تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

حادثه

 باد سگ ها را وحشت زده كرد
وزش بوي غريبي را از اقصاي تاريكي
 در مشام سگ ها ريخت
 حس آغاز زمين لرزه خوف انگيزي
چارپايان را
 به خروش انگيخت
 باد سگ ها را وحشت زده كرد
 گويي از سقف سياه ظلمت ماه
سرخ و خونين و هراس آور در چاه افتاد
 خوف اين حادثه گويي
 به سوي صبحدمي زود آغاز
قريه را رم داد


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم بهمن 1384 ساعت 8:58 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


زیر ستاره ها

 در آسمان ستاره خواب آلودي
از كهكشان سوخته اي پرسه مي زند
 در باغ كهكشاني از اعماق
 گويا
توفان نهال ها را از ريشه مي كند
از كهكشان سوخته گويا
 خون مي چكد به باغ سفيد ستاره ها
 گويا سوار ياغي ناكامي
روي زمين
با تركه باغ خرم نرگس را آشفته مي كند
روي زمين بر دشت هاي خالي
 زير ستاره هاي غبار آلود
مرد غريب غمگيني
 در كوره راه هاي فراموشي مي گردد
گويا صلاي مبهمي او را ز آنسوي سدرهاي وحشي
مي خواند
باغ سفيد نرگس رويايش را
 شايد سوار وحشي كابوسي
با تركه ريخته
در آسمان در كهكشان سوخته اي گويا
بر طبل واژگون عزا مي كوبند
 و شيون مداومي از خاك
در نيمروز تعزيه
 به آسمان سوخته تبخير مي شود


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم بهمن 1384 ساعت 8:56 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


می توانیم به ساحل برسیم

 اندهت را با من قسمت كن
 شاديت را با خاك
و غرورت را با جوي نحيفي كه ميان سنگستان
مثل گنجشكي پر مي زند و مي گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع انديشه ما بسيار است
 با شترهاي سفيد صبر در واحه تنهايي
 مي توانيم به ساحل برسيم
 و از آنجا ناگهان
با هزاران قايق
به جزيره هاي تازه برون جسته مرجان
 حمله ور گرديم
 تو غمت را با من قسمت كن
 علف سبز چشمانت را با خاك
تا مداد من
 در سبخ زار كوير كاغذ
باغي از شعر برانگيزد
تا از اين ورطه بي ايماني
بيشه اي انبوه از خنجر برخيزد


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم بهمن 1384 ساعت 8:55 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


مثل شبی دراز

 با هر چه روزگار به من داد
 با هر چه روزگار گرفت از من
 مثل شبي دراز
 در شط پاك زمزمه خويش مي روم
 با من ستاره ها
نجواگران زمزمه اي عاشقانه اند
 و مثل ماهيان طلايي شهاب ها
در بركههاي ساكت چشمم
سرگرم پرفشاني تا هر كرانه اند
همراه با تپيدن قلبم پرنده ها
 از بوته هاي شب زده پرواز مي كنند
گل اسب هاي وحشي گندمزار
از مرگ عارفانه يك هدهد غريب
با آه دردناكي لب باز مي كنند
با هر چه روزگار به من داد هيچ و هيچ
با هر چه روزگار گرفت از من
با كولبار يك شب بي ياد و خاطره
 با كولبار يك شب پر سنگ اختران
تنها ميان جاده نمناك مي روم
مثل شبي دراز
 مثل شبي كه گمشده در او چراغ صبح
تا ساحل اذان خروسان
تا بوي ميش ها
تا سنگلاخ مشرق بي باك مي روم


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم بهمن 1384 ساعت 8:55 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


باغهای دیگر

در عمق پاك تنگه ديزاشكن
نجواگران غارنشين پير
 از زوزه مهيب هيولايي آهنين
 دويانه گشته اند
 و كوه با تمام درختانش
 بيد و بلوط و بادام امروز
 ياد آور ترنم سم ها و سنگ هاست
با سنگ سنگ تنگه حسرت سنگر شدن
و اندوه انعكاس صفير تفنگهاست
اينجا چه قوچ فربهي از من در غلطيد
آنجا چه پازني
روزي كه شيرخان سردار ياغيان
 از تار و مار قافله ها بازگشته بود
 اينجا چه شعله هاي بلندي
شب كوه را مشبك مي كرد
با شاخه شاخه جنگل بيد و بلوط و بن
آواز خشكسالي پرواز و نغمه است
ديگر پرنده ها
 شبهاي پر ستاره
مهتاب را به زمزمه پاسخ نمي دهند
و كوليان خسته پاي اجاق ها
آهنگ جاودانه مس سر نمي دهند
 تا آسياب تنگه قافله گندم
 سنگين و خسته سربالايي را
از قريه هاي نزديك
 در گرگ و ميش صبح نميايد
 در عمق شاخه هاي بلوط
 ديگر پلنگ ماده نمي زايد
 و گرگ عاشق از گله انبوه
ميشي براي ماده بيمارش
 ديگر نمي ربايد
گفتند : نهر دره ديزاشكن را
 از چشمه سوي باغ دكلهاي نفت
كج كرده اند
 و جاده هاي قافله رو را
كوبيده اند زير سم اسبهاي سرب
و كبك هاي چابك خوشبانگ را
 به دره هاي غربت پرواز داده اند
نجواگران غارنشين گفتند
 اينك به جاي قافله هاي قماش
از چاشتبند يكدگر
خرماي خشك و پاره ناني
با حيله مي ربايند
در خطه كبود افق ديدم
نجواگران گرسنه غار
بيل بلند و توبره اي بر پشت
با فعله هاي ديگر
در امتداد جاده نيلي
آزرده مي روند سر كار
 افسوس و آه
 گفتم
يك روسپي ديگر
دوشيزگي ربوده شد از كوه زادگاه


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم بهمن 1384 ساعت 8:53 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


تشویش

معلوم نيست
 باد از كدام سو مي آيد
 خورشيد را غبار دهشت پوشانده است
 و ابرها به ابر نمي مانند
مثل هزار گله حيران
بي آبخور و مرتع بي چوپان
مثل هزار اسب يله
با زين و برگ كج شده در ميدان يال افشان
مثل هزار برده محكوم عريان در كوچه هاي زنجير سرگردان
گهگاه
 از اوج هاي نزديكي
با قطره هاي تلخ و گل آلودش مي افتد باران
معلوم نيست
 باد از كدام سو مي آيد پيداست
اما
كه اضطراب حادثه قريه را
 در دام سبز جلگه به بازي گرفته است


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم بهمن 1384 ساعت 8:53 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


پرسش

اين ابرهاي سوخته سوگوار
تابوت آفتاب را به كجا مي برند ؟
اين بادهاي تشنه هار و حريص وار
 دنبال آبگون سراب كدام باغ
 پاي حصارهاي افق سينه مي درند ؟
اكنون درخت لخت كوير
 پايان نااميدي
 و آغاز خستگي كدامين مسافر است ؟
مرغان رهگذر
 مرگ كدام قاصد گمگشته را
 از جاده هاي پرت به قريه مي آورند ؟
اي شب !‌ به من بگو
اكنون ستاره ها
 نجواگران مرثيه عشق كيستند
 هنگام عصر بر سر ديوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا مي گريستند ؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم بهمن 1384 ساعت 8:52 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


فتح باغ

آن كلاغي كه پريد
از فراز سرما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
 همه مي دانند
همه مي دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
 همه مي ترسند اما من و تو
 به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و هم آغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايق هاي سوخته بوسه تو
و صميميت تن هامان در طراري
و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازيست
كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند
 ما در آن جنگل سبز سيال
 شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن كوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
كه چه بايد كرد ؟
همه مي دانند
همه مي دانند
ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يك لحظه نا محدود
كه دو خورشيد به هم خيره شدند
 سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي كه در آن اشيا بيهده مي سوزند
و زميني كه ز كشتي ديگر بارور است
 و تولد و تكامل و غرور
 سخن از دستان عاشق ماست
 كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو كه جفتش را
پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
 و كبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مي نگرند


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 4:3 بعد از ظهر موضوع اشعار فروغ فرخزاد | لینک ثابت


تنهایی ماه

در تمام طول تاريكي
سيرسيركها فرياد زدند
ماه اي ماه بزرگ
در تمام طول تاريكي
شاخه ها با آن دستان دراز
كه از آنها آهي شهوتناك
سوي بالا مي رفت
و نسيم تسليم به فرامين خداياني نشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان در زندگي مخفي خاك
و در آن دايره سيار نوراني شبتاب
 دقدقه در سقف چوبين
ليلي در پره
غوكها در مرداب
همه با هم ‌ ‚ همه با هم يكريز
تا سپيده دم فرياد زدند
ماه اي ماه بزرگ ...
در تمام طول تاريكي
 ماه در مهتابي شعله كشيد
ماه
دل تنهاي شب خود بود
داشت در بغض طلايي رنگش مي تركيد


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 4:2 بعد از ظهر موضوع اشعار فروغ فرخزاد | لینک ثابت


من از تو می میرم

من از تو مي مردم
اما تو زندگاني من بودي
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
وقتي كه من خيابانها را
بي هيچ مقصدي مي پيمودم
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
تو از ميان نارونها گنجشكهاي عاشق را
 به صبح پنجره دعوت مي كردي
وقتي كه شب مكرر ميشد
وقتي كه شب تمام نيمشد
تو از ميان نارونها گنجشك هاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت ميكردي
تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما
تو با چراغهايت مي آمدي
وقتي كه بچه ها مي رفتند
و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند
و من در آينه تنها مي ماندم
 تو با چراغهايت مي آمدي ...
تو دستهايت را مي بخشيدي
تو چشمهايت را مي بخشيدي
تو مهربانيت را مي بخشيدي
وقتي كه من گرسنه بودم
تو زندگانيت را مي بخشيدي
تو مثل نور سخي بودي
تو لاله ها را ميچيدي
و گيسوانم را مي پوشاندي
وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدند
تو لاله ها را مي چيدي
تو گونه هايت را مي چسباندي
به اضطراب پستان هايم
وقتي كه من ديگر
چيزي نداشتم كه بگويم
تو گونه هايت را مي چسباندي
به اضطراب پستانهايم
و گوش مي دادي
به خون من كه ناله كنان مي رفت
و عشق من كه گريه كنان مي مرد
تو گوش مي دادي
اما مرا نمي ديدي


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 4:1 بعد از ظهر موضوع اشعار فروغ فرخزاد | لینک ثابت


روی خاک

هرگز آرزو نكرده ام
يك ستاره درسراب آسمان شوم
يا چو روح برگزيدگان
همنشين خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمين جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روي خاك ايستاده ام
با تنم كه مثل ساقه گياه
باد و آفتاب و آب را
 مي مكد كه زندگي كند
بارور ز ميل
بارور ز درد
روي خاك ايستاده ام
تا ستاره ها ستايشم كنند
تا نسيمها نوازشم كنند
از دريچه ام نگاه ميكنم
جز طنين يك ترانه نيستم
جاودانه نيستم
 جز طنين يك ترانه جستجو نميكنم
در فغان لذتي كه پاكتر
از سكوت ساده غميست
آشيانه جستجو نمي كنم
در تني كه شبنميست
روي زنبق تنم
بر جدار كلبه ام كه زندگي ست
با خط سياه عشق
يادگارها كشيده اند
مردمان رهگذر
قلب تير خورده
شمع واژگون
نقطه هاي ساكت پريده رنگ
بر حروف در هم جنون
هر لبي كه بر لبم رسيد
بك ستاره نطفه بست
در شبم كه مي نشست
روي رود يادگارها
پس چرا ستاره آرزو كنم ؟
اين ترانه منست
دلپذير دلنشين
پيش از اين نبوده بيش از اين


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 12:11 بعد از ظهر موضوع اشعار فروغ فرخزاد | لینک ثابت


باد ما را خواهد برد

در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
 و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 12:10 بعد از ظهر موضوع اشعار فروغ فرخزاد | لینک ثابت


پرنده مردنی ست

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 12:7 بعد از ظهر موضوع اشعار فروغ فرخزاد | لینک ثابت


از اين پنجره به بعد من از دنيا مي ترسم

ديروز پنجره ام رو به دنيا باز مي شد
از امروز ناگزير
 پنجره فقط ديوار مي بيند
كه سايه ها در آن مي ميرند
و ماه
 هميشه از نيم رخ شيشه اي دور
به خانه مي نگرد
 از اين پنجره به بعد
من از دنيا مي ترسم
تو مي گويي تاريك مي بينم
ولي جهان به روشني حرف هاي ما نيست
نه كه فكر كني من پسر آسمانم
 كه از آن پنجره تا اين
 از معجزه ي سطري گذشته ام
نه كه نه
من همان توام كه شهيد داده ا ي
 من همان توام كه شهيد داده اي
 من همان توام كه زير ماه مي ميري
شايد عروس مي شوي
 من از روشني روزها نمي گويم
 از اينكه چيزي براي خنده ندارم
سر به ير حرف مي زنم
هميشه كه نبايد چراغ چهار راه
 پيش پايمان سبز شود
گاهي خوب است دير به خانه برسيم
دير از خانه درآييم
از اين چراغ به بعد مي بيني
كسي براي مردن به خيابان نمي آيد
و انگار قرار اين مدار بود
كه زود به خانه برسيم
زود از خانه درآييم
و زندگي را به خانه ببريم
ولي تو همان مني
كه هر روز براي مردن به خيابان مي آيم
هر روز براي مردن به خانه مي روم ؟
ولي من همان توام كه ته سال
تنگ كوچكي از عيد به خانه مي بري
وقتي ماهي هست
 كسي براي زندگي به خانه مي آيد
 وقتي ماهي نيست
 كسي براي مردن به خانه مي آيد
 از امروز ناگزير
 پنجره فقط ديوار مي بيند
 كه سايه ها در آن مي ميرند
هميشه كه قرار نيست
 پنجره رو بهدنيا باز شود
از امروز ناگزير
اين مدار
بر اين قرار مي چرخد
گاهي ته روز
ته فنجان قهوه و نواري كه خالي است
يك پنجره به جايي دور باز مي شود


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 12:2 بعد از ظهر موضوع اشعار هیوا مسیح | لینک ثابت


خوابهایم را تو خواهی دید

از امشب
 خوابهايم براي تو
از اين پس
باچشم هاي باز مي خوابم
از اينجا به بعد
 چشم هايم از تا غروب نگاههاي آشنا مي آيد
و مي رود كه بيايد از طلوع چشم هايي كه نديدم
از اينجا به بعد
كه تو چترت را نو مي كني
من از راههاي پراز چتر رفته برمي گردم
ولي تو آمدنم را خواب نخواهي ديد
از اينجا به هر كجا
 من بدون ساعت راه مي روم
بدوه هر روز كه صبح را
از پنجره به عصر مي برد
و پاي سكوت ماه
به خاطره خيره مي شود
از اينجا به بعد
دنيا زير قدم هايم تمام مي شود
و تو از دو چشم باز
كه رو به آخر دنيامي خوابد
رو به چترهاي رفته
تمام خوابهايم را خواهي ديد


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 12:1 بعد از ظهر موضوع اشعار هیوا مسیح | لینک ثابت


او ، آن مسافر

در روزهاي كودكي ام باران مي بارد
 روي شيشه هاي امروز
لكه هايي تازه مي بينم
كه مثل خيال شب هاي رو به ستاره هي بزرگ مي شوند
به راه هاي نيست مي روند
 به دنيا خيره مي شوند
و مرا خيال مي كنند
خيال مي كنند
من از دريا مي آيم
كه لب هايم هميشه مي خندند
من از برف مي آيم كه هميشه چتري با خودم
خيال مي كنند او
 من آن مسافري كه از راه مي رسم
از بزرگ شدن دنيا
حرفهاي كسي نگفته مي دانم
 و مرگ برايم تعريف شده است
و مي دانم كه ماه
چند بار دنيا را به ياد آورده است
ولي او
آن مسافر
 پي اولين خواب
به راه دنيا مي افتد
شبي به شيه هاي فردا نگاه مي كند
 و باران در روزهاي كودكي را خيال مي كند
خيال مي كند او
آن مسافري كه از راه مي رسم
پي خيال هاي رو به ستاره و
لكه هاي تازه هي بزرگ مي شوم
ولي او
آن مسافر
شبي كنار رؤياي جاده مي ميرد
و من با مرگ بيدار مي شوم
تمام زندگي ، خوابي ، خيالي بود


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 12:0 بعد از ظهر موضوع اشعار هیوا مسیح | لینک ثابت


می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم

بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بكشد ، بماند دير برود
بماند سوت بكشد ، برود دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي كنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ كس نيست
كمي از كناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
كه مردان بسياري را گم كرد
مرداني كه در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
كمي از اين همه صندلي هاي پر دود
كمي از اين همه چشم و عينك هاي سياه
مي خواهم كمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه كنم
مي خواهم كمي دورتر از شما
كمي نزديك تر به ماه
بميرم


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:58 قبل از ظهر موضوع اشعار هیوا مسیح | لینک ثابت


خاطرات

 باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
 كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 ياد آن خنده بيرنگ و خموش
 كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:24 قبل از ظهر موضوع اشعار فروغ فرخزاد | لینک ثابت


حلقه

دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
 همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:23 قبل از ظهر موضوع اشعار فروغ فرخزاد | لینک ثابت


شعله رميده

مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پريشانش
مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادي رسوايي
تا قلب خامشم نكشد فرياد
رو مي كنم به خلوت  و تنهاي
اي رهروان خسته چه مي جوييد
در اين غروب سرد ز احوالش
او شعله رميده خورشيد است
بيهوده مي دويد به دنبالش
او غنچه شكفته مهتابست
بايد كه موج نور بيفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمي
كاو را بخوابگاه گنه خواند
بايد كه عطر بوسه خاموشش
با ناله هاي شوق بيآميزد
در گيسوان آن زن افسونگر
ديوانه وار عشق و هوس ريزد
بايد شراب بوسه بياشامد
ازساغر لبان فريباي
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تكيه گاه سينه زيبايي
اي آرزوي تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه مي بندي
روزي رسد كه خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهده مي خندي
 آتش زنم به خرمن اميدت
با شعله هاي حسرت و ناكامي
اي قلب فتنه جوي گنه كرده
شايد دمي ز فتنه بيارامي
مي بندمت به بند گران غم
تا سوي او دگر نكني پرواز
اي مرغ دل كه خسته  و بي تابي
دمساز باش با غم او ‚ دمساز


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم بهمن 1384 ساعت 11:22 قبل از ظهر موضوع اشعار فروغ فرخزاد | لینک ثابت