تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

زمستان

برف مي بارد وشهر
رفته در خوابي سرد
سرو آزاده من در باغم
رفت ز دست
 جسدش در كفن ياس سپيد
به اميد باران
همچنان پابرجسات
از ميان قفس سينه او
 يك قناري غمين
گشت رها
 لاله ها را برچيد
و به دامان سپيد كفن سرو سپرد
برف مي بارد و شهر
 رفته در خوابي سرد
سرو آزاده من در باغم
رفت ز دست
 برف ها خسته و سرد
نقش ها ي داغ را مي گيرند
و در آن مي ميرند
 سرو من تنها بود
 سرو من تنها رفت


 

نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم اسفند 1384 ساعت 5:13 بعد از ظهر موضوع اشعار رسول نجفیان | لینک ثابت


ماریا

ماريا
 بنواز آهنگهاي خفته را
بنواز
آنان چگونه فرشتگان زميني را
انكار مي كنند
 ماريا
 آنگاه كه تو
با پنجه هاي نوازشگرت
 آهنگهاي خفته را
به پرواز مي خواني
و
 مرا به بهشتي برتر از بهشت او
 ماريا
تو در جنين پنجه هايت
 كدامين مسيح را خواهي پرورد ؟
 تا با آوايي خوش
خلق را به نهايت مهرباني فراخواند
ماريا
اي هزاران سرشت همنامت
خفته در تو
 بنواز
 بنواز آهنگهاي خفته را
 تولدي ديگر
 آنگاه كه پنجه هايت
سر مي دهند
 آواهاي آسماني را
 ياسها همسرايي مي كنند
 و با ضرباهنگ نسيم تو
 بشارت مي دهند
 ور جاودانگي عشق را
 بنواز
 ماريا
بنواز آهنگهاي خفته را بنواز


 

نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم اسفند 1384 ساعت 5:11 بعد از ظهر موضوع اشعار رسول نجفیان | لینک ثابت


تنهایی

دوستانم رفتند
 تك و تنها ماندم
 من با مردم شهر
من با مشد اسمال
قهوه چي گذر مدرسه مان
درد خود را زين پس
 با چه كس گويم باز ؟
 نان و انگورم را
با كه تقسيم كنم ؟
دور از شانه دوست
در كجا افشانم
اشك چشمان پر آوزم را ؟
 آي ... اي مرد تك كوچه ي من
آي ... اي آنكه ز شب باخبري
ز چه اين گونه تب آلوده و فرد
خسته از كاوش راهي به سحر
در گريبانت سر
 مي روي و مي گريي؟
صبح را مي بايد
با همين مردم وشبخت نمودن آغاز
 با همين مشد اسمال
قهوه چي گذر مدرسه مان
با علي ميكانيك
با حسن گلگير ساز
با كارگرهاي زبده آرداش خان
 يا همين كل ممد
كه همه باغش را
 در چند جعبه تو در تو
راهي ميدان كرد ست
به كجا سرگردان
 سوي من پر بگشا
من خوب آگاهم
 كه سرانجام محبت مرگ است
مرگ در تنهايي
 مرگ در آغوش
لاله هاي گلگون
 مرگ بر روي صليب
يك صليب بي دست
 سوي من پر بگشا
درد اين تنهايي كشت مرا
سوي من پر بگشا


 

نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم اسفند 1384 ساعت 5:10 بعد از ظهر موضوع اشعار رسول نجفیان | لینک ثابت


ياس هاي سپيد

هر بامدادگاه
با ياد روي تو
 گلهاي ياس را
 پرواز مي دهم
 به شهر فرشتگان
تو يك فرشته اي
 كه تنا ميان جمع
افتاده اي به بند
تنهايي ترا
ديشب كبوتري
از پشت شيشه هاي اتاق محقرم
فرياد كرد و رفت
 اي دستهاي تو سرشار از خدا
اي چشمهاي تو لبريز رنجها
برخيز و بال خويش
 بگشاي سوي عشق
 كه در آن ديار پاك
يك خسته دگر در انتظار توست


 

نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم اسفند 1384 ساعت 5:6 بعد از ظهر موضوع اشعار رسول نجفیان | لینک ثابت


مرگ

 مرگ مرگ
اي رهاننده
 دلم براي همه تنگ خواهدشد
 دلم براي انگشتانم
 كه يك انديشه بي حوصله را در چنگهايشان مي فشارند
 تنگ خواهد شد
هميشه بايد رفت
 هميشه بايد رفت
و سرانجام يك چيز را بايد
 براي آخرين بار ديد
دلم براي مادرم تنگ خواهد شد
دلم براي مش اسمال تنگ خواهد شد
 زمان ايستاده است
 زمان آن جا در انتهاي سرسراي شب ايستاده است
 و اين منم كه مي گذرم
 مي روم در سيماي يك جسم
و شايد روزي باد
 غبارم را
همراه خود
به سوي كوچه هايت بازگرداند
بايد همه چيز را باور كرد
عزيزانم را در خاك پنهان مي كنم
تا بوي تعفنشان آزارم ندهد
اين چشمان نگران مادرم نيز
روزي در خاك خواهد گنديد
بايد همه چيز را باوركرد
عطر گل ها
چه يم تواند باشد
چرا توجيه بوي تعفن خاك ؟
من ديگر همه كرم ها را در ژرفناي خخاك مي بينم
كه از گوشت هاي گنديده بدنم
چگونهكنسرو مي سازند
 و ريشه گل ها را
 از لاشه فاسدم
خود را معطر مي كنند


 

نوشته شده توسط مصطفي در پانزدهم اسفند 1384 ساعت 5:2 بعد از ظهر موضوع اشعار رسول نجفیان | لینک ثابت


دال

او كه مي گويد
 خطوط خسته ي موازي
هرگز به آن بوسه ي مشترك نمي رسند
چيزي از امتداد حوصله ي نقطه ها
 در خواب سربسته ي اين دايره نمي داند
 ورنه مي فهميد
مخفي ترين مگوهاي پرگار
 در گردش نابه هنگام كدام حادثه پنهان است
 اگر پروانه از اشتياق عجيب رهايي نبود
 چطور مي توانست
 در وهم خاموش پيله
از عطر نور و نماز نرگس باخبر شود ؟
 من اين راز به هر كس مگوي معمولي را
 از اصرار آينه بر شكستن خويش آموخته ام
كه عشق مكافات زنانه ترين روياهاي آدمي ست
پس تو ، قيچي پرگوي بي خبر
رحمت اين همه حذف بي چرا را چه مي كشي ؟
در بارش بي قرار اين همه نقطه چين
 ديگر دست خط حرام هيچ علاقه اي
سنگسار نخواهد شد


 

نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:35 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت


الف

وقتي كه عاشق ترين خورشيد هاي سپيده دم به زانو در آمدند
ديگر از شبتابك خردي
كه تازه از خواب شب آمده چه انتظار ؟
راه ها دور
نزديكي ها ناپيدا
 مردمان خسته
خنياگران خاموش
خودت بگو
 جز اين چراغ شكسته آيا راهي هست ؟
 بايد خودتان برخيزيد راه بيفتيد
رويا به رويا برويد
 روشنايي آن راز بزرگ را
 به خانه برگردانيد
البته سختي ها دارد سفر
شب ها دارد راه
 افتادن ها دارد آينه
شكستن ها دارد آدمي


 

نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:34 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت


ز

تمام راز حكايت ما
در همين واپسين واژه هاي برهنه پنهان است
 من به عمد
از گفتن آخرين سطر ترانه ام
طفره مي روم
 صداي تو از پشت آن خط خسته
 خيلي غمگين است
ددي
اگر داشتي
دو سه پاكت نامه
 يكي دو نم ... شبنم و
 خوابي از ستاره برايم بياور
كاش مي دانستم واپسين واژه ها كدامند
چلچله ها كي بر مي گردند
 و خودم كي مي ميرم
مي گذاشتن مي رفتم
از راه هاي بي بلد مي رفتم
زادرود بي چراي آن همه حيرت
چشم به راه من است


 

نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:27 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت


ر

هي شب پره ي بامداد پرست
بلكه يكي مثل تو
طبيب اين چراغك تب كرده
كاري كند
ورنه راه كجا و رفتن كي و حوصله كو ؟
 خيلي وقت است
روشن است تكليف پشت سر
خيلي وقت است
 تاريك است هرچه پيش رو
تو مي گويي چه كنيم؟
چه خاكي بر شانه هاي شكسته ي باد نشسته است
 كه نه ارثي از اردي بهشت برده و
 نه شباهتي ش به آذرماه است
حالا من
آلوده ي همين خلوت خسته ام
 تو چرا ... شب پره ي بي قرار بامداد پرست ؟
باور كن نه چراغ و نه اين وقت شب
تنها پنجره مي داند
فرصت فرار از خواب پرده كي پيش خواهد آمد
نخواهد آمد
 خورشيد خوابش امشب سنگين است
 ماه را روي ساعت پنج و نيم صبح
 كوك كرده بودم
 اما نمي دانم چرا
 هيچ اتفاقي نيفتاد


 

نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:27 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت


ه

امروز
همان روز پس كي بياي باران است
امروز
چشم هاي بي باور بسياري را
 در خواب گريه هاي خود خواهم شست
 امروز
 تابوت تمام ترانه هاي من
 به آيين الوداع
از برابر خاموشان خسته خواهد گذشت
 ديگر تمام شد
ديگر نگران كتاب سوزان مزرعه ي ماه و
كربلاي كلمات تشنه نخواهم بود
در اين خواب خيس
غزل ها از غسل گريه گذشته است
تا نوبت به ترانه هاي من رسيده ... تيامي


 

نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:24 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت


هزار و یک ترانه برای تنهایی زنان

پس پيراهني
 دوخته ي هزار عطر آهوكش
 تو رازها از قوس قله هاي ولرم نهان كرده اي
ورنه سرانگشت تشنه به طعم ليموبنان
كي مي توانست از لمس بلور برهنه بگذرد ؟
همخوابه ي ابر و
رسيده ي خرما تويي
هواي شمالي ترين نافه هاي ني
هم در يكي شدن از تشنگي تويي
آبان هر چه اردي بهشت دي
تو ... دختر به هفت آسمان شسته ي من
رازهايي از اين دست
 دريابان ديدگان من اند
كه هنوز
شاعرترين شبانه خوان سحرگاه بوسه ام
 چرا چانه مي زني ؟
من هرگز به پرسندگان از چرا شكستن خويش
 حساب پس نخواهم داد
بيا ‚ بي خيال
درگاه بسته چه مي داند
پس پيراهني اين همه برهنه پوش
آن دو فاخته ي كم رو
 سر آسيمه ي آواز كدام علاقه اند


 

نوشته شده توسط مصطفي در دوازدهم اسفند 1384 ساعت 9:22 قبل از ظهر موضوع اشعار سید علی صالحی | لینک ثابت


صداي گمشده

گهگاه اگر بهسمت هجاهاي دودزده وا مي چرخيم
از ترس آن است كه
طنين جوان ولوله ي رمبو را در سفينه هاي كهنه برده فروشان
بيهوده جا گذاشته باشم
 صداي تو اما
همواره از آفاق دور آينده طنين خواهد افكند
 اين است كه هنوز
با تير كمان كودكي است در جنگل ها
 در جستجوي طوي پيري هستي كه نه تنها پرهايش كه صداي
سبز آهنگش نيز زرد گريده
اما هنوز نام يك ناخداي يك چشم و يك پا را
 تكرار مي كند


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:18 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


قرن سيلاب چيزها

كه بادها ديگر اردي بهشت بار نمي كنند
كه قافله بي نافه مي رود از تبت
و شعر
پنهان مي رود از حافظ در شمشادها
قرن سكوت پر از هياهو كه پيامبران مي گريزند از كوه
و بو
اعلام خطر نمي كند به آهو
قرن اعلام مرگ شب از ويروس روز
 و انحلال روز
در زهر تابناك شب
 كه جا عوض كرده اند چراغ و كوكب
قرن خونريزي شديد فلسفه
و بند نمي آيد به هيچ تدبير
خون از دماغ اشراق
و چيزها و اخبارشان
 چيزي شبيه زلزله و سيل ،‌ در خانمان عاطفه
 و فكر
 كه از كرده شان ابا مي كند
و چشم
 كه نمي خواهد ببيندش ديگر
اينگتنازيوي فرورفته در شاخ ورزو را
 و ايگتنازيو سيلونه كه مي گويند
جاسوس موسيليني از آب درآمده
و براردوي قهرمان چه فريبي خورده
و اجتهاد مي كند قاتل بي سواد قلم كه
تمامي شاعران بايد بميرند
 در گردنه
 كه بادها ديگر
اردي بهشت بار نمي كنند
 كه شعر نمي نويسد ديگر دست
و دست نمي دهد شعري
از مژگاني خيس و مست
قرن
قرن چه افتاده است آخر بگوييد چه افتاده است ؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:17 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


انگشتي بر لبان

نمي توان با يك دل دو عشق را از گردنه ها گذراند
 هرزگان مي توانند
 يكي از دل ها عاشق ترين بايد بميرد
 هرزگان نمي دانند
شايد راه ديگري باشد
تو مي گويي
مي توان به غريزه ي سازش بازگشت
كبك سفيد در زمستان قطبي
بوآ ي سبز بر درختان جنگلي
آهوبره ي خالدار ميان بهار گرمسيري
 شيادان مي توانند
شايد راه ديگري هم باشد
من مي گويم
نامي تازه برايت بر مي گزينم
كه من بدانم و تو فقط
نامي كه از ميان برگ هاي شعر من پر بكشد
چهچهي بزند يا سوتي بلند
عشوه اي بگشايد به شكفتن غنچه وار
اشكي از عذار فروچكاند
و هركس گمان كند كه مخاطب اوست
 اما فقط من و تو يقين كنيم
 عاشقان مي توانند
 نمي توان با يك دل دو عشق را از گردنه ها گذراند
اگر مي خواهي بميرم
 خنجر و فنجان زهر را دور انداز
لبخندي بخلان در جانم
يا انگشتي بگذار بر لبانم
همين
عاشقان مي توانند


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:15 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


غزل کوهی

بر كنده ي تمام درختان جنگلي
 نام ترا به ناخن بركندم
 اكنون ترا تمام درختان
 با نام مي شناسند
نام ترا به گرده ي گور و گوزن
 با ناخن پلنگان بنوشتم
 اكنون ترا تمام پلنگان كوه ها
اكنون ترا تمام گوزنان زردموي
 با نام مي شناسند
ديگر نام ترا تمام درختان
 گاه بهار زمزمه خواهند كرد
و مرغ هاي خوشخوان
 صبح بهار نام ترا
 به جوجه هاي كوچك خود ياد خواهند داد
 اي بي خيال مانده ز من دوست
ديگر ترا زمين و زمان
 از بركت جنون نجيب من
 با نام مي شناسند
اي آهوي رمنده ي صحراي خاطره
 در واپسين غروب بهار
 نام مرا به خاطر بسپار


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:13 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم

خوش به حال من ودريا و غروب و خورشيد
 و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد
رشته اي جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشيد
به كف و ماسه كه نايابترين مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا مي فهميد
آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد
 ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم
هيچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد
خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد
منكه حتي پي پژواك خودم مي گردم
آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:11 بعد از ظهر موضوع اشعار محمد علی بهمنی | لینک ثابت


حيف انسانم ومي دانم تا هميشه تنها هستم

تيكه بر جنگل پشت سر
 روبروي دريا هستم
 آنچنانم كه نمي دانم در كجاي دنيا هستم
حال دريا آرام و آبي است
 حال جنگل سبز سبز است
 من كه رنگم را باران شسته است
 در چه حالي آيا هستم ؟
قوچ مرغان را مي بينم موج ماهي ها را نيز
 حيف انسانم و مي دانم
 تا هميشه تنها هستم
وقت دل كندن از ديروز است يا كه پيوستن بر امروز
من ولي در كار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه اي ماسه بر مي دارم
با مداد انگشتانم
 مي نويسم
 من آن دستي كه
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهي با هم مي خندند
من به چشمانم مي گويم
 زندگي را ميبيني
بگذار
اين چنين باشم تا هستم


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:9 بعد از ظهر موضوع اشعار محمد علی بهمنی | لینک ثابت


من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
 غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را
 بر سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست
بر سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خودستاني را كه بي شك
تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم
 تا روشنم شد : در ميان مردگانم همدمي نيست
 همواره چون من نه : فقط يك لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را
 دردستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
 شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگرچه
 اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:8 بعد از ظهر موضوع اشعار محمد علی بهمنی | لینک ثابت


شعری برای زخم

اين سرخ گونه
هرگز سخن از درد
نرانده ست
رون آتش مي زيد
 و هراس را با او
یاراي برابري نيست
 خاموش نشسته به انتظار
زخم را
و گلوله را پاس مي دارد
تا آن روز
 كز جراحت سهمگين خويش
پرچمي برافرازد
اين سرخ گونه
خاموش نشسته به انتظار
تمامي تن من
سرزمين من است


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:3 بعد از ظهر موضوع اشعار خسرو گلسرخی | لینک ثابت


ملاقاتی

آمد
 دستش به دستبند بود
 از پشت ميله ها
 عرياني دستان من نديد
 اما
 يك لحظه در تلاطم چشمان من نگريست
 چيزي نگفت
رفت
اكنون اشباح از ميانه ي هر راه مي خزند
خورشيد
 در پشت پلك هاي من اعدام مي شود


 

نوشته شده توسط مصطفي در نهم اسفند 1384 ساعت 7:2 بعد از ظهر موضوع اشعار خسرو گلسرخی | لینک ثابت