کاسه ای آب
پرتاب می شود به کهکشانی دور
فرشتگانی گرد می آيند
می خندند
عکس می گيرند
پرندگانی می آيند
که نديده ای هرگز
لب دريای کوچک
خدايی قدم می زند
که نمی شناسی اش
آفتاب غروب می کند عاقبت
و ماه يی بالا می آيد
که نمی شناسی اش
غوکانی با ترانه های تازه آواز می خوانند
می ميرند
و کلماتی جديدتر از کهکشان کهن
از ستارگان آويخته
بر خود می چکند
مداد تازه و يک مشت کاغذ کاهی خريده ام از کهکشان کهن
و کنار پرتگاه اين جهان تلخ
منتظرم
مرا به کهکشان دور
پرتاب کنيد .
هيوا مسيح
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 9:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
فرشته ای از كنج آسمان نزول كرده كه ببينمش فقط ....
حالا كنج يكی از همين كوچه هاي تو در تو
اگر ببوسمش
اگر حكايتی شود كه نگو
اگر فرار كنم
چه كسی می خواهد مرا به ياد بياورد
چند تركه
از چوب گردو بايد جريمه شوم
چقدر بايد بدوم ؟
نه
اين همه حساب كتاب نمی ارزد
می بوسمش
و فرار می كنم
م . روان شيد
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 9:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
صاحب عکس فوق گمشده
رفته از خانه و نيامده است
صاحب عکس فوق
چشم هايش درشت
دست هايش هميشه مشت
صاحب عکس فوق با خونش
روی آسفالت می کشد فرياد
سينه اش باغ لاله های غريب
صاحب عکس فوق
در خيابان آرزو جان داد
می روم پيش مادرش امروز
تا بگويم صاحب عکس فوق من هستم
( عمران صلاحی )
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 9:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نه
نه خواب آلوده
تو را نمی بوسم
تو جانت را به من بخشيدی
با چشم های بيدارت
و جسمت را
آه باغ ستاره ای
نه
وقتی بخوابی
تو ديگر تو نيستی
نه .....
من تو را نمی بوسم
امين نيستم
اگر تو را ببوسم
نه ... نه
تو را نخواهم بوسيد
خوان رامون خيمنس
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 9:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
و من خواهم رفت و پرندگان آواذ خوان خواهند مرد
و مزرعه ام با درخت سبز اش و چاه سفيدش باقی خواهند ماند
همه عصر ها
آسمان آبی و آرام خواهد بود
و ناقوس ها چونان امروز که در حال نواختنند
خواهند نواخت
آنان که به من عشق ورزيدند نيز خواهند مرد
و دهکده همه ساله نو خواهد شد
و من خواهم رفت
و تنها خواهم بود
بی ماوا
بی درخت سبز
بی چاه سپيد
بی آسمان آبی آرام ....
و پرندگان آواز خوانان بر جای خواهند ماند
خوان رامون خيمنس
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 9:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

تنها
آينه اتاق تو
پير نشانم نمی دهد
اين جيوه را به اكسير آغشته ای
تا شير مرگ از تو بنوشم
هر بار
جوانترم می كنی
امروز كوچكتر
فردا كودك تر
گهواره ام در اين اتاق خواب تاب می خورد
خواب آوازی بخوان
روياهای نديده
بر پلكهايم سنگينی می كنند
پوشيده تر از سنگ !
نرمايی دارد
ديدارت
يك روتر از شيشه
هيچ مشامی
رد خوابهای معطر شده ام را نخواهد يافت
آنگونه كه دوست می داری به خوابم بيا
عصا را پس در گذاشته ام
چه شكوهی دارند
راست قامتان
تا به تا
باز می شود كاغذ مچاله شده ام
در اين سبد چه می وزد ؟
بارانی بی ابر
آفتابی بی خورشيد
كمانه رنگی ـ از من
( محمد علی بهمنی )
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 9:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چرا بدانمت ؟!
ديدنت كفام می دهد
چرا ببينمت ؟!
شنيدنت كفافم می دهد
ديدنی و شنيدنی من !
صورت و صدايت را فرقی نيست
( محمد علی بهمنی )
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
|
کلاهم را بياور | |
|
پالتو تنم است کلاهم را بياور می خواهم قدم بزنم خيالم ناراحت است می خواهم بيرون با هم گپی بزنيم کلاهم را بياور چشمانم در کاسه خود دارد دايره ای برای خيالم می کشد آخر ناراحت است می خواهم بيرون سرکی بکشم به کافه ای شايد نوشيدن قهوه ای آنجا سر راهم سری به ميدان بزنم و گاوهای وحشی را ببينم کلاهم را بياور خيالم ناراحت است می خواهم در ميان بهت همگان بر حال گاوهای وحشی تير خورده در ميدان بگريم می خواهم سری به ميدان تير بزنم شايد که کسی را گلوله باران کنند و من آرام در خيالم پرواز کنم ولی آخر نمی توانم خيالم ناراحت است می دانم حالا هياهويی به پاست شايد که ديوانه زنجيری را امروز تازه بفهمانند که پالتو ديگر به تنش نمی آيد کلاهم را بياور ديرم شده است خيالم عجول تر است هنوز کلاه نياورده به کجاها که نرفت کلاهم را بياور خيالم ناراحت است | |
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

مادر خانه ای بساز
روی تپه کلبه ای
با دود کش
و چند دختر بچه که طناب بازی می کنند
مادر خانه ای بساز
کلبه ای
با چاه آبی که در کنار آن
پدر نشسته
و لبخند می زند به روی تو
مادر خانه ای بساز
کلبه ای
شايد که من
در آنجا باشم
و در ميان دخترکها
بتوانم نفس بکشم
مادر خانه ای بساز
کلبه ای
مداد رنگی ام دارد تمام می شود
مادر خانه ای بساز
کلبه ای
آخرين برگ دفتر نقاشی ام
دارد سياه می شود
مادر خانه ای بساز
کلبه ای ................
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شب
بالکن خيس
اتاق زير شيروانی
پیپ و دود معطر آن
سرفه ای در دور دست
هوايی مه آلود
و شايد در خيال تکراری
مردی با بارانی و چتر
در زير شر شر باران
و تنها يکی
و صدای آواز زنی از دور دست
با دود پیپ در هوا می چرخد
و من
با صدای زن
از دور
و در آرزوی آن مرد
با پیپم خواهم مرد
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

رنگ خاک کوچه های غربت
پس کوچه های انتظار
آن هم با دو چشم
که خطهایی تیره برای آرزو ها می کشد
ـــ و آن جادو در نگاه خسته می لغزید به روی برگ ــ
نگاهی به آسمان کن
سیاه مشق هایت دارد پرواز می کند
ـــ به گمانم توخود نیز کبوتر داری ؟ ــ
من آسمان را تیره ات خواهم کرد
صدایی فریادم می زند
ـــ نگاهت چشم به راه مانده است ـــ
با صدایی غمناک
می سرایمت
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بارانی پیش پرداخته
از جنس سنگ آسمانی
برای چشمهای آلوده به نام من
آرزو خواهم کرد
ــ آرزویی بی انجام ــ
آخر می دانی
( بگذار در گوشی چیزی به تو بگویم : من تو را در خواب چشمه ها دیده بودم ... تو کوزه ای در دست .. من نیز در پی گوسفندان به چراگاه چشمانت می رفتم .... تو خنده ای کردی ... من در چشمان تو آدمکی چوبی دیدم که با تبر نگاهم را می سوزاند ..)
نه ... نه ...
من خواب نیستم
من تا همیشه سنگ های آسمانی برایت آرزو خواهم کرد
ــــ بگذار بگویند گناه است ــــ
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ایست !!
دوقدم مانده به خطای گل رز 
ایست !! بوییدن ممنوع!!
این است نگاههای دزدمندانه من در پس آوار آفتاب
ــ باید جریمه شوم ؟؟ ــ
ایست خطای گل رز
در نگاه مانده تو ؟؟
من خواهمت دید روی تن آفتاب
من به خطای بشر مبدل خواهم شد
ــ باید جریمه شوم ؟؟ ــ
و در بطن زمان در تو حلول خواهم گشت
ــ باز هم می گویی ایست ؟؟ ــ
من اینم
خطای ناکرده گل رز
در بطن آفتاب
در نگاه غرق کننده تو
ــ بازهم خواهی گفت : ایست؟؟ ــ
من خواهمت خواند در اعماق عمیق عمق ها
در سطح واژه
در چاه قلب تو
ــ باید جریمه شوم؟؟! ــ
ایست .. ایست ... ایست ...
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دیگر تو را نخواهم خواند
حتی اگر مرده باشی
ــ حتی اگر من نیز مرده باشم ــ
دیگر نه تو را خواهم دید و نه تو را خواهم بوسید
ــ تو نیز پوسیده خواهی شد ــ
صدایت نیز همان جا پشت درهای بسته من خواهد ماند
شاید غریبه ای تو را
از راه به در ببرد
ـــ شاید که مسکینی ــ
اما
همچنان
خواهمت دید
خواهمت خواند
حتی اگر مرده باشم
ــ حتی اگر مرده باشی ــ
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
کدامین چشم
مرا به راهت نشان خواهد کرد ؟
ـــ دو قدم جلوتر کنار چشمه ـــ
کدامین پلک بر در چوبی خانه ام خواهد کوبید مشت بر در ؟
ـــ خانه ات ویران خواهد شد ـــ
من نیز می دانم خانه ای چوبی قدمگاه ات نخواهد شد
و من نیز خواهم گریست
اما کدامین چشمه ؟
من تو را دریا خواهم دید
ـــ شاید گاهی تو را مرداب ببینم ـــ
ــ صدایت خواهد آمد ـــ
اما کدامین نگاه و پلک ؟؟
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ماه توی نعلبکی
چایی ام افتاده است
قند پهلوی دستم است
یکی را بر می دارم
و چای را می نوشم
آخ چه طعمی دارد
چایی با طعم ماه
آخ من امشب
باردار خورشیدم
و شاید ماه را
فردا
بزایم
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عاشقانه تر می خوانمت
ای از دست رفته من
ای که می دانمت سالها تنهایی
می خوانمت از دورادور سیاهی
اگر
این
گریه
مجالم دهد
اگر
خانه
از بی سکوتی
امانم دهد
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدایی نه صدایی
آوازی از دور دست
می خواند
کودک را
صدایی نه صدایی
آوازی بی انجام
می خواند
کودکی را که نگاهی
دارد به سویی
نمی دانمش
اما آوازی می خواند مرا
به کودکی
به رویای بی انجام
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زنگ خانه به صدا می آید
من دیگر نمی توانم
از میان قاب پنجره بگذرم
هوا تاریک است
گریه ام نمی گیرد
خنده با من کرده قهر
شاید من
شاید ...
من .....
آوازی بی انجامم
نمی دانم
اما شاید قاب پنجره کرده با من قهر
شاید قاب پنجره بسته است
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
قلم را برداشتم
کاغذم سفید
می خواستم چیزی بنویسم
ناگاه دستانم به لرزش افتاد
به مانند قلب هراسان کودک
و شاید لرزش طوفان غروب هنگام
دستانم می لرزید
و بی اختیار
نام تو
از قلم
به روی کاغذ
سرازیر شد
نوشته شده توسط مصطفي در سی ام آبان 1384 ساعت 8:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نفرین بر گلوله و تفنگ
علي شريعتي
شب و خون
داغ ترين گلوله قرن
اشعار حسين پناهي
اشعار فريدون مشيري
اشعار فروغ فرخزاد
اشعار هیوا مسیح
اشعار شاملو
اشعار سهراب سپهری
اشعار سید علی صالحی
اشعار منوچهر آتشی
اشعار نادر نادرپور
اشعار هوشنگ ابتهاج
اشعار خسرو گلسرخی
اشعار محمد علی بهمنی
اشعار رسول نجفیان
اشعار سیمین بهبهانی
خلیج وخزر _منوچهر آتشی
دیدار در فلق_ منوچهر آتشی
زندگینامه منوچهر آتشی
آهنگ دیگر _ منوچهر آتشی
عكسهاي منتخب شاعران
مسائل اجتماعی
مقام معظم رهبري
قیصر امین پور
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY