تبليغاتX
سایه سار چشم توام ای ناخدای باران
 

مناجات ناشنوایان ----- رهبر معظم انقلاب

ما خیل بندگانیم،ما را تو می شناسی

هر چند بی زبانیم ما را تو می شناسی

ویرانه ایم و در دل گنجی ز راز داریم

با آنکه بی نشانیم ،ما را تو می شناسی

با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش

بیگانه با کسانیم ،ما را تو می شناسی

آئینه ایم و هر چند لب بسته ایم از خلق

بس رازها که دانیم ،ما را تو می شناسی

از قیل و قال بستند،گوش و زبان ما را

فارغ از این و آنیم ،ما را تو می شناسی

از ظن خویش هر کس،از ما فسانه ها گفت

چون نای بی زبانیم ما را تو می شناسی

در ما صفای طفلی،نفسرد از هیاهو

گلزار بی خزانیم،ما را تو می شناسی

آئینه سان برابر گوئیم هر چه گوئیم

یکرو و یک زبانیم ما را تو می شناسی

خط نگه نویسد حال درون ما را

در چشم خود نهانیم،ما را تو می شناسی

لب بسته چون حکیمان،سرخوش چو کودکانیم

هم پیر  و هم جوانیم،ما را تو می شناسی

با درد و صاف گیتی،گه سرخوشی است گه غم

ما درد غم کشانیم،ما را تو می شناسی

از وادی خموشی راهی به نیکروزی است

ما روزبه،از آنیم ما را تو می شناسی

کس راز غیر،از ما نشنید پس "امینیم"

بهر کسان امانیم،ما را تو می شناسی


 

نوشته شده توسط مصطفي در نوزدهم مهر 1388 ساعت 7:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


زندگي در شعر شریعتی

در باغ بی برگی زادم

و در دولت فقر غنی گشتم

و از چشمه ایمان سیراب شدم

و در هوای دوست داشتن دم زدم

و در آرزوی آزادی سر برداشتم

و در بالای غرور قامت کشیدم

و از دانش طعامم دادند

و از شعر شرابم نوشاندند

و از مهر نوازشم کردند

و حقیقت ، دینم شد و راه ، رفتنم

و خیر ، حیاتم شد و کار ، ماندنم

و زیبایی ، عشقم شد و بهانه زیستنم 


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 5:35 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


حیرانی---- قیصر امین پور

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم  ***  تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه  ***  هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم

عالم همه هر چند که زندان من و توست  ***  از این همه آزادم و زندانی خویشم

تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دم دست  ***  چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم

فردایی اگر باشد باز از پی امروز  ***  شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم

حافظ مگر از عهده وصف تو برآید  ***  با حسن تو حیران غزلخوانی خویشم


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 4:23 بعد از ظهر موضوع قیصر امین پور | لینک ثابت


نام گمشده----قیصر امین پور

دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من...

-من شعرهایم که من هست و من نیست-

به دنبال نامی که تو...

-توی آشنا-ناشناس تمام غزل ها-

به دنبال نامی که او...

به دنبال اویی که کو؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 4:13 بعد از ظهر موضوع قیصر امین پور | لینک ثابت


چیستان----قیصر امین پور

ما گنهکاریم،آری، جرم ما هم عاشقی ست

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست کیست؟

زندگی بی عشق ،اگر باشد همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشوای ست،نیست؟

زندگی بی عشق اگر باشد لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بیعشق اگر باشد هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست،هم اینجا هم آنجا دوزخی ست

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 2:45 بعد از ظهر موضوع قیصر امین پور | لینک ثابت


کدام چشمه-----دکتر علی شریعتی

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد

آدمی که همواره در پی گمشده اش

ملتهبانه به هر سو می کشاند

خدا ، آزادی ، هنر و دوست

در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند

تا وی کوزه خالی خویش را

از کدامین چشمه پر خواهد کرد


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 1:46 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


نگهبان سکوت---- دکتر علی شریعتی

این نگهبان سکوت

شمع جمعیت تنهایی

حاجب درگه نومیدی

راهب معبد خاموش

سالک راه فراموش

چشم بر راه پیامی،پیکی

خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس

گرمی بازوی مهری نیست

که نه بیدار شود از نفس گرم امید

سر نهاده ست به بالین شبی

که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر

ای پرستو برگرد


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 11:59 قبل از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


در این زمانه-----قیصر امین پور

در این زمانه هیچ کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت و بازدم شد

نفس-نفس،نفس-نفس،خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است

گره که خورد با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست

گسی که بی خداست، پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می تند تار

اگر چه قدر یک مگس ،خودش نیست

مگس،به هر کجا،بجز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من،ای عقاب بسته بالم

اگر چه بر تو راه پیش و پس نیست

تو دست کم کمی شبیه خود باش

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

تمام درد ما همین خود ماست

تمام شد،همین و بس:خودش نیست

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 11:18 قبل از ظهر موضوع قیصر امین پور | لینک ثابت


خدا-علي-معبد -----دکتر شریعتی

چه خانه سرد و احمق و بي روحي است طبيعت

كه خدا از آن رفته باشد

چه شب دراز و تاريك زمستاني است تاريخ

كه علي در آن مرده باشد

چه قبرستان عزادار و غمزده اي است زمين

كه در آن معبد نباشد

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 8:56 قبل از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


تو می دانی----دکتر شریعتی

تو مي داني كه من

از ميان همه نعمت هاي اين جهان

آن چه را برگزيده ام و دوستش مي دارم

تويي، فقط تو ...


 

نوشته شده توسط مصطفي در ششم شهریور 1388 ساعت 8:41 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سرشار آرامش --------- دکتر شریعتی

من از گفتار زشتی که بر زبان رفته است،بیمی ندارم

من از کردار بدی که از من سرزند، نمی هراسم

من پس از هر خطا،همچون پس از هر ثواب

و پس هر نفرین،همچون پس هر آفرین

و پس هر سرزنش،همچون پس هر نیایش

جانم از آرامش و سکون سرشار است

دلم از امید و نوازش لبریز است

که بدی های من هرگز از مهر تو افزون نتواند بود

که زشتی های من از زیبایی تو بیرون نتواند شد

ای خوب ترین خوب من!

ای تمیس،مهراوه ی خوب من!


 

نوشته شده توسط مصطفي در دوم شهریور 1388 ساعت 7:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سبز

سیدی تنها به رنگ سبز نیست

هیچ دانی مادر سادات کیست؟

سبز یعنی عاشق مولا شدن

پشت درب حیدری،زهرا شدن

سبز یعنی عشق تا شور و بلا

با حسین فاطمه در کربلا

طالب سبزم نه این سبز ریا

سبز هم بازیچه شد مهدی بیا


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 7:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوست داشتن------دكتر علي شريعتي

در هم نگريستند اما سرشار از مهرباني

چشم هاشان هر كدام پياله ي پر از شراب سرخ

كه در كام تشنه ي چشمان هم مي ريختند

و كم كم بر هر دو لب

لبخندي آهسته باز مي شد

لبريز از محبت

سيراب از دوست داشتن

نه عشق

دوست داشتن

لحظاتي اين چنين

خوب و شيرين و نرم و خاموش گذشت


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 3:54 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


نیایش-----دکتر شریعتی

خدایا

آتش مقدس "شک" را

آن چنان در بیفروز

تا همه "یقین" هایی را که در من نقش کردهاند،بسوزد

و آن گاه از پس توده این خاکستر

لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی

شسته از هر غبار،طلوع کند

خدایا

به هر که دوست می داری بیاموز

که "عشق" از زندگی کردن بهتر است

و به هر که دوست تر می داری، بچشان

که "دوست داشتن" از عشق برتر!

خدایا

به من زیستن عطا کن

که در لحظه های مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است

حسرت نخورم

و مردنی عطا کن

که بر بیهودگی اش،سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من،خوب انتخاب کنم

اما آن چنان که دوست می داری

"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز

"چگونه مردن "را خود خواهم آموخت!


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 3:10 بعد از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


تمام -----قیصر امین پور

شب آمد روزگار دل تمام است

به دستت اختیار دل تمام است

من از چشم تو خواندم روز آغاز

که با این عشق کار دل تمام است

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 2:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تو می توانی-----قیصر امین پور

من

سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 2:0 بعد از ظهر موضوع قیصر امین پور | لینک ثابت


رویای آشنا----قیصر امین پور

با تیشه خیال تراشیده ام تو را

در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به به رنگ و بوی خودش می دمد بهباغ

من از تمام گلها بوییده ام تو را

رویای آشنای شب و روز عمر من!

در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را

از هر نظر تو عین پسند دل منی

هم دیده،هم ندیده،پسندیده ام تو را

زیبا پرستی دل من بی دلیل نیست

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنکه بجز سکوت جوابم نمی دهی

در هر سوال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه برتری

با هیچ کس بجز تو نسنجیده ام تو را

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 11:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نگهبان سکوت---دکتر شریعتی

این نگهبان سکوت

شمع جمعیت تنهایی

حاجب درگه نومیدی

راهب معبد خاموش

سالک راه فراموش

"چشم بر راه پیامی،پیکی"

خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس

گرمی بازوی مهری نیست

که نه بیدار شود از نفس گرم امید

سر نهاده است به بالین شبی

که فریبش ندهد عشوه خونین سحر

"ای پرستو برگرد"


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 11:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


زینب-----دکتر علی شریعتی

ای زینب،ای زبان علی در کام!

با ملت خویش حرف بزن!

ای زن!

ای که مردانگی در رکاب تو،جوانمردی آموخت...

ای زبان علی در کام!ای رسالت حسین بر دوش!

ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را،

در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان و جلادان،

همچنان به گوش تاریخ می رسانی۰

زینب،با ما سخن بگو!

مگو که بر شما چه گذشت!

مگو که در آن صحرایسرخ چه دیدی!

مگو که جنایت،آنجا تا به کجا رسید!

مگو که خداوند،آن روز،

عزیزترین و پرشکوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را که آفریده است

یک جا در ساحل فرات،

و بر روی ریگزارهای تفتیده ی بیابان های طف،

چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگان عرضه کرد،

تا بدانند چرا باید بر آدم سجده می کردند...؟

آری زینب!

مگو که در آن جا بر شما چه رفت!

مگو که دشمنانتان چه کردند،دوستانتان چه کردند...؟

آری ای" پیامبر انقلاب حسین"!

ما می دانیم،ما همه را شنیده ایم

تو پیام کربلا را،پیام شهیدان را به درستی گزارده ای،

تو شهیدی هستی که ازخون خویش کمه ساختی،

همچون برادرت که با قطره قطره ی خون خویش سخن می گفت

ای که از باغهای سرخ شهادت می آیی

و بوی گل های نوشکفته آن دیار را،در پیرهن داری،

ای دختر علی،ای خواهر،

ای که قافله سالار کاروات اسیرانی

ما را نیز در پی این قافله با خود ببر!

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 10:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


علي(ع)----- دکتر شریعتی

برادر، چراغ ها را بايد روشن كرد

من از تو براي طلوع ،بي تاب ترم

بگذار اين مذهب جادو ،در روشني بميرد

تا مذهب وحي را ببينيم

چهره علي در روشنايي، زيبا و خدايي است

به تو و من-بي مذهب و مذهبي-هر دو،

علي را در تاريكي نشان داده اند۰

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 9:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


آدم هاي بزرگ ------ دکتر شریعتی

كساني كه خود بسيارند

نيازي به هم وطن ندارند

كساني كه خود آزادند

از زندان به ستوه نمي آيند

آدم هاي اندكند

كه به ازدحام محتاجند

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در یکم شهریور 1388 ساعت 9:3 قبل از ظهر موضوع علي شريعتي | لینک ثابت


شعر رهبر انقلاب برای امام زمان

سر خوش ز سبوي غم پنهاني خويشم

چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم ز كم و بيش

چون آينه خو كرده به حيراني خويشم

لب باز نكردم به خروشي و فغاني

من محرم راز دل طوفاني خويشم

يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي

عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم

از شوق شكرخند لبش جان نسپردم

شرمنده جانان ز گران جاني خويشم

بشكسته تر از خويش نديدم به همه عمر

افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

هر چند امين بسته دنيا نيم اما

دل بسته ياران خراساني خويشم

                                  


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی و یکم مرداد 1388 ساعت 3:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به مسافر دور رفته

تو خواهي آمد جهان آرامتر خواهد شد
اين جا كه باشي
 سويه هاي اضطراب در مه مي روند
و نوميدي به حاشيه ي غروب
سنگي براي نشستن خواهد يافت
مرزنگوشي برنيامده
من اما پاييز را نمي شناسم
چرا كه هنوز از قشلاق بهار نكوچيده ام
 چادر در آسمانخراش ها زده ام
خودم
 بر چينه ي شمعداني ها سفر رنگ مي كنم طولاني
 و كودكانم با بره هاي سفيدم آن پايين
 توپ مي بازند
چراغ ها عقيق هاي زرد از مه بر مي آيند
 و ايواني دودآگين در هشر
فاخته سرگشته اي را پناه مي دهد
 جالا تو
 از اين سفر آمده نيامده برگو چه ديده اي
آيا معابد فلورانسي
از برج هاي دندان پريده ي ارگ بم
زيباترند ؟
 صيادي كه در كوچه هاي آب لوتكا مي راند
 تاريك تر مي آيد يا
ماهي گير خسته ي خزري مانلي
 از آبهاي گمركي ممنوع ؟
حالا كه از ديار عاشقان آزاد مي آيي واگو
آيا
 پرواز يك كبوتر چاهي
 از برج هاي كليساهاي ناپل زيباتر است
 يا ساقهاي ترساني كه
 چون كفتر سفيد نيم بسمل از ميان ماشين ها فرار مي كند
 از قبح خنده هاي مسلسل ؟
بگو بگو
از طره هاي تابدار ونوس بيشتر خوشت آمد
 يا گيسوي هراساني د پسكوچه ها
 كه مثل آتشي از گوشه اي
 گل مي كند و در نفسي دود مي شود به هوا
تا در گوشه ي دگري برافروزد سر به هوا ؟
بگذار باري
تو خواهي آمد حالا كه آمده اي
و نوميدي كنار سرايت
 سنگي براي نشستن پيدا خواهي كرد


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی و یکم مرداد 1388 ساعت 3:34 بعد از ظهر موضوع اشعار منوچهر آتشی | لینک ثابت


آتش و دریا----- دکتر علی شریعتی

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم،

که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه آتش شدم،

که در برابر دریا بود و دریا و دریا...!


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی و یکم مرداد 1388 ساعت 11:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


كدام چشمه----دکتر شریعتی

دمي كه عشق ندارد و به عشق نياز دارد

آدمي كه همواره در پي گم شدهاش

ملتهبانه به هر سو مي كشاند۰

خدا،آزادي،هنر و دوست

در بيابان طلب،برسر راهش منتظرند۰

تا وي كوزه خالي خويش را

از آب كدامين چشمه پر خواهد كرد

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی و یکم مرداد 1388 ساعت 9:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


در وصف شریعتی ------ قیصر امین پور

خسته ام از این کویر،این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل،این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف،بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه،بیدهای سر به زیر

ای نظاره شگفت،ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر،ای هنوز بی نظیر

آیه آیه ات صریح،سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط،مثل سطری از کویر

مثل شعر ،ناگهان،مثل گریه،بی امان

مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب،در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم،باتو در همین مسیر

از کویر سوت و کور،تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور!دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف،پشت میله ها رها

این منم در این طرف،پشت میله ها اسیر

دست خسته مرا،مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر،خسته ام از این کویر


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی ام مرداد 1388 ساعت 7:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تنهایی،آزادی-----دکتر علی شریعتی

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

عشق به آزادی،سختی جان دادن را

بر من هموار می سازد

عشق به آزادی مرا همه ی عمر در خود گداخته است

آزادی معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است

هر دردی بی درد است

هر زندانی رهایی است

هر جهادی آسودگی است

هر مرگی حیات است

آخر،...چه بگویم؟

من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم

و حال می خواهم چه کنم؟

قلب که می زند برای کیست؟

برای چیست؟

و صبح که سر بر می کشد برای کیست؟

برای چیست؟

رفیقان من با من مدارا کنید!

به پرتگاه چه نیستی ای زندگی من خواهد لغزید؟

فراخنای زمین،سخت تنگ است


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی ام مرداد 1388 ساعت 11:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


با لاله که رفت... -----دکتر علی شریعتی

از دیده به جای اشک،خون می آید

دل خون شده،از دیده برون می آید

دل خون شد از این غصه که در قصه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید

می رفت و دو چشم انتظارم بر راه

کان عمر که رفته،باز چون می آید؟

با لاله که گفت حال ما را که چنین

دل سوخته و غرقه به خون می اید

کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع،

کز صحبت تو،بوی جنون می آید.


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی ام مرداد 1388 ساعت 11:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


وقتی------دکتر علی شریعتی

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز کردم

و چه سخت است

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن،مثل تنها مردن!

 


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی ام مرداد 1388 ساعت 11:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نزدیکتر به خدا-----دکتر علی شریعتی

نباید بنشینم،

سالهاست،از آن ل

من باید فرود آیم،

حظه که پر بر اندامم رویید

و از آشیان،از بام خانه پرواز کردم

همچنان می پرم.هرگز ننشسته ام،

و دیگر سری نیزبه سوی زمین و به سواد پلید شهرها

و بام های کوتاه خانه ها برنگردم،

چشم به زمین ندوختم،پروازی رو به آسمان،

در راه افلاک

و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین

و هر لحظه نزدیکتر به خدا


 

نوشته شده توسط مصطفي در سی ام مرداد 1388 ساعت 11:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت