چرا نميشناسيم ؟
در حيرتم
 مي دانم فرزند مادرمي
برادر برادرم
و خواهر خواهرم
اما
 نمي شناسم و نمي شناسمت
و در حيرتم
جانوري گرفتار دور از مامن
 در قفسي بسيار بزرگ به گذرگاهي
ميان صداها و چشم هاي بي عاطفه
ميان هوس هاي خام
و كودكاني معصوم و ترسان
كه درس فرداي خود را مي آموزند
رنجاندن و به بند كشاندن را
 يكي ناني مي دهد يكي آتش سيگاري
يكي استخواني و ديگير لقمه ي زهرآگيني
و شلاق
 كه بيرق در اهتزاز اين جشن بي امان است
تا بياموزم خويگري را
و رقصي را
 كه طبيعتم نياموخته بود اين گونه
چه مي كنم اين جا در اين گذرگاه ديوانه
كنار برادران ديروزم
هم زنجيران امروز
 و شلاق زنان هميشه ام ؟
 و اين كودكان معصومي
 كه بكارت خود را
 در لقمه ي هيجاني خام
به من و صاحبان تازيانه به دستم مي بازند
تا نمره هاي خوب بگيرند
 خواهركم ! بمان اين بار
 مي شناسمت با من بمان و بياموز اين را
 تمامي كوششم اين است
 كه نطفه ي مقدس وحش را
 در خويش پنهان دارم
 و آن قدر اهلي نشوم كه فردا
 خرگوش ها و بلدرچين ها هم
 نشناسندم


 

نوشته شده توسط مصطفي در پنجم خرداد 1385 ساعت 12:58 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


چه بود نام تو

آه
 كلام چاه همين بود
 سوال كردم از كوه كو ؟
كوكو ! هزاران كوكو پاسخ بود
 از دشت پرسيدم
 كجاست ؟ پشت كدام مشتعل رنگين
بگو نشاني آن نام مستعار كجاست
 كه زشت را زيبا مي گويد
 كه تلخ را شيرين كه شيرين و تلخ را رنگين ؟
هزار چشمه هزاران لبخند
سفيد سرخ گلي سبز ارغواني آبي
 به پيشواز سوالم هجوم آوردند
 و نام خود را به چشم هايم گفتند
 نبود !‌ نام تو آنجا نبود
كه بود ؟
بگو چه بود نام تو ؟
آه
 كلام چاه همين است
نشسته ام بن چاهي
 و نامه هاي كبوتر
 به سمت كوه تو پرواز مي دهم
 به سمت دشت تو طاووس نام


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 3:41 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


پنداشتي چه ؟

 پنداشتي چه مي توانستي ديد آنجا
 درخت ايستاده تبر خفته ؟
پنداشتي چه مي توانستي ديد آنجا ؟
 فرار مي كند آب از درخت
 به سمت تاريك مرداب
 و روز خود را
 زير چراغ هاي شكسته حلق آويز كرده است
 پنداشتي چه مي توانستي ديد آنجا
 آنجا
 كه دريا
 از بوي نهرهاي شهري
عقل مي زند دل خود را بر ساحل ؟
تبر درخت خوابيده است
 نشخوار مي كند
 سبزينه را
 در چرت نيمروزي خود
گرگي كنار لاشه ي آهويي
سر روي دست
 خوابيده سير خون


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 3:40 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


تنها همین خسوف

 نه آفتاب حادثه است نه روز
كه چيز ها را
 با پوست قديميشان
در نور مي گذارد
 تنها شبي مجال داريم
 همين خسوف سرد طولاني
كه جازهاي بومي مان را
 از خواب دودناك مطبخ ها
بيدار كرده است
 تا چيز ها و خود را
در واژه وارهاي تاريكي برخيزانيم
كه از هراس باستاني مان پر مي كشند
 و از چاهسار كابوس هاي هر شبمان آب مي خورند
نه آفتاب و نه صبح
تنها
ظلمت چراغ هاي پنهانش را دارد
چراغ هايي دخيره ي پايان كهكشان


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 3:38 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


شقایق و پل

اكنون اگر ننويسم از شقايق نورسته اي درايندهانه ي پل
فردا شايد
 بسيار دير باشد
 امروز اگر نگويم آن ستاره ي ناپيدا
 چه رازناك
دمساز ياس بركه ي نزديك است
 فردا شايد
 بسيار دير باشد
 مدام و مدام
به سنگ پرتاب شده اي فكر مي كنم
كه مي رود كه به گنجشك فرود آمدن بياموزد
 اكنون اگر بر اين شقايق نورسته
اسرار اين دهان هيولا را نگشايم
 امشب چه دسته گلي بدهم
 به آبهاي كابوس خود ؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 3:34 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


هدیه به نور شجاع

 اين شعر را به سپيده دم تقديم مي كنم
 حضوري
ساده تر از فلق كه در آن
خواب از خواب برخاسته است
و گرد خودش گل ها را ديده است
 كه از بس كه تا سپيده گپ زده اند خسته و خواب آلودند
 و آب را ديده است
كه مي رود ناهموار
 تا لاله هاي دامنه را در آفتاب برخيزاند
اين شعر را به سپيده دم تقديم مي كنم
 كه صبح را با زلف بورش
عبور داده از گريوه ها و گردنه ها
 بي آن كه جانوران بي گاه را
 ديدار كرده باشد
 اين شعر را به صبح همين امروز تقديم مي كنم
به خاطر گل زردي كه از ميان فلق هديه كرده است به من


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 3:33 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


چادر های آه

نه گل نه شراب
مهي ناپيدا بر باغها و خانه ها
و آوازي كه از زمين مي جوشد
بي طنيني چون نمك از دريا
چه گونه برانمش از در ؟
محنت
 بومي اين خانه است و چادرهايش را
 هر جا دلش بخواهد برپا مي دارد
 چادرهايي از جنس آه


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 3:31 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


حادثه در بامداد

 پنهان به نيزار آسمان
 گلي دميده غايب چشمانمان
 همين كه گنجشكان
امان بريده اند از سبزينه
 همين كه فراموش كرده سدر بزرگ سكون درختيش را
 و مضطرب شده ناگاه كشف دل آدمي وارش را در پيش گنجشكان
 همين كه من
 دور از تو در كنار تو هستم پيش از سپيده دم
و گل هاي شب گشا پارس مي كنند به سمت ماه
 پنهان به نيزار خدا
گل دميده غايب چشمانم ما


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 3:30 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


آواز درختی

در خانه ام درختي است كه مي شناسدت
با شاخه هاي در هم
فالي مي زنم
برگي به شبنم آغشته مي گويد آري و
 با باد روانه مي شوم
بغل گشاده بر آبي هاي دور
 در خانه اي درختي است كه مي شناسدم
و چون فرا مي رسم آنجا با باد
 شرمي زنانه
 طالع مي شود از گل هاش
فراز آغوشي بسته
در خشكسار زمانه
باغي ناپيدا حضور دارد كه ما را مي داند
 و گاه كه به سايه سار ناپيدايش قدم مي زنيم
 پرندگاني مي خوانند
 كه از كرانه هاي افسانه آمده اند


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 3:29 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


با سایه ای یگانه

كنار عكس پيري من
عكس جواني پدرم افتاده است
 از اتفاق
اين دلپذيرترين مصراعي است
 كه خوانده ام از آن همه خروار حرف
 اين سطر از دو واژه ناهمخوان
 اما همخون
 در چرخش مكرر رويايي دور
 معناي بي نهايت خود را
در طيفهاي رنگي غمناكي
بر نخل روبرويم
 در آفتاب يگانه كرده اند
اينگونه نيست
 كه سايه هاي زرد پريروز
در آبهاي آبي امروز
ترصيع مي شود ؟
و ماه بدر
 در خالي هلال شب اول جا خوش كرده است ؟
اينگونه نيست
 كه صبح از خلال خيال پريشان شب مي آيد
 و بره با چراغ زنگوله
بوهاي سبز را رد مي گيرد ؟
از اتفاق
عكس جواني پدرم
 كنار عكس پيري من افتاده
 و روي بي نهايت اين مصراع نوراني
 دو عابر غريب
 با سايه اي بلند و يگانه
آرام دور مي شوند


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 3:28 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


صداي گمشده

گهگاه اگر بهسمت هجاهاي دودزده وا مي چرخيم
از ترس آن است كه
طنين جوان ولوله ي رمبو را در سفينه هاي كهنه برده فروشان
بيهوده جا گذاشته باشم
 صداي تو اما
همواره از آفاق دور آينده طنين خواهد افكند
 اين است كه هنوز
با تير كمان كودكي است در جنگل ها
 در جستجوي طوي پيري هستي كه نه تنها پرهايش كه صداي
سبز آهنگش نيز زرد گريده
اما هنوز نام يك ناخداي يك چشم و يك پا را
 تكرار مي كند


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:18 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


قرن سيلاب چيزها

كه بادها ديگر اردي بهشت بار نمي كنند
كه قافله بي نافه مي رود از تبت
و شعر
پنهان مي رود از حافظ در شمشادها
قرن سكوت پر از هياهو كه پيامبران مي گريزند از كوه
و بو
اعلام خطر نمي كند به آهو
قرن اعلام مرگ شب از ويروس روز
 و انحلال روز
در زهر تابناك شب
 كه جا عوض كرده اند چراغ و كوكب
قرن خونريزي شديد فلسفه
و بند نمي آيد به هيچ تدبير
خون از دماغ اشراق
و چيزها و اخبارشان
 چيزي شبيه زلزله و سيل ،‌ در خانمان عاطفه
 و فكر
 كه از كرده شان ابا مي كند
و چشم
 كه نمي خواهد ببيندش ديگر
اينگتنازيوي فرورفته در شاخ ورزو را
 و ايگتنازيو سيلونه كه مي گويند
جاسوس موسيليني از آب درآمده
و براردوي قهرمان چه فريبي خورده
و اجتهاد مي كند قاتل بي سواد قلم كه
تمامي شاعران بايد بميرند
 در گردنه
 كه بادها ديگر
اردي بهشت بار نمي كنند
 كه شعر نمي نويسد ديگر دست
و دست نمي دهد شعري
از مژگاني خيس و مست
قرن
قرن چه افتاده است آخر بگوييد چه افتاده است ؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:17 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


انگشتي بر لبان

نمي توان با يك دل دو عشق را از گردنه ها گذراند
 هرزگان مي توانند
 يكي از دل ها عاشق ترين بايد بميرد
 هرزگان نمي دانند
شايد راه ديگري باشد
تو مي گويي
مي توان به غريزه ي سازش بازگشت
كبك سفيد در زمستان قطبي
بوآ ي سبز بر درختان جنگلي
آهوبره ي خالدار ميان بهار گرمسيري
 شيادان مي توانند
شايد راه ديگري هم باشد
من مي گويم
نامي تازه برايت بر مي گزينم
كه من بدانم و تو فقط
نامي كه از ميان برگ هاي شعر من پر بكشد
چهچهي بزند يا سوتي بلند
عشوه اي بگشايد به شكفتن غنچه وار
اشكي از عذار فروچكاند
و هركس گمان كند كه مخاطب اوست
 اما فقط من و تو يقين كنيم
 عاشقان مي توانند
 نمي توان با يك دل دو عشق را از گردنه ها گذراند
اگر مي خواهي بميرم
 خنجر و فنجان زهر را دور انداز
لبخندي بخلان در جانم
يا انگشتي بگذار بر لبانم
همين
عاشقان مي توانند


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:15 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


غزل کوهی

بر كنده ي تمام درختان جنگلي
 نام ترا به ناخن بركندم
 اكنون ترا تمام درختان
 با نام مي شناسند
نام ترا به گرده ي گور و گوزن
 با ناخن پلنگان بنوشتم
 اكنون ترا تمام پلنگان كوه ها
اكنون ترا تمام گوزنان زردموي
 با نام مي شناسند
ديگر نام ترا تمام درختان
 گاه بهار زمزمه خواهند كرد
و مرغ هاي خوشخوان
 صبح بهار نام ترا
 به جوجه هاي كوچك خود ياد خواهند داد
 اي بي خيال مانده ز من دوست
ديگر ترا زمين و زمان
 از بركت جنون نجيب من
 با نام مي شناسند
اي آهوي رمنده ي صحراي خاطره
 در واپسين غروب بهار
 نام مرا به خاطر بسپار


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:13 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


حادثه

 باد سگ ها را وحشت زده كرد
وزش بوي غريبي را از اقصاي تاريكي
 در مشام سگ ها ريخت
 حس آغاز زمين لرزه خوف انگيزي
چارپايان را
 به خروش انگيخت
 باد سگ ها را وحشت زده كرد
 گويي از سقف سياه ظلمت ماه
سرخ و خونين و هراس آور در چاه افتاد
 خوف اين حادثه گويي
 به سوي صبحدمي زود آغاز
قريه را رم داد


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم بهمن 1384 ساعت 8:58 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


زیر ستاره ها

 در آسمان ستاره خواب آلودي
از كهكشان سوخته اي پرسه مي زند
 در باغ كهكشاني از اعماق
 گويا
توفان نهال ها را از ريشه مي كند
از كهكشان سوخته گويا
 خون مي چكد به باغ سفيد ستاره ها
 گويا سوار ياغي ناكامي
روي زمين
با تركه باغ خرم نرگس را آشفته مي كند
روي زمين بر دشت هاي خالي
 زير ستاره هاي غبار آلود
مرد غريب غمگيني
 در كوره راه هاي فراموشي مي گردد
گويا صلاي مبهمي او را ز آنسوي سدرهاي وحشي
مي خواند
باغ سفيد نرگس رويايش را
 شايد سوار وحشي كابوسي
با تركه ريخته
در آسمان در كهكشان سوخته اي گويا
بر طبل واژگون عزا مي كوبند
 و شيون مداومي از خاك
در نيمروز تعزيه
 به آسمان سوخته تبخير مي شود


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم بهمن 1384 ساعت 8:56 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت