تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

پاداش

كلاه كج بگذار اي بازيار كه باران
پس از هزار افتاده
 به چشم روشني خاك تشنه مي آيد
مرا به پاس كدامين خروش سبز
 مرا به ميمنت از كدام كنده پوسيده ي جوش سبز
 چنين رسيده خرامان و كش
 چنين شكفته
تنيده بر نفسم رشته هاي نازك آب
درنگ كرده به در كوفته كه : هي! ‌برخيز
بيا ! كه نوبت توست
قدح بگير و لبالب كن از نوش سبز
مرا به پاس چه ؟
ترا به پاس تحمل
پرنده ها خواندند
 سراب هاي بلند آفرين به صحرا باد
 كمت تقدس بيگانگي مباد از نام
 به كامت آن عطش جاودان مهنا باد
پرنده مي گذرد بيشه زار توفان را
 در انتهاي فرسنگ هاي بي آبي
ترا به پاس تحمل هزار دريا باد


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم مرداد 1385 ساعت 7:3 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


در انتهای دهلیز

عمق هاي تيره را
با چراغ شك
به جستجوي راز مي روم
 دست مي كشم
 به جدار تيرگي
و شگفتي هاي خيس غار را
لمس مي كنم
 مي روم سوي كبود ... مي روم سوي كبودتر
باز مي روم
باز مي روم
با چراغ كور سوز شك
اين صدف تهيست ؟
 آن صدف پر است
 يك پرنده ي هراسناك
مي زند به سقف غار پر
 اين پرنده ي غريب
 دارد از دفينه هاي باستان خبر
باز
 با هجوم تيشه ي نگاه
نقب مي زنم درون تيرگي
دست مي كشم جدار غار را
 مي رمانم از شكاف هاي خيس
موش را
 مار را
مي زنم به گرده ي سكوت
 تسمه ي هوار را
پس كجاست
 بوته اي كه پير گفت چون اجاق
جاودانه روشن است
وان درخت كيمياست ؟
باز مي روم
 باز تيرگيست تيرگي خيس
 جاري از بن مغاك
ميرمد ز دستبرد وهم
جلوه هاي جابجا گريزناك
 در خلود غلظت فضاي غار چشم من
 باز جوي جلوه هاي پاك
هاي ! اژدهاي شاخدار هفت رنگ
كه ز شهر مار بوده اي
هفت دختر قشنگ
پادشاه شهر روز خواسته مرا
 شير مزد دخترش هزار سنگ پر بها
كيسه ام تهيست عاشقم
 هاي ! اژدها
 باز گو به من كجاست
 مخزن دفينه هاي باستان
و درخت شعله خيز كيميا ؟
باز تيرگيست
 باز مي روم
بازياب گنج را
باز ... روشني ؟ چه روشني است ؟ آه
انتهاي نقاب ... باز
ضربه هاي تيشه ي نگاه در فضا
باز مزرع طلايي وسيع جو
استران و اسب هاي باركش
بازيار هاي خسته خم شده به هر طرف
زير آفتاب در كشاكش درو
باز سرزمين پادشاه شهر روز
من شكسته در كفم چراغ شك
 مي روم در آرزوي كيميا هنوز


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم مرداد 1385 ساعت 7:1 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


وسوسه

 اي دختران دير
 خورشيد با نياز تن بي غش شما
 اينك از آبهاي مشرق
 با ايل ماهيان مهاجر
پيغام داده است
 اين موج هاي خسته ي حيران
بيهوده سينه مالان
 بر آستان دير نمي كوبند
آن ناخداي گمشده
 كز دودمان كشتي شكستگان كهن مانده ست
 با قايقي به توفان پيچيده
با اشتياق بستر گرمي
 از هرم مهربان تن گل سرشتان
اين لحظه كام وحشي گرداب را
 از ياد برده است
اي دختران حسرت
 آنك
گل هاي سرخ باغچه ي معبد
با حسرتي به سوي شما آه مي كشند
اي دست هاي پرمهر
 آن لحظه ي مقدر را نزديكتر كنيد
 ما را بگاه چيدن
شهد فشار پنجه ي سيرابتان دهيد
 ما قلبهاي گرم پلنگان قله پوي
 ما زخم هاي سرخ سينه ي ملوانان هستيم
 اي حوريان مغموم
كاوازتان ترانه ي شيرين دوستي
و چشم هايتان
آبشخور پرنده ي بي آِيان ايمانست
 از خواب هاي خالي بي رويا
از خوابهاي بي مرد آزرده نيستيد ؟
يك لحظه بادها را
 در خوابگاه مضطرب خويش ره دهيد
 تابوي سينه هاي سنگين جاشوان
 و اشتياق وحشي بازوها
 روياي گنگتان را آشفتگي دهد
اي آهوان زنداني
اي دختران عشق
او را كه در غرابت تنهايي
 او را كه در دعاي پسينگاهي مي جوييد
 در جذبه ي گناه نمايانتر است
 تا شب پر از تنيدن پر شور سينه ها
 تا شب پر از تلاطم اندام ها
 و انفجار داغ نفس ها شود
آنك شكوه غرفه ي پر چلچراغ شب
 آنك كليد نقره ي مهتاب


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم مرداد 1385 ساعت 7:0 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


بزم

 با من در خلوتم نشسته
 فراموش
 هيچ لبي وا نمي شود به درودي
چشم چران شعله ي چراغك هيزم
 چشمك زن با چراغ هاي خيابان
 پنهان جاري كند اشاره ي دودي
 پنجره ها
 داستانشان
 همه بادور
كوه و گوزنان با فراز شتابان
 كوه و شغالان به قعر دره گريزان
كوه و هياهوي باد و زوزه ي حيوان
آينه ام
 تكيه داده بر رف مبهوت
دارد انديشه هايي اما ز دور
قافله اي رهسپار گردنه ي بلخ
راحله اي در غبار جاده ي بغداد
 از منش اما نگاه خالي و رنجور
با شب من
هر چه هست
 رفته و مانده
دارد از همپيالگي من اكراه
عكسم
در قاب كهنه
 خيره به آفاق
مي نگرد در حريق غمناك ماه


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم مرداد 1385 ساعت 6:58 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت


غزل کوهی

بر كنده ي تمام درختان جنگلي
 نام ترا به ناخن بركندم
 اكنون ترا تمام درختان
 با نام مي شناسند
نام ترا به گرده ي گور و گوزن
 با ناخن پلنگان بنوشتم
 اكنون ترا تمام پلنگان كوه ها
اكنون ترا تمام گوزنان زردموي
 با نام مي شناسند
ديگر نام ترا تمام درختان
 گاه بهار زمزمه خواهند كرد
و مرغ هاي خوشخوان
 صبح بهار نام ترا
 به جوجه هاي كوچك خود ياد خواهند داد
 اي بي خيال مانده ز من دوست
ديگر ترا زمين و زمان
 از بركت جنون نجيب من
 با نام مي شناسند
اي آهوي رمنده ي صحراي خاطره
 در واپسين غروب بهار
 نام مرا به خاطر بسپار


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم مرداد 1385 ساعت 6:54 بعد از ظهر موضوع دیدار در فلق_ منوچهر آتشی | لینک ثابت