تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

شکار نی

نيزار سبز ساحل رود
 در خواب بود
 شب بال باز كرده بر باديه
تصوير ماه بدر مبهوت
مانند شير ديده گوزني
 در آب بود
شب بال باز مي كرد از دشت
آب فلق روانه در بوته زار خشك
 آهو چمان به گلگشت
شب بال باز كرد
 ما بار باز كرديم
نيزار رود را با هايهو تهي
از وحشت گراز كرديم
و قوچ هاي وحشي
 از آبخور رميده
با بانگ بوي ما به مراتع
باز آمدند
ما صيادهاي چابك چاركوتاه
 هر ساله سالروز نخستين آواز كومه را
 به شكار ني مي آييم
اينك اجاق هامان كه دشت را
 در گرگ و ميش صبح مشبك كرده


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 12:3 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


یاد و باد

 از انفجار قطره زماني گذشته بود
از انفجار قطره كه دريا
 از انبساط سبز روح بهار كه صحرا
گلهاي سرخ دامنه را ديديم
 مست بلوغ سرخ طراوت
كه اشتران قافله ي قاچاق را
 آن گونه سهمناك
 با رقصشان گرفت كه دشمن فرا رسيد
 ما تا انفجار نبض
 تا احتراق داغ شقيقه ها
 تا اضطراب لحظه ي موعود
 رفتيم
تا جنگل طلايي ارژن
 تا جنگل بلوط
كه ديديم
دود
 و ز ماورا دود و درخت و زغال
 الار عاشقان
 چنگ بلند بارانش در دست مي سرود
 اي عاشقان خسته
 اي قوچ هاي تشنه تنها سرگردان
 كه نامهايتان
و عكس تير خورده ي قلب شهيدتان را
 بر كنده هاي تناور حك كرده اند
افسوس ! در ولايت دنيا
هيزم شكن سواد ندارد
اينست
كه عاشق
بايد كه يادگاري ها را
زين بعد بر رواق باد نگارد

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 12:2 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


در رگ اسب و دل من

داس و خورجينم را بر مي دارم
 به بيابان
 تا اسب سفيد شعرم را
بافه اي سبز قصيلي علفي برچينم
 خاك اين جلگه ولي بي نمك است
لف اين وادي بي خون شيرين
 آب آبشخور بي چاشني شوراب
اسب چالاكم در گوشه ي اصطبل
 دمبدم دارد فربه تر مي گردد
 شيهه ي پر شورش
 ماديان وار و ظريف
 گوش تيزهوشش دارد كر مي گردد
آفتاب اينجا كم زور
كه بر كله ي اسب
داغ سوزان جنوبي بزند
 غير آن مفرغيان تنديس
 چشم و همچشمي را اسب و سواري نيست
 تا كش از كجا بكند
 دوردست هوسش را
 ماديانبويي در عمق غباري نيست
 تا در او شيهه ي پر تاب غروري شكند
 دشت ها اينجا مردابي و پوك
 جاده ها كوتاه
 در رگ اسب و دل من پوسيد
 هوس تاخت و تازي دلخواه


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 12:1 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


سواری در فلق

شكوفه هايي
 دميده در فلق شير رنگ
 شكوفه هايي در آرامش ملال سحرگاه
دلا بلند شو از خواب نرم عاطفه ها
 دلا ! بلند شو از خواب آب مي گذرد
و لخت ديگر
 هرگز نديده اي آخر
كه از كدورت خون شبانه ي شرقي
كه از كدورت زخم شهيدهاي شبانه
 گرفته آينه در دست دوردست آينه گردان آفتاب مي گذرد
و لخت ديگر
هرگز نديده اي آخر
خون از سراب مي گذرد
دلا بلند شو از خواب
نگاه كن به تقلاي سايه هاي حاشيه ي دشت
 به آن سوار غريب
آن پيمبر آگاه
كه باز در فلق سرب رنگ آب گذشت


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 12:0 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


فریاد آفتاب را شب

و خوشه هاي منقلبجو
 در امتداد پشته فراري شدند
شب خدعه بار بود
 شب آشيان چبچله ي خنجر
بيمار بود
 فرياد آفتاب را نشنيد
 ترديد آفتاب را شب
 گاهي كه مي كشاند او را
 در خندق افول نديد
دست سياه دشمن در آستين دوست
 از كوچه هاي نخل
 از گاو رو ي گلناك
 از باد مي گذشت
ناگاه باد
 از چرخش ايستاد
 خاك آفتاب را نفرين كرد
شن زير قطره هاي درشت خون
 ناليد
 و نخل هاي منقلب از وحشت
 در انتهاي تپه ي ويران خم شد
........
و قايق شرور
 در امتداد فاجعه پارو زد


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:59 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


دیدار در فلق

تو مثل لاله ي پيش از طلوع دامنه ها
كه سر به صخره گذارد
 غريبي و پاكي
ترا ز وحشت توفان به سينه مي فشردم
عجب سعادت غمناكي
 ديدار درفلق
وقتي ستارگان سحرگاهي
بر ساقه ي سپيده تكان مي خورد
و سحر ماه نخل جوان را
 در خلسه ي بلوغ مي آشفت
وقتي كه روح محتشم خرما
 در طاره ي شكفته كبكاب
و چاشتبند كهنه ي چوپان
 آواز بال فاخته را مي شنفت
وقتي كه فاخته پر مي گشود
 از آبخور سوي خرمن
از كوره راه شيري مشرق
 با كره ي تكاور نو زينم
اي غرق در لباس گلباف روستا
مشتاق و شروه خوانان
سوي درخت تومي راندم
من
 ديدار در فلق
اكنون چه مي كني ؟
اي بانوي قشنگ من
از خود قشنگتر
با من
اي جاده ي دراز شبي را هرگز
با پاي تن نيامده تا صبح و بيوه ي من
آن كودك نزاده ي ما
كه نطفه در فلق شير گونه در سپيده گرفت
اكنون كجاست ؟
 با بادبادك سبك خوابهاي تو
آيا سوي ستاره سحري
پر وا نكرده است؟
آن لادن لطيف
كه روي نيمكت مدرسه
به رمز مي نهادي
تا گفتگو بكني
مرموز
 از دوردست عاطفه با آرزوي من
 اكنون كجاست ؟
 آيا ميان برگ كتابت پژمرده است ؟
يا در طراوت گلدان سرخ قلبت شاداب مانده است ؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:55 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


غزل شهری

ياد داري چه شبي بود ؟
باد گرم نفس من
ساقه ي بازوي شفاف ترا مي آزرد ؟
و اندكي آنسوتر
 جوي اندام تو در كوچه ي تاريك
ماهي چشم مرا مي برد ؟
ياد داري چه شبي بود ؟
 غرق آن بستر شبنم زده پشت بام
هوش بسپرده به روياي كبوتر هاي بقعه ي دور
 خيره در آبي ژرف بي درد ؟
و آن طرف دور از ما در حاشيه ي جنگل شب
ياد داري چه هراس انگيز
 گرگ خاكستري ابري
كشته ي ميش سفيد ماه را مي خورد ؟
ياد داري چه شبي بود ؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:53 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


با آنکه پشت پنجره خواندم

اي مهرباني تو
آبادي آفرين تر از آب
 از خاك من
اي ابر! اي ترانه پاي اجاق ها
همراه ساز قليان شب هاي خستگي
شب هاي انتظارم
تا صبح پاي پنجره ماندن
خواندن
تا صبح سوي دورترين پاره ابر
اي ابر مهرباني !‌ اي مهربانترين ابر
مي بينمت به حاشيه ي آسمان هنوز
 در كاره چاره سازي اين خاك شوربخت
فرياد مي كشي
 چادركشان از اين كوه
 تا كوه دوردست
و گيسوان سوخته ات را مي بينم
از ريگ داغ باديه روييده است
ديدي كه سوختم
ديدم كه سوختي
ديدي كه بند بند من از تشنگي گسست
ديدم كه چشم سرخ تو رگبار گريه را
لغزيده پشت دست
 با آنكه پاي پنجره ماندم تا صبح
با آنكه پشت پنجره خواندي


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:52 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


سیمرغ

............
ما
هفت تن
 جمعيت عظيم ايالت عشق
در جستجوي شاهي
از دودمان عشاق
 راهي شديم
.......
از عزلت تمام جزيره ها
از غربت تمام بيابانها
و انزواي هر غار
بگذشتيم
 .............
از جاده قديمترين كتب
پيران هردياري را پرسيديم
به مخنقاي مدفون هر ويرانه
 سر زديم
با قلعه هاي ممنوع
 پيوستيم
در كوهسار پر خطر
 در لانه ي پلنگان
 بيتوته كرديم
از جاده هاي بز رو
 لغزيديم
اما تمام ريش سفيدان
و آيينه ي مقعر صدها قاف
و الواح بس كتيبه ي مكشوف
و عابدان زاويه ي اعتكاف
نام عشيره هاي كهن
و دودمان هاي كهن تر را
از ياد برده بودند
.............
گفتند
 شعر !
اما
 شعر
 با آنكه باغ وحشي بود از عشاق
جز نام هايي مبهم
يا وصف جانورهايي
كه جلوه ي غريزه اشان را
با ياوه نام عشق نهاده اند
 دردي دوا نمي كرد از ما
..........
تاريخ
نيز تذكره اي غمناك
 مي داد از قبيله ي عشاق
نه نوه نه نبيره
 جز سرگذشت تلخ و تنهايي
بر جا نمانده از اين تيره
از جاده ي قديم روايت
 رفتيم
 پيران هر دياري را
 پرسيديم
به ملتقاي محو هزاران رد آهو
كه هر كدام
 از اخنقاي دامي
 مي شد آغاز
 و جمله باز
به مخنقاي دامي ديگر
بزرگتر
 مي انجاميد
بگذشتيم
ما
 هفت تن
جمعيت عظيم ايالت عشق
شوريده رنگ و نوميد
 با تيشه ي سترگ فرهاد
 و نعل اسب مجنون
 برگشتيم
 و... آخر تمام تكاپو ها
تدبير بي سرانجامي را
 به مشورت نشستيم


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:51 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


بر جاده های اطلس

اي نقطه هاي كوچك
 اي لكه هاي دور شونده از منظر دريغ
اي آهوان كوچنده از مرتع خيال
اي نقطه هاي كوچك
در لايه هاي آجري مغشوش
بر پشته هاي روشن بي خط و نقش و نام
در جنگل عميق تصاوير
 در ساحل خطوط آبي منشعب
دنبال نقطه هاي كوچك مي گشتم
 اي نقطه هاي كوچك اما
هر گوشه مهره هاي گرد و درشت
 در عمق بيشه هاي بلند دكل ها
حايل مي شد ميان چشمم و سطح مورب منقوش
اي نقطه هاي كوچك
 آواز اشتياق چشم پياده ام بود
برگشته از حصار بلند مكعب مشكي
در شيب هاي خرم كه عكس ميشها
با بوته هاي سبز گلاويز بود
و دختران مزرعه
غرق لباس هاي گلبفت
با باف ههاي سبز علف بر پشت
 در كوچههاي دهكده مي رفتند
در جذبه ي سرود
 اي نقطه هاي كوچك
من نقطه هاي كوچك را مي جستم
تا زخم ناشناس پيشاني غرورم را
 در چشمه هاي ژرف بدايت
با آبهاي تازه شفا بخشم
و گله ي رميده بزهاي خاطره را
 از هول گرگ هاي فراموشي
به جلگههاي ايمن بسپارم
و خود به نيمروز عطش
 در سايه معطر سدري كهن
آسوده سر به خشت فراغت بگذارم
 اي نقطه هاي كوچك
 اما
 هر لحظه زير چشم مبهوتم
 بر سطح آن مورب مخطوط
 بر تپه ها در شيبهاي بي گله
 در لايه هاي آجري
 در جذبه ي ترانه ي
اي نقطه ها
آن لكه هاي جادو بي وقفه
به مهره هاي گرد و درشت و سياه
 و قلعه هاي مكعب
 تغيير مي پذيرفت
و سبزههاي پر رمه در منظر
 مانند آبهاي تصور
 مانند آهوان جادويي
از مرز اشتباهم برمي خاست
اي نقطه هاي
 اما
 زنجير داغ خشونت
پيچيده دور ساعد جراثقال
بر گرده ظريف بكارت مي خورد
 و ديوهاي رويين
 از هر طرف تنوره كشان
به دره هاي بكر بدايت
به جلگه ي غزالان
و چشمه ها
 هجوم مي آورد


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:49 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


من کولی

اي آبهاي روشن
 در سنگ چال هاي خشك
 اي آبهاي مانده ز رگبارهاي پار
چشم مرا صفا بدهيد
چشم مرا كبوتر در باد مانده را
 در سايه سار ني ها
 در بوته ها پنا بدهيد
 دوست مرا كه وسوسه ي كاشتن در اوست
با موج هاي كوچك با قطره هاي سرد جلا بدهيد
اي برگ هاي سبز
 اي ماسه هاي خيس
باغ شكوفه هاي پاي كبوتران
 پاي مرا شفا بدهيد
من كولي ز طايفه وامانده ام
وامانده ام ز قافله
تنها ميان صحرا تنها ميان كوه
 ميخ سياه چادر خود را مي كوبم هر شب
و ديگ هاي كهنه ي تنهايي را
 زنگار مي زدايم با صبقل ترانه
 و كاسه ي سياه شب را
 با ماسه هاي گريه مي سايم
گرگان تشنه را
 در كوزه ي شكسته خود آب مي دهم
نر آهوان كوهي رم كرده از پلنگ
 بر دامن شفاعت من مي نهند سر
 كفتارهاي وحشي
از شرم مهرباني من رام مي شوند
من كولي جدا شده از قافله
باد كبود پيكر خود را
 در تنگه هاي ژرف وزش مي دهم
 تا كبك هاي عاشق نقش و نگار
اين لوليان چابك گل پنجه را
از غنچه هاي سرخ دفك با خبر كنم
تا دره هاي خوشبو را
بيدار از گراني خواب سحر كنم
من كولي ز قافله وامانده ام
 واماندگان قافله ي خواب ها
در يورت بي هياهوي من مي رقصند
روح غريب مجنون هر شب
 با آهوان خسته ي بسيارش
در بي حصار خلوت من خواب مي كند
وز چشمه سار روشن رويايش
 نخل خيال خرم ليلي را
 سيراب مي كند
در هر غروب غمگين فرهاد
با بازوان خسته و پيشاني شكسته
 از شيب سنگلاخي گلگون بيستون
تا سايه سار جلگه سرازير مي شود
شب از طلوع تيشه ي او چشمه گاه نور
 و دره هاي تشنه پر از شير مي شود
در چشم من حكايت سركشتگي
و قصرهاي سوخته را مي بيند
آنگاه
 با آرزوي تلخي كام خويش
 و كاميابي شيرين
 دستان استوارش را
 مثل منار باز بر افلاك مي كند
 من كوليم
 سرگشته ي تمام بيابان ها
 و عاشق تمام بيابان ها
با چادر سياهم بردوش
در كوچ جاودانم
 از گوشه هاي دست نخورده
 از تنگه هاي ژرف نشنيده بانگ زنگ
از قصه هاي شيرين با گوش ديگران
 از سنگ از سراب
 افسانه هاي تازه مي خوانم
اي برگ هاي سبز
 دست مرا شفا بدهيد
 تا بوته هاي نور و طراوت را
 در غارهاي وحشت و خاموشي
 به رشد آفتابي خويش
ياري كنم
اي آبهاي روشن
 چشم مرا شفا بدهيد
تا از سراب هاي فريب آور
سرچشمه هاي روشن پاكي را
 جاري كنم


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:48 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


گل و تفنگ و سر اسب

نگاه كن
 پس آن كوه
پادنا
به دست پير توانا به دست چابك فرتوت
 كه مي سرايد با رشته هاي بافته ي پشم
 گل و تفنگ و سر اسب
تفنگ و اسب و گل راز
ببين
به چادر قشلاق
فرود جلگه ي دهرود از فراز زمان
 نگاه مات جهان را
 به دست چابك فرتوت
 كه مي نوازد بر چنگ تار رنگي پشم
به چابكي سر انگشت چنگي ماهر
پلنگ تنگه ي ديزاشكن
گراز جلگه ي تلحه
غزال پهنه ي دشتستان
 جهان به نيمه ي روز است نيمروز تموز
از ازدحام كبود كبوتران سر چاه قنات جنجالست
نگا
 نگاه كن آن ميش
كه پشت چادر نشخوار مي كند
به سايه ي خنك سدر
 درخت خرم قالي ست


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:47 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


بر رواق شب

ابر مي خواند سرود پر طنينش را
 و ز غم تلخ سرود خويش
اشك گرمي مي فشاند مي سپارد راه
بي صدا
 از سنگلاخي معبر كهسار
گام بيرون مي گذارد ماه
آسمان صافست
كهكشان
 اين ماهيان جاودان در كوچ
همچنان در كوچ
هر شهابي مرغ ماهيخوار چابك بال
 بي خيال از مرغ و ماهي
 از كران شب
 اختران را مي شمارد ماه
برزمين هرز ناهموار
سوگوار پار
بيوه ي پيرار
 داستان ها نطفه مي بندد
 ليك آن بالا
شاد و فارغبال مي خندد
و خرامان و سبك پا راه خود را مي سپارد ماه
در شب غمناك
 گرده باران كوچه ها را خالي و خوشبو
 در نهفت كوچه اي
 در نور يك فانوس
 بر لبان خيس ما
با پچ پچي مشكوك
داستان از آسمان پاك آينده است
و سرود كودكان ما به گندمزار دشتستان
و طنين بوسه
 اين سوگند بي ترديد
 و ... از آن بالا
اشك گرم رقت از مژگانش آويزان
از ميان كوچه باغ ابر
پاي رفتن مي كند سنگين
 طرح پيكرهاي باران خورده ي ما را
برده سر در هم
بر رواق معبد شب مي نگارد ماه


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:46 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


سرود

تو آواز زرين مرغ طلوعي
 كه بر تاج نخل افق پرفشاند
تو پرواز خونين مرغ غروبي
 كه بر صخره ساحل آزرده خواند
تو قوي سفيدي
تو مهتاب
 كه از بيشه بر آب راند
تو روياي آن قوچ بشكوه
در خوان جادو
كه در نيمروز عطش تهمتن را به دنبال
 به آبشخور ناز آهو كشاند
تو رگبار آن ابر ديراب دوري
سرود طري را
 كه با ساقه خشك من خواندي اي دوست
 تو از مشت خاكستر من شكفتي
تو از بيشه خواب بر آب من راندي اي دوست


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:44 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


یک روز

در دشت صبحگاهي پندارت
 از جاده اي كه در نفس مه نهفته است
 چون عاشقان عهد كهن
با اسب بور خسته مي آيم من
در بامدادهاي بخار آلود
در عصر خاي خلوت باراني
پا تا به سر دو چشم درشت و سياه
تو گوش با طنين سم مركب مني
من چون عاشقان عهد كهن
با اسب پاي پنجره مي مانم
بر پنجرههاي نرم تو لب مي نهم به شوق
و آنگاه
 همراه با تپيدن قلب نجيب تو
 از جاده هاي در دل مه پنهان
 مي رانم
يك شب
 خشمي سيه ز حوصله ها مي برد شكيب
خشم برادرانت شايد
 و آنگاه در سكوت مه آلود گرد شهر
برقي و ... ناله يي
 يك بامداد سرد و بخار آلود
آن دم كه پشت پنجره با چشم پر سرشك
دشت بزرگ خالي را مي پايي
با زين و برگ كج شده اسب نجيب من
 با شيهه يي كه ناله ي من در طنين اوست
 تا آشيان چشم تو مي آيد
ز اندوه مرگ تلخ من آشفته يال و دم
گردن به ميل پنجره مي سايد


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:43 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


تصویر

آب از گل ستاره باغي لطيف
 خاك از ستاره ي گل آبي عميق تر
 تنهايي زمين را ديدم شكسته بود
 باران گذشته بود چنان خيل سارها
بال و پري فشانده به شادي
 با دانه هاي خشكي بيداد كرده بود
آباد كرده بود
 از دوردست خواب
 تا دوردست باد فرارفتم
هر گوشه اي تجلي پيوند پاك بود
پيوند گل ستاره
پيوند آسمان و پيوند خاك بود
 در آب هاي گل به گل اما
او مي گريخت هرسو
سر مي كشيد هر سو پرسان
مي خواند
 در عمق من ستاره اي اي كاش مي كشست
در خون من نوازش مهتابي
 در چشم من پرنده باراني
اي كاش مي نشست
او مي گريخت هر سو
هول خراب آور رفته
با او بجا هنوز
در باغ شب نخوانده بر شاخسار خواب
 با قايق شكسته اي كاش
مي راند سوي روز
تا دوردست خواب
 آيينه بود و آب


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:42 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


نیمروز

 خورشيد
 تصوير نخل پر برگي
 درشط ظهر بود
 و باد گرم مزرعه ي جو را
 بر صحنه ي كوير
تلاوت مي كرد
 گله
 دنبال زنگ پازن پيشاهنگ
 مي رفت سوي گهر
ما داسهايمان را
بر گردن آويختيم
با مرهم قديم آب دهان
 كف هاي پينه بسته امان را ماليديم
و در مسير توفان ديديم
كه خوشه هاي خشك
 از ريشه هاي خويش فراري بودند


 

نوشته شده توسط مصطفي در دهم شهریور 1385 ساعت 11:35 قبل از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت