
او كه مي گويد
خطوط خسته ي موازي
هرگز به آن بوسه ي مشترك نمي رسند
چيزي از امتداد حوصله ي نقطه ها
در خواب سربسته ي اين دايره نمي داند
ورنه مي فهميد
مخفي ترين مگوهاي پرگار
در گردش نابه هنگام كدام حادثه پنهان است
اگر پروانه از اشتياق عجيب رهايي نبود
چطور مي توانست
در وهم خاموش پيله
از عطر نور و نماز نرگس باخبر شود ؟
من اين راز به هر كس مگوي معمولي را
از اصرار آينه بر شكستن خويش آموخته ام
كه عشق مكافات زنانه ترين روياهاي آدمي ست
پس تو ، قيچي پرگوي بي خبر
رحمت اين همه حذف بي چرا را چه مي كشي ؟
در بارش بي قرار اين همه نقطه چين
ديگر دست خط حرام هيچ علاقه اي
سنگسار نخواهد شد
نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:35 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت

وقتي كه عاشق ترين خورشيد هاي سپيده دم به زانو در آمدند
ديگر از شبتابك خردي
كه تازه از خواب شب آمده چه انتظار ؟
راه ها دور
نزديكي ها ناپيدا
مردمان خسته
خنياگران خاموش
خودت بگو
جز اين چراغ شكسته آيا راهي هست ؟
بايد خودتان برخيزيد راه بيفتيد
رويا به رويا برويد
روشنايي آن راز بزرگ را
به خانه برگردانيد
البته سختي ها دارد سفر
شب ها دارد راه
افتادن ها دارد آينه
شكستن ها دارد آدمي
نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:34 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت

تمام راز حكايت ما
در همين واپسين واژه هاي برهنه پنهان است
من به عمد
از گفتن آخرين سطر ترانه ام
طفره مي روم
صداي تو از پشت آن خط خسته
خيلي غمگين است
ددي
اگر داشتي
دو سه پاكت نامه
يكي دو نم ... شبنم و
خوابي از ستاره برايم بياور
كاش مي دانستم واپسين واژه ها كدامند
چلچله ها كي بر مي گردند
و خودم كي مي ميرم
مي گذاشتن مي رفتم
از راه هاي بي بلد مي رفتم
زادرود بي چراي آن همه حيرت
چشم به راه من است
نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:27 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت

هي شب پره ي بامداد پرست
بلكه يكي مثل تو
طبيب اين چراغك تب كرده
كاري كند
ورنه راه كجا و رفتن كي و حوصله كو ؟
خيلي وقت است
روشن است تكليف پشت سر
خيلي وقت است
تاريك است هرچه پيش رو
تو مي گويي چه كنيم؟
چه خاكي بر شانه هاي شكسته ي باد نشسته است
كه نه ارثي از اردي بهشت برده و
نه شباهتي ش به آذرماه است
حالا من
آلوده ي همين خلوت خسته ام
تو چرا ... شب پره ي بي قرار بامداد پرست ؟
باور كن نه چراغ و نه اين وقت شب
تنها پنجره مي داند
فرصت فرار از خواب پرده كي پيش خواهد آمد
نخواهد آمد
خورشيد خوابش امشب سنگين است
ماه را روي ساعت پنج و نيم صبح
كوك كرده بودم
اما نمي دانم چرا
هيچ اتفاقي نيفتاد
نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:27 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت
امروز
همان روز پس كي بياي باران است
امروز
چشم هاي بي باور بسياري را
در خواب گريه هاي خود خواهم شست
امروز
تابوت تمام ترانه هاي من
به آيين الوداع
از برابر خاموشان خسته خواهد گذشت
ديگر تمام شد
ديگر نگران كتاب سوزان مزرعه ي ماه و
كربلاي كلمات تشنه نخواهم بود
در اين خواب خيس
غزل ها از غسل گريه گذشته است
تا نوبت به ترانه هاي من رسيده ... تيامي
نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:24 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت
پس پيراهني
دوخته ي هزار عطر آهوكش
تو رازها از قوس قله هاي ولرم نهان كرده اي
ورنه سرانگشت تشنه به طعم ليموبنان
كي مي توانست از لمس بلور برهنه بگذرد ؟
همخوابه ي ابر و
رسيده ي خرما تويي
هواي شمالي ترين نافه هاي ني
هم در يكي شدن از تشنگي تويي
آبان هر چه اردي بهشت دي
تو ... دختر به هفت آسمان شسته ي من
رازهايي از اين دست
دريابان ديدگان من اند
كه هنوز
شاعرترين شبانه خوان سحرگاه بوسه ام
چرا چانه مي زني ؟
من هرگز به پرسندگان از چرا شكستن خويش
حساب پس نخواهم داد
بيا ‚ بي خيال
درگاه بسته چه مي داند
پس پيراهني اين همه برهنه پوش
آن دو فاخته ي كم رو
سر آسيمه ي آواز كدام علاقه اند
نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:22 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت
اي دوست
اي همسفر
كه ماديان سفيد رويا را
به سوي صخره هاي مشتعل مشرق
سوي سپيده سحري مي راني
من
يابوي پير و اخته بيداري را
در زير ران گرفته ام اي دوست
با كولبار سنگين از كابوس ها و خورجين هاي بذر
اي همسفر
لختي دهانه را
در فك راهوارت بنواز
و آرامتر بتاز
اي همسفر
تا هر كجاي مرتع سبز فكر
تا هر كجاي بيشه مهتابي خيال
تا هر كجاي شط تماشا
كه شادمانه مي گذري مي روي
لختي درنگ كن
و صخره هاي ساكن پاياب را
به من نشان بده
اي يار
اي ماديان سوار سبكتاز
در اين خلنگ زار هلاك آور
تنها مرا ميان بيابان مگذار
نوشته شده توسط مصطفي در چهاردهم دی 1384 ساعت 7:14 بعد از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت
یک زني آن جاست
آن جا يك زني
يكي مانده به انتهاي غروب
سياه پوش پاياني ترين مزار
واپسين همين رديف هاي مثل هم
خاكش خيس
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش
هيچ كاري نمي كند
تنها دارد بر هواي تنهايي از پيش نوشته ي آدمي
مويه مي كند
زني
آنجا يك زني آن جاست
طاقت شنيدن مويه هايش در من نيست
نوحه ي ني است غم قمري جوان
و شب كه تازه ما
پاس اولش بوديم
بين راه با هم برمي گرديم
حالا
حرفي صحبتي حكايتي ... بگو
كي گم شد كجا چطور چرا ؟
خاموش است زن
خسته است زن
زن ... يك لحظه زن برمي گردد
پاياني تريندامنه را با دست نشانم مي دهد
هزاران مزار
هزاران زن
هزاران مگو
و باز باران است كه مي بارد
خاكش خيس است
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش
نوشته شده توسط مصطفي در چهاردهم دی 1384 ساعت 6:37 بعد از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نفرین بر گلوله و تفنگ
علي شريعتي
شب و خون
داغ ترين گلوله قرن
اشعار حسين پناهي
اشعار فريدون مشيري
اشعار فروغ فرخزاد
اشعار هیوا مسیح
اشعار شاملو
اشعار سهراب سپهری
اشعار سید علی صالحی
اشعار منوچهر آتشی
اشعار نادر نادرپور
اشعار هوشنگ ابتهاج
اشعار خسرو گلسرخی
اشعار محمد علی بهمنی
اشعار رسول نجفیان
اشعار سیمین بهبهانی
خلیج وخزر _منوچهر آتشی
دیدار در فلق_ منوچهر آتشی
زندگینامه منوچهر آتشی
آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی
عكسهاي منتخب شاعران
مسائل اجتماعی
مقام معظم رهبري
قیصر امین پور
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY