تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
 مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
 هر پسين
 اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
 نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
 اي راز
 اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آذر 1384 ساعت 6:41 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


تاسه

در گهواره از گريه تاسه مي رود
كودك كر و لالي كه منم
هراسان از حقايقي كه چون باريكه اي از نور
از سطح پهن پيشانيم مي گذرد
خواهران و برادران
 نعمت اندوه و رنج را شكر گذار باشيد
هميشه فاصله تان را با خوشبختي حفظ كنيد
پنج يا شش ماه
خوشبختي جز رضايت نيست
به آشيانه با دست پر بر مي گردد پرستوي مادر
گمشده در قنديل هاي ايوان خانه اي كه سالهاست
 از ياد رفته است
خوشا به حالتان كه مي توانيد گريه كنيد بخنديد
همين است
 براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد
براي حفظ رضايت
نعمت انتظار و تلاش را شكرگزار باشيد
پرستوهاي مادر قادر به شكارش بچه هاشان نيستند


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آذر 1384 ساعت 6:39 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


چراغ

بيراهه رفته بودم
آن شب
 دستم را گرفته بود و مي كشيد
 زين بعد همه عمرم را
 بيراهه خواهم رفت


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و نهم آذر 1384 ساعت 7:0 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


شین

يكي بود
 يكي نبود
 يك شهري آن جا بود
 دريا داشت
 پرنده داشت
 آدمي داشت
 علاقه داشت
 در ضمن
 باران هم مي آمد
 خانه ها خواب ها چراغ ها چلچله ها
 مقداري نقطه ويرگول واژه
علامت گردش به چپ هم بود
شب شايعه ماه
ماه دختر دو نرگس هماغوش بركه بود
اما چشمه
از بس به برهنگي ماه حسودي مي كرد
 يك دفعه رفت
با هرچه ابر بالاي آن همه بي خبري بود
 دست به يكي كرد
هفت شب و هفت روز تمام باران آمد
بعد هم پروانه ها آمدند
به جاي رفتن به جانب نور
كلمات مرا چيدند بردند براي ماه
 ماه ديگر دختر نبود
 گفت : پس پرياي بامداد كو ؟
عروس آينه دار دريا كو
چراغ كو ، چلچله كو ؟
 شما به اين صدفهاي غلتان بالاي رود
 چه مي گوييد ؟
چرا هميشه يكي بالاي پل هاي بنفشه
 بوي باران و پروانه مي دهد ؟
و من هيچ نگفتم
 همه چيز انگار
 تشنه ي عطر ملائك بود
 نديده هاي عجيبي آن سوي سايه ها
 به اشكال فرصت نور
قول بوسه مي دادند
و من از بس به برهنگي ماه حسودي كردم
رفتم تا به همان دو نرگس هماغوش بركه رسيدم
يكي داشت مي گفت : يكي بود يكي نبود
باران آمده بود
 باران تمام علائم گردش به راست را برده بود
 برده بود بالاي پل
داشت به تيله هاي غلتان پايين رود نگاه مي كرد


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و نهم آذر 1384 ساعت 6:57 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


جغد

 كيست ؟
 كجاست ؟
 اي آسمان بزرگ
در زير بال ها خسته ام
 چقدر كوچك بودي تو

                                                      .... زنده یاد پناهی ....

                                


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و نهم آذر 1384 ساعت 6:50 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


آوار رنگ

 هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
 امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
 كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
 ناپديد ماند


 

نوشته شده توسط مصطفي در بیست و نهم آذر 1384 ساعت 6:48 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


شبي باراني

و رسالت من اين خواهد بود
 تا دو استكان چاي داغ را
 از ميان دويست جنگ خونين
 به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
 با خداي خويش
 چشم در چشم هم نوش كنيم

                                              ...  زنده یاد پناهی  ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:50 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


بگذارش زمین !!!

آی کودک گمگشته در زمان هیاهو

تو از نسل باران آمده ای

از نسل هزاران

بگذارش زمین آن را

تو پیامبر آوای رودی نه چشمه خونساران

بگذارش زمین ای کودک آمده از رویای خدا

بگذارش زیر آوار قرنها

نفرینش کن

بگذارش زیر رویای زمان زیر آواز سنگها

من به روی تو می بینم صدای چشمه را

صدای تو ... صدای مرا ...

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:47 بعد از ظهر موضوع نفرین بر گلوله و تفنگ | لینک ثابت


پروانه ها

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
 اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
 در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
 بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
 مي داني ؟
 انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
 مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
 گوش كن
 يكي بود يكي نبود
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
 به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
 مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
 تاريخ يا جغرافي ؟
 مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
 براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
 به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
 مي بايست مي خوابيدم
 اما مادربزرگ ها گفته اند
 چشم ها نگهبان دل هايند
 مي داني ؟
 از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
 كودك
 خرگوش
 پروانه
 و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه
 بي نهايت
 بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
 پروانه ها
 آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
 در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
 كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
 او را
 كسي را دوست مي دارم
                                      ... زنده یاد پناهی ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:43 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


بهانه

 بي تو
 نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
 و عصر
عصر واليوم بود
 و فلسفه بود
 و ساندويچ دل وجگر
                                                ... زنده یاد پناهی ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:35 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


غریب

مادربزرگ
 گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:33 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


کودکی ها

به خانه مي رفت
 با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
 دعوا كردي باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
 كه در دل پنهان كرده بود
 تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
 و خنديده بود
                                                      

                                                 ... زنده یاد پناهی ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:29 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


سرودی برای مادران

 پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
 چه كسي او؟
زني است در دوردست هاي دور
 زني شبيه مادرم
زني با لباس سياه
كه بر رويشان
 شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته است
 رفتم و وارت ديدم چل ورات
چل وار كهنت وبردس بهارت
 پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار زني بهياد سالهاي دور
 سالهي گمم
 سالهايي كه در كدورت گذشت
 پير و فراموش گشته اند
 مي نالد كودكي اش را
 ديروز را
 ديروز در غبار را
 او كوچك بود و شاد
 با پيراهني به رنگ گلهاي وحشي
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
 زني با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته
 بود
زير همين بلوط پير
 باد زورش به پر عقاب نمي رسيد
 ياد مي آورد افسانه هاي مادرش را
 مادر
 اين همه درخت از كجا آمده اند ؟
 هر درخت اين كوهسار
حكايتي است دخترم
 پس راست مي گفت مادرم
 زنان تاوه در جنگل مي ميرند
 در لحظه هاي كوه
 و سالهاي بعد
 دختران تاوه با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد نشسته
 است آنها را در آوازهاشان مي خوانند
 هر دختري مادرش را
 رفتم و وارت ديدم چل وارت
 چل وار كهنت وبردس نهارت
خرابي اجاق ها را ديدم در خرابي خانه ها
 و ديدم سنگ هاي دست چين تو را
 در خرابي كهنه تري
 پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
 و اين بار دختري به ياد مادرش


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:26 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


نامه ای از یک دوست

از پشت پر چین سالهای کوچ
از آنسوی بی کسی همراه با اولین نسیم وصل
و برای گلدان خالص دلت
هزار سبد گل مهر تحفه خواهم آورد
پس همیشه منتظر باش منتظر آخرین شبنم برگ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:23 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


بارون

همه اينو مي دونن
 كه بارون
همه چيز و كسمه
 آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
 چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
 حسابا لبريزه
 يك و دو !‌ هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
 شكر خدا
 شب و روزم بسمه

                        ( زنده یاد پناهی )


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:18 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


نامه ای از یک دوست

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوس باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

چشم آبی تر از آئینه گرفتارم کرد

بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است زمینی نشوید

ولی از حال زمین بی خبرم نگذارید

                                                       ( نامه ای از یک دوست )

                                                        ( تنها ... منو که یادت میاد ..!!!!! )

                            


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آوار رنگ

 هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
 امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
 كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
 ناپديد ماند 

                                     (  زنده یاد پناهی ) 

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:13 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


دل خوش

جا مانده است
 چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد 

                            (  زنده یاد پناهی  )
 


 

نوشته شده توسط مصطفي در هجدهم آذر 1384 ساعت 12:5 بعد از ظهر موضوع اشعار حسين پناهي | لینک ثابت


راز مرگ گل سرخ

و چنین است راز مرگ گل سرخ در لوای خاموشی

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در سیزدهم آذر 1384 ساعت 8:14 بعد از ظهر موضوع شب و خون | لینک ثابت


نمی دانم چرا؟؟

نمی دانم چرا  ؟؟

نمی دانم چرا گاهی من پیر می شوم ؟

مادر پیر می شود ؟

پدر پیر می شود؟

نمی دانم چرا موهای پدرم سفید می شود ؟

( یادم هست که وقتی بچه بودم موهایش سفید نبود)

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا من خسته می شوم ؟

مادر خسته می شود ؟

نمی دانم چرا همه خسته می شوند ؟؟

نمی دانم چرا ؟؟

    نمـــــــی دانــــــــــم چرا ؟؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در یازدهم آذر 1384 ساعت 5:13 بعد از ظهر موضوع شب و خون | لینک ثابت