
ارواح
از باد ها پیاده شدند
وقتی که باد می خواند
از کومه های ساحلی مغشوش
شاید حکایتی
با بادهای وحشی باشد
که می تواند برکت را بیشتر
به کلبه های ساحلی ارزانی دارد
شاید
با بادها حکایت تلخی ست
که می تواند یکباره
انبوه ماهیان را
مرده به روی آب برانگیزد
شاید از بادها
مردی بزرگ
مردی نجات دهنده برخیزد
شاید
با بادها حکایتی ست
شاید که بادها
بادند
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:27 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

نیمروز عاطفه
خورشید در شقیقه ی راستت
و قلب آفتابی من در شقیقه ی چپت می کوفت
و اهتزاز نقره ای جوزار
در انحنای آسفالت
در گیسوی بلند تو می خواند
در نیمروز عاطفه بودم
که اسبم اسب سبکپای نبضم
از بهت چشم های عمیق تو از کنار خیالت گذشت
و بیشه ی بلند مژگانت
در شط گرم عشق فروغلتید
ای دوست ای غافل
از من نشسته بیمار ای یار
این دست های سوخته ی من
پاداش آفتاب تن تست
و آن شقایق سرخ بر گردن سپیدت
پاداش بوسه ی من
در انحنای آسفالت کنون
در انتهای عاطفه من می کنم سخن
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:24 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

وقتی که درد
از سرزمین غربت
از تپه ی بلند میعاد می اید
وقتی که درد
بوی غریب غربت دارد
و مرد درد خود را
با درد ناشناس تصلیب می سنجد
حس حقارتی با خشم
و نفرت کشنده ای از خود
با جان مرد درد گلاویز می شود
گر من مسیح بودم
گر من صلیب سنگینم را
تا انتهای تپه ی موعود
بر دوش می کشاندم
و زخم چارمیخ
و چار میخ درد
تصویر های دنیا را در چشمم
مغشوش می کرد
ایا غرور مغرور و سربلندم
مثل عقاب پیری در اوج چرخ
آرام
با تشنج وحشت
آرام ره به گستره ی مرگ می گشود ؟
و درد درد سهمنک گریه نمی شد؟
و دستهای پک گرفتارم
و دستهای سرخ شفیعم
سوی نگاه سرد ستمگر
به التجا دراز نمی ماند ؟
گر من مسیح بودم بر تپهی صلیب
بر تپه ی شکنجه شقاوت درد
بر تپه ی تحمل برتپه ی تبسم ایا
خورشید صبح
که میش های گرسنه را
سبزای پهن جلگه عطا می کند
و چشم های خشک مرا
در شبنم زلال شقایق می شوید
پاهای ناتوان ایمانم را
در باتلاق های پشیمانی
یک لحظه سست نمی کرد ؟
و آهوان رعنا بر آبشخور
در من قساوت خون
خون و شکار را
ایا دوباره زنده نمی کردند؟
ایا دوباره پهنه ی آزادی
آن کوچه های انبوه با چشم های باز محتضر
مشتاق ایه های درخشانم
آن چشم های مضطرب کودن
لب های نیمه باز حیرت زده
آن عاشقان مبروص
مشتاق یک کلام تبرک
مشتاق لمس شافی دستانم
آن دشت های ملتهب
مشتاق بوسه ها به کف پای پک من
آن ساحل زمردی اردن
با دختران گازر جنجالگر
ایا مرا فریب نمی دادند
تا لحظه های آخر بار امانتم را بگذارم
تا فیض درد را به آسان بسپارم
تا خنده های وحشی شیطان را
در قصر با شکوه فلک ها طنین دهم
تا دوست را
اگر چه در آشوب درد رهایم کرد
تا دوست را آری
غمگین و شرمسار ببینم ؟
گر من مسیح بودم
یک صبح می توانستم
بی چای داغ مطبوع
سیگار صبحگاهم را
از پشت میله های فلزی پنجره
با یاد خوابهای سحرگاه گل کنم ؟
گر من مسیح بودم
ایا گل شقایق سیرابی
کافی نبود
تا با صلیب و درد شلنگ انداز
از تپه سوی دامنه ی سرخ رو کنم ؟
بار من از مسیح
سنگینتر است
او با صلیب چوبی تنها یکبار
با میخ های آهنیش در دست
تن را کشید سوی بلندای افترا
او با صلیب چوبی و دشنام دشمنان
با کوه سرنوشت گلاویز بود و من
من خود صلیب خویشتنم
من خود صلیب گوشتیم را یک عمر
سنگین تر و مهیب تر از خشم هاویه
در کوچه های تهمت با خویش می کشم
او را
دشنام دشمنانش می آزرد
اما مرا تنفر یاران
و لعنت مداوم روح خویش
او
فرزند روح قدسی بود و من
فرزند بازیار غریبی
از بیخه های تشنه ی دشتستان
او تنها
یکبار مرد یعنی
پرواز کرد و من
روزی هزار مرتبه می میرم
درد من از مسیح سنگین تر است
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:22 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

مرا به سفره ی بی نان خوی مهمان کن
مرا به مائده ی خام نام سفیدت
مرا به خانه ی بی خانه و در و دیوار
مرا به خلوت بی دشمنت بخوان ای یار
مرا به زمزمه ی بی صدای افسانه
که نرم می چکد از چنگ بیت های بلند
مرا بخوان که به محراب معبد پکت
نماز واجب شعری را
به سجده سر بگذارم به مهر باطل عشق
مرا ببر به هیاهوی شهر مرموزی
که ارث برده ام از بهت بایر اجداد
که ناشنفته و ناخوانده مانده و مانده هنوز
که من به سایه روشن گرگ و میش
ربودمش ز کلبه ی ملعون چه مبروصم
مرا به بایر پر انتظار سیلابت
کویر تشنه ی سیلاب شعر سیلابی
مرا به راندن گاو آهن مدادی دعوت کن
که شعر خرم گندم را
که مثنوی هزاران منی گندم را
به پهنه ی کویر تو
بی باران بفشانم
تو عزلت تمام رسولان روزکور
تو غربت تمام شب آوازان
تو از رواق های دروغ آوران سودایی
تو از تمام ارسطو بزرگتری
مرا نجات بده
مرا ز کوچه ز میدان
مرا ز ده ز بیابان
مرا ز راست ها که دروغند
مرا ز عشق که آغاز نفرت است
مرا ز نفرت
مرا ز عاطفه حتی نجات بده
مرا رباط سفر های خانگی
مرا رباطبیابان خانه باش
مرا
کرانه باش
بهانه باش
من از تمام خیابانها
از چار راهها
من از چراغ قرمز قانون
حتی
با اسب تاخت کردم
که آشتی بدهم باد و دود را
که آشنا بکنم سینه را به دود و به باد
اما دریغ
بهار
ای بهار من
ای کاغذ ای سفید
که من تمام گناهان شهر را
که من تمام بذر گناهان شهر را
به دشت پک تو
با دست پک پاشیدم
تو بار مهربانی داری
مرا رها کن از این بختک سیاه
از این شب سربی
که رو به سقف سکوتم به وحشت افکنده ست
مرا رها کن از این خشکسال خواب و خیال
مرا به سفره ی بی نان خویش
مرا به نان سفیدت به شیر تازه ی میش سفید بی قوچت
مرا به آب
تشنه ام آخر
مرا به آب سرابت
مرابه شتنگی جاودانه مهمان کن
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:20 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

بیا سرریز کن ای خون از این نی
که بزهای جوان را
علفهای جوان تر می دهد از ریشه ها پرواز
که می راند غرور سخت چوپان را
میان دره ها و دشت های باز
که گرگ تشنه را پای هجوم از دخمه می بندد
که راه سنگلاخ خستگی را می کند هموار
بیا سرریز کن ای نغمه از این نی
که صبح از لای زنبق ها بجوشد
که مرغ تشنه نور
براید سینه مال از دره شب
و از آبشخور گل جرعه ای نوشد
بیا سرریز کن ای خون
میان کوچه های خسته شهر
کنار پنجره های گشاده
به هر جایی که دستی شاخه ی نیلوفری را
به سوی کوچه ی خاموشی پندار
به گلدان سفالینی نهاده
بیا پر باز کن ای خون سرخ آواز
بیا پرواز
فراز چارراها و خیابانهای شب بگذر
و نتهای بلند نبض مستم را
به سیم حامل پس کوچه های یادها بنواز
بیا سرریز کن ای خون
بیا تا باز در میخانه ها بوی شراب و چرک و چربی و غریو خنده ی مستان
شب بی نعره را سنگین کند تا مستی بی نعره را دیگر براندازد
بیا تا کوچه ها باز از طنین گام مستان هایهو گیرد
بیا تا پنجره ها پلک بیدار همیشه ی لحظه دیدار ها باشد
بیا تا عشق ها چون روزگاران کهن انگیزه ی خشم و خطر گردد
و میدان ها دوباره عرصه میعادهای تازه تر گردد
یکی با خک درغلتد
یکی از خک برخیزد
که دختر ها تماشا را
گلوبند گلوی خویش بفشارند
که دختر ها تمام قلبشان را در نگاه تشنه بگذارند
که دخترها دوباره گیسوی انبوهشان ویران شود بر کوهه های زین
دلا ! پوسید دنیا خون مردان شد کثیف از الکل و افیون
نخواهی جست دیگر دل نخواهی دید دیگر خون
دلا گندید دیگر خون گرم زندگی در کوچه های شهر
دلا سرریز کن فریاد خون از هفت بند رگ
دلا فریاد کن دیگر
دلا دیگر ......
دلا دیگر ......
دلا دیگر ......
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:17 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت
فرار ؟
کجا ؟
به سوی بوته ی سرخ شقایق ؟
به سوی رقص مار مست نیلوفر ؟
به سوی چشمه ی پک پریزادان ؟
ولی دیگر دل آن طفل سبکپا نیست
که گول رنگش از جا برکند چالک
که خاشک خیالش را رباید آب
که فکرش تاب بندد تاقی رنگین کمانی را
که با پرواز یک پروانه خاطر بگسلد از خک
دلا برخیز
چه وقت خواب ؟ آب از سر گذشت آخر
دلا برخیز و بشکن با تپش آرامش این کوچه را دیگر
سحر بیدار بودی روزگاری
آنک آن خورشید
دو نیزه بر شده از کوهسار شرق
و چون آبی زلال ازلای پای میش ها و بیشه ها جاریست
دلا برخیز
علف های بلند دره ها پژمرده خواهد شد
گراز آشفته خواهد کرد زنگل های شبنم پوش خوشبو را
پلنگ آلوده خواهد کرد آبشخوار آهو را
و گرگ ماده کاپوی دلیر گله را از راه خواهد برد
ولی دیگر دل آن نیست
ولی دیگر دل آن نان تنور گرم و خشوبو نیست
که لای چاشتبند بازیارانش توان پیچید
که پشت بازیاران را تواند قوتی بخشید
دلا برخیز
دلا ! چوپان پیر بادها برخیز
دلا ! اشتر چران ابرهای وحشی نازا
که غافل می گریزند از فراز چشم های خالی چاها
دلا ! آواره گردا ! فایز غربت گریز لول دشتستان
بیابانی کن آشفته حالان بیابانی
بیابانزاد شوخ
اینک خیابانگرد بی پروا
طنین شروه های دختران هیمه چین آنک
ترا می خواند از گزدان دلا
ولی دیگر دل آن نیست
ولی دیگر دل آن چوپان تنها نیست
که با آهنگ غمنک نی اش بزهای تنها نیست
که با آهنگ غمنک نی اش بزهای بازیگوش
علف را در سکوتی غیر حیوانی به کام آرند
و از روی زمین سر سوی او بزغاله های خسته بردارند
و قوچ پیر پیشاهنگ
چمان با زنگ سنگینش
کنار صخره همراهی کند آهنگ چوپان را
دل کنون چار میخ چارراههای غریب شهر
دل کنون جوی گند کوچه های شهر
دل کنون کهنه سندان هزار آهنگر نفرت
دل کنون میوه خونین نخلی تشنه و مسموم
بلی دل دیگر آن دل نیست 
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت

تو از کدام بیابان تشنه می ایی ای باد
که بوی هیچ گلی با تو نیست
نه زوزه ی کشیده ی گرگ گری
نه آشیان خراب چکاوکی
نه برگ خرمایی
تو از کدام بیابان می ایی ؟
پرندگان غریبی از این کرانه می گذرند
پرندگان غریبی که نام هیچ کدام
به ذهن سبز گز پیر ده نمی گذرد
نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم آذر 1385 ساعت 12:14 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نفرین بر گلوله و تفنگ
علي شريعتي
شب و خون
داغ ترين گلوله قرن
اشعار حسين پناهي
اشعار فريدون مشيري
اشعار فروغ فرخزاد
اشعار هیوا مسیح
اشعار شاملو
اشعار سهراب سپهری
اشعار سید علی صالحی
اشعار منوچهر آتشی
اشعار نادر نادرپور
اشعار هوشنگ ابتهاج
اشعار خسرو گلسرخی
اشعار محمد علی بهمنی
اشعار رسول نجفیان
اشعار سیمین بهبهانی
خلیج وخزر _منوچهر آتشی
دیدار در فلق_ منوچهر آتشی
زندگینامه منوچهر آتشی
آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی
عكسهاي منتخب شاعران
مسائل اجتماعی
مقام معظم رهبري
قیصر امین پور
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY